خدايا خود را به من بشناسان،اگر خود را به من نشناسانى،پيامبرت را نشناسم،خدايا پيامبرت را به من بشناسان،اگر پيامبرت را به من نشناسانى،حجّتت را نشناسم،خدايا حجّتت را به من بشناسان،اگر حجّتت را به من نشناسانى،از دينم گمراه شوم.خدايا مرا به مرگ جاهليّت نميران،و دلم را پس از اينكه‏ هدايت نمودى،منحرف مكن.خدايا چنان‏كه به ولايت كسى‏كه طاعتش را بر من واجب كردى،از ولايت واليان امر خود پس از پيامبرت(درود تو بر او و خاندانش)تا زمامدارى واليان امرت امير مؤمنان على بن ابى‏ طالب و حسن و حسين و على و محمّد و جعفر و موسى و على و محمّد و على و حسن‏ و حجّت قائم مهدى(درود تو بر همه ايشان)قبول كردم،خدايا پس مرا بر دينت ثابت بدار،و تحت فرمانم‏ بكار گير،و دلم را براى ولىّ امرت نرم كن،
تابلو اعلانات

زیر بارغم این غمکده "وارث" بشکست وارث عدل علی مهدی موعود کجاست
منوی اصلی
موضوعات مورد بحث
سایت ها
وبلاگ ها
آمار سایت
  • موتور جستجو : 20
  • افراد آنلاين : 5
  • بازديد امروز : 156
  • بازديد ديروز : 130
  • بازديد کل : 95372
  • کل مطالب : 236
  • ديدگاه ها : 20
بازديد : 25 views  موضوع: اخبار,شهدا  تاريخ: ۲۷ فروردین ۱۳۹۱
بابا مهربان؛ پدر فراموش شده شهید/ فقر در برابر ایثار زانو زد
اردبیل – خبرگزاری مهر: بابا مهربان؛ نگاههای پرمهر اما رنجورت از چه سخن می گفت، حتی دیوارهای خانه محقرت با آن سقف ترک خورده راز نگاههایت را می دانست اما کسی نخواست در این دیاری که به فراموش کردن مهربانان عادت دارد متن نگاههای تو را بخواند. شاید انتظار روزی را می کشیدی که فرزند شهیدت دست تو را بگیرد و از این دیار فراموش شده رهایت کند!
به گزارش خبرنگار مهر، بابا مهربان شیرمردی بود که تنها نامش در لیست پرونده فرزند شهیدش قید شده و به غیر از پنج نفر از اعضای خانواده اش که در کنارش بودند، بی نام و نشان در این شهر زندگی کرد، قرار بود قصه پر رنج بابا مهربان را بازگو کنیم که خبر آمد به دیار باقی پیش فرزند شهیدش پر کشیده پس به یاد او این گزارش را می خوانیم.

برای دیدنش بعد از کلی گشتن در کوچه پس کوچه های باریک و درهم ریخته محله وحدت در منطقه سلمان آباد از مناطق حاشیه ای و فقیر به خانه ای رسیدم که در دل دیگر خانه های قد کشیده گم شده بود، “بختیار مهربان” تنها کسی بود که باید ملاقات می کردم تا کمی از فرزند شهیدش برای ما بگوید. اما او نه قدرت حرکت داشت و نه توانایی شنیدن و حرف زدن. نگاههای پر مهر ولی رنج کشیده اش وادارمان کرد که به جای فرزندش شهیدش “قوتاز مهربان” از خود او و نامهربانیهایی که در حقش روا شد، بنویسم.

از مردی که با جسمی نحیف اندام و رنجور روی تخت آهنی زنگ خورده و کهنه در گوشه ای از اتاق کوچک با دیوارهایی که رنگ زغال به خود گرفته، افتاده بود. دانه های تسبیح روی دستان لاغر و استخوانی اش به سختی جابجا می شد، از عمق نگاهایش می شد فهمید تا کنون کمتر کسی پیدا شده که بگوید پدر حالت چطور است؟ کم و کسری نداری؟ تو که تنها پدر شهید و بقیه اعضای خانواده ات نیستی تو پدر یک ملتی چرا که شهید از آن این ملت است.

پسر دیگرش “قهرمان مهربان” به همراه زن و پنج فرزندش تنها کسانی هستند که مانند شمع به دورش می چرخند و فقر و نداری چیزی از گذشت و ایثار آنها در تیماری از پدر کم نمی کند.

قهرمان می گوید: پدرم بیشتر از پنج سال است که در اثر سکته مغزی قدرت تکلم و شنوایی خود را از دست داده حتی قدرت کوچکترین حرکتی ندارد، هر روز باید چند بار جابجایش کنم تا زخم بستر نگیرد، به خاطر اینکه در تمام ساعات شبانه روز باید مراقبش باشم، از کار بیکار شده ام و مشکل مالی ما دو چندان شده است.

تنها درآمد این خانه محقر از حقوقی ناچیزی که اداره بنیاد شهید به پدر شهید می دهد، تامین می شود. قهرمان می گوید: حقوق دریافتی نزدیک پنج میلیون ریال است که به پدر و همسر شهید به طور مشترک می رسد، بخشی از این مبلغ برای وامی که جهت معالجه پدرم گرفتم هر ماه کسر و مابقی نیز خرج دارو و وسایل مورد نیازش می شود.
خیلی از ما امروز مفهوم دیگری از خانواده شهید داریم خیلی راحت بعد از سالها پشت سرشان می گوییم “هر چه خواستند به آنها داده شده حتی بیشتر از حقشان” به خیال اینکه دیگر دینی بر گردن کسی ندارند به غیر از زخم زبان زدن کاری از دستمان بر نمی آید، اما نه اینکه اگر همین پدر شهید و پدرانی چون او نبودند و از فرزندشان نمی گذشتند، معلوم نبود چه سرنوشتی داشتیم؟
حمام؛ بزرگترین آرزوی خانواده شهید


عروس این خانواده و همسر قهرمان که بیشترین دغدغه زندگی اش تمیز بودن ملافه های پدر شوهر است با تمام وجود به شوهرش کمک می کند تا مبادا بابای خانه احساس تنهایی کند، تربیت فرزندان از یک طرف و رسیدگی و پرستاری از پدر شهید از طرف دیگر وظیفه او را دو چندان کرده است، اما تاکید می کند که “بیشتر از پدرم دوستش دارم و نگاه پر مهر او برای ما برکت بزرگی است”.
او تنها آرزویی که دارد این است که ای کاش خانه محقرشان یک حمام داشت تا مجبور نشود به خاطر سرمای هوا و نبود جای مناسب برای شستشو به همسایگان رو بیندازد تا ملافه های پدر شوهرش را در حمام آنها تمیز کند، هر چند دیگر سرمای هوا برایش معنا ندارد و با آموزشی که در مکتب ایثار شهدا آموخته ساعتها کنار حوض حیاط زیر آب سرد رختهای چرک شده را می سابد.

او می گوید: تا چند ماه پیش که تخت پیدا نکرده بودیم تمام ملافه و فرش زیر پدر شوهرم کثیف می شد و مجبور بودم ساعتها برای تمیز کردنشان وقت بگذارم برای من کار کردن هیچ مشکلی ندارد ولی از اینکه  گاهی پدر شوهرم زیر دین همسایگان قرار می گیرد، ناراحت می شوم.

تخت کهنه ای که وجود آن غنیمتی برای خانواده مهربان محسوب می شود، پس از کلی رفت و آمد و التماس و خواهش به دستشان رسیده است. قهرمان می گوید: نبود تخت