بسم الله ارحمن الرحیم
خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند، خوشا به حال آنان که در این قافله نور، جان و سر باختند، خوشا به حال آنهایی که این گوهرها
را در دامن خود پروراندند. بدا به حال آنهایی که از کنار این معرکه بزرگ جنگ و شهادت و امتحان عظیم الهی ساکت و بی تفاوت و یا
انتقاد کننده و پرخاشگر گذشتنند. از فرمایشات حضرت امام خمینی (ره)
چند روز پیش در برنامه ای از صدا وسیما از مادر شهیدی در باره فرزند شهیدش پرسیدند، او جوابی داد که واقعاً جای دقت و تفکر دارد .
فرمود : دیر آمدید حتی من هم که مادر شهید هستم خیلی از صفات و خوبی های فرزندم در ذهن ندارم، که بتوانم برای شما بیان کنم.
شاید این مقدمه کوتاه شما هم باور داشته باشید ، که همه ما به نوعی در حق معرفی شهدا کوتاهی کردیم ،
آنان که همه وجود ما، آزادگی ما، سر بلندی ما، شهرت و عزت ما به برکت گمنامی آنان است. در اینجا بنای قضاوت ندارم بلکه فقط
قصد تذکر و یاد آوری است چنانکه قرآن هم می فرماید: فذکر ان الذکرا تنفع للمومنین
متأسفانه در بعضی از مواقع نه تنها گَرد غربت را از چهره شهدا بر نمی داریم بلکه نام آنان را جهت استفاد از منافع شخصی ،دنیایی و بعضاً سیاسی (منهای دیانت)
خود می کنیم، که این خود غربتی بدتر از عدم معرفی شهدا است.
این غصه غربت به قدری درد ناک است که مردان بزرگی که خود نام آوران عرصه هشت سال دفاع مقدس بودند به فراموشی سپرده ، به گونه ای که حتی در فضای
مجازی اینترنت وقتی نام پُر افتخارشان را جستجو می کنید مطلبی یافت نمی شود و یا اینکه به صورت مختصر دیده می شود.
اگر چه این نمونه انسان های اللهی برای اهل معرفت شناخته شده هستند، و یکی از این خوبان سردار رشید اسلام مرتضی جاویدی فرمانده گردان فجر لشکر ۳۳
المهدی (عج) می باشد، که چه زیبا امام عزیز و با معرفت، او را شناخت و با این شناخت، به گونه ای با او برخورد کرد که در تاریخ دفاع مقدس برای همیشه ماندگار
شد . (البته اخیراً کتابی بنام تپه ی جاویدی وراز اشلو و همچنین فیلمی بنام شهید مرتضی تهیه شده که جای تشکر دارد)
و این مختصری از رشادتهای جاوید و ماندگار، مرتضی جاویدی است که تقدیم به شما خوانند گان عزیز میگردد.
باشد که شروعی باشد برای بیان کردن حماسه های دیگر عزیزان و شهدای هشت سال دفاع مقدس.
این سایت افتخار دریافت مطالب ارسالی شما در خصوص شهدای عزیز دارد که بنام خود شما در سایت ثبت گردد.
وقتی با شمال نسیم در انتهای جاده شیراز ـ فسا به ‹‹ تل کدیوری ›› می رسی در حقیقت به دروازة شهری تاریخی رسیده ای که از همان ابتدای ورود با عطر نجیب
نارنج به استقبال تو می آید . چشم که باز می کنی از بین تمام مردم شهر شهید محمد رضا بدیهی لبخند مهربان و همیشگی از بلندای تابلویی که به یادمان او و
سه تن از سرداران شهید گردان فجر بر سر در شهر آویخته شداست به تو خیر مقدم می گوید و. در همان ابتدا دلت را جا می گذاری و دیروزهای خون و حماسه را در
نگاه معصوم ‹‹ او ›› تکرار می کنی .
از راست به چپ:شهید جاویدی،شهید بدیهی،شهید اسلامی
به یاد ‹‹ حاج محمود ›› می افتی و ‹‹ مرتضی ›› را در تبسمی مهربان لبخند می زنی و در بوی باروت شناور می شوی . تازه یادت می آید که به نارنجستان فسا
رسیده ای ، به شهر المهدی ( عج ) به شهر مردان فجر ، به شهر سرداران گمنام ، به شهر شهید اسلامی ، شهید کیهان پور و به شهر شهید محمد رضا بدیهی ،
شهید بزرگواری که عملیاتهای شکست حصر آبادان ؛ رمضان ؛ ثامن الائمه ؛ فتح المبین ؛ بیت المقدس ؛ والفجر مقدماتی و والفجر ۱ و ۲ و ۴ و ۸ و عملیات خیبر و بدر
و کربلای ۴ و ۵ قهرمانی های اوست .
قسمتی از زندگی نامه سردار شهیدمرتضی جاویدی
متولد : ۱۳۳۷ محل تولد : روستای جلیان(فسا) سال ازدواج : ۱۳۶۰ تعداد فرزندان : دو دختر آخرین عملیات : کربلای ۵ محل شهادت :شلمچه
شهید مرتضی جاویدی در تیرماه سال ۱۳۳۷درروستای جلیان فسا دریک خانواده متدین ومذهبی دیده به جهان گشود ودرحال و هوای صمیمی روستا پرورش یافت .
همزمان با تحصیل به کارهای مختلفی چون دامپروری و کشاورزی مشغول گردید تا بدینوسیله علاوه برتأمین هزینه تحصیل به امرار معاش خانواده کمک نماید. وی
تحصیلات خود را در سال ۱۳۵۶ با مدرک دیپلم تجربی با موفقیت به پایان رساند.
شهید جاویدی که برحسب دستور امام خمینی(ره) مبنی بر ترک پادگنها از خدمت سربازی در رژیم ستم شاهی امتناع
ورزید ،پس از پیروزی انقلاب با انگیزه ای متعالی به جمع آفتابی پاسداران پیوست وبه عضویت این نهاد مردمی در آمد.
شهید جاویدی همیشه خود را سرباز ویک بسیجی کوچک می دانست . هرگاه از مسئولیت وی درجبهه سوال می شد باکمال
فروتنی جواب می داد : فقط یک خدمتگزارم و اینکه سرباز امام زمان هستم و بسیار خوشحالم.
شهید جاویدی مدتی را در جبهه ی غرب و کردستان به مبارزه با گروهکهای مزدور گزراند. پس از شروع جنگ تحمیلی
به خوزستان رفت و عاشقانه در عملیاهای مختلف از جمله :
فتح المبین ،بیت المقدس ،رمضان ، والفجر ۱ و ۲ و ۸ ، خیبر ،
بدر و کربلای ۴ و ۵ شرکت کرد و حماسه آفرید. شهید جاویدی مدتها فرماندهی گردان همیشه پیروز فجر
از تیپ المهدی (عج ) را برعهده داشت یاران همرزم او هرگز
خاطره رشادتها وحماسه های شهیدمرتضی جاویدی را ازیاد نخواهندبرد .
پیکر مطهر و نورانی این سرباز سلهشور به دفعات آماج تیر قرارگرفت.
شهید جاویدی پس از عملیات والفجر ۲ به دیدار امام (ره) افتخار یافت وحضرت امام نیز او را مورد لطف و مهر قرار داده وپیشانی بلندش را بوسیدمرتضی در این
دیدار از امام خواست تا برای شهادتش دعا کند.
روح سراسر اشتیاق شهید سرانجامدر هجده بهمن ۶۵
درازدحام زخم و آتش ،قفس خاکی تن را گشود و عاشقانه
بسوی میعاد گاه ابدی به پرواز در آمد.
عملیات کربلای ۵ یادمان پرواز این عاشق واصل را در
دل خود جای داده است. خاک شلمچه شقایق زارخون
این شهید وصدها شهید گلگون کفنی است که عاشقانه
در آسمان لاجوردی جنوب به پرواز در آمدند.
قسمتی از دستنوشته های شهید جاویدی
(( نمیدانم من چکار کرده ام که شهید نمی شوم شایدقلبم سیاه است. خدارحمت کند حاج ستوده را ،وقتی باهم
صحبت میکردیم می گفتیم اگر جنگ تمام شود ما زنده باشیم چکار کنیم ؟ واقعاّنمی شود زندگی کرد و به صورت خانواده های شهدا نگاه کرد…
واین جاست که ماوجاماندگان از قافله نورباید بگوییم
خوشابه حال آنان که با شهادت رفتنند.)) (۱)
نزدیک اذان صبح صدای رسا پیچید تو جبهة شهرک شصت.
اَی شَی لَونُک … اشلونک … یا اخی … صباح الخیر !
توی تاریک روشنای هوا ، مظطرب و نگران از خواب پریدم. گیج منگ اسلحة کلاش و کلاهخودم را برداشتم وخودم را پرت کردم به طرف پیچ سنگر.
نفهمیدم چگونه هول هولکی پاهایم را چپاندم توی پوتین گَل و گُشاد رفیقم و خودم را از سنگر نقلی بیرون انداختیم .
بندِ اباز پوتین رفت توی پاهایم و پشت خاکریز کوتاه ، تعادلم به هم خورد و با سر رفتم توی شکم حیدر یوسف پور که آفتابه به دست از مستراح بیرون آمده بود.
هر دو توی هم پیچیدیم و خراب شدیم روی زمین . یوسف پور گفت:اوهوی کل حسین قلندری سر شیر آوردی ! دست و پات نره تو چیشات!
هول پرسیدم : حسین، چی شده؟ عراقیا حمله کردن. صدای عربی شنیدم!
یوسف پور حال و روزم را که دید ، دست گذاشت روی دلش و حالا نخندو کی بخند! عصبی داد زدم : چرو می خندی خونه خراب!
آفتابة قرمز را به خاکریز گرفت و گفت : چشمتو باز کن تا ببینی، رو خاکریز مرتضی جاویدی داره برادارای مزدور بعثی را موعظه می کند با دقت به خاکریز نگاه کردم.
مرتضی فرمانده گروهان یکم، به فاصله هفتاد ، هشتاد متری عراقیها روی خاکریز ایستاده بود و دستهایش را دور دهان حلقه کرده بود
و برای عراقی ها سخنرانی می کرد:
اَی شَی لَونُک … اشلونک … یا اخی … صباح الخیر !
از یوسف پور پرسیدم: اَی شَی لَونُک یعنی چه؟ یعنی رنگ و رُود چطوره … حال و روزت چطوره … هنوز احوالپرسی مرتضی با عراقی ها تمام نشده بود
که یکهو تیر و خمپاره ۶۰ مثل
تگرگ به طرفش ریخت تا دید سلام و علیکش را با خمپاره و تیر می دهند ، شروع کرد به شعار دادند:
مرگ بر صدام یزید کافر :
ظهر دوباره همان آش و همان کاسه! مرتضی دست بردار نبود و روز روشن ، جلو چشم و ما عراقی ها روی خاکریز می رفت و برای دشمن کلاس عقیدتی می گذاشت.
گاهی هم از پشت بلند گو سوره واقعه می خواند: وَأَصْحَابُ الْیَمِینِ مَا أَصْحَابُ الْیَمِینِ
اما جواب عراقی ها مثل صبح ، توپ و تفنگ بود و دوباره مرتضی زد به سیم آخر، الموت الصدام
چند نفری از بچه های گروهان هم به کمکش آمدند و تکرار کردند: الموت الصدام…
این با رآتش دشمن متمرکز شد روی همة خاکریز .
متعجب بودم که چرا فرماندة گردان جلیل اسلامی جلو مرتضی را نمی گیرد.
به خودم گفتم: لابد مرتضی می خواد بگه خیلی شجاعه ! فرمانده هم از او حساب می بره.
کریم زال که ترکش به بازویش خورده و تا حدی ترسیده، گفت: حسین قلندری، این کارها یعنی چه؟ مرتضی همة ما رابه کشتن میده!
پشت لبی برگرداندم.
چه عرض کنم کریم آقا! برو بهداری.
برگشتم و به صورت گندمی مرتضی جاویدی خیره شدم که خون سرد از خاکریز پایین آمد و با نیروهای گرهانش داخل سنگر شد.
شب تا صبح در پستوی ذهن و خیالم درگیر عمل مرتضی جاویدی بودم که اذان صبح ، باز کار را تکرار کرد.
این بار بلند گوی دستی تبلیغات حاج صلواتی جلو دهانش بود.
اَی شَی لَونُک … اشلونک … یا اخی … صباح الخیر … الله سلمک..
مرتضی با زبان عربی با عراقی ها حرف می زد و تکیه کلامش روی کلمة اشلو بود
که به نظرم مخفف همان اَی شَی لَونُک (رنگ و روت چطوره بود) پیرمرد هفتاد ساله لاغر اندام تبلیغات ،
حاج صلواتی انگار جوان ها ، روی خاکریز این ور و آن ور می پرید و پا ه منبری مرتضی را می کرد.
عراقی ها که عصبانی از خواب بیدار شده بودند، دوباره با تیر وخم پاره جواب دادند و بعد هم شعار (الموت الصدام…) مرتضی و.
حاج صلواتی هوا رفت و تعدادی هم از گروهان به کمک آنها آمدند.
یواش یواش که عمل مرتضی ترس وحشت توی دل نیروهای دشمن انداخت ، به این نتیجه رسیدم که پشت عمل مرتضی یک نوع هدف است.
خیلی زود کار مرتضی به بقیه بچه های مرتضی به گردان فجر هم سرایت کرد و افراد به نحوی مجذوب عمل او شدند
که حالا در گردان رقابت بود برای منتقل شدن به گروهان آقا مرتضی اشلو!
مدتی بعد، وقتی از جلو سنگر مرتضی توی منطقه عملییاتی شهرک شصت رد می شدم،
بر خوردم به تابلو نوشته ای که کنار سنگر مرتضی نصب شده بود.سنگر اشلو!
سنگری که هر شب صدای خواندن سورة واقعه از داخل آن به گوشم می خورد:
إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ لَیْسَ لِوَقْعَتِهَا کَاذِبَةٌ خَافِضَةٌ رَّافِعَةٌ إِذَا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا وَبُسَّتِ الْجِبَالُ بَسًّا…. (۲)
ادامه مطلب : تنگه احد و تصویر جاویدان……
با تشکر از زینب زمانی که در جمع آوری این مجموعه همکاری داشتند.
———————–
۱- وبلاگ اشلو
۲- کتاب تپه جاویدی راز اشلو
برچسب ها :




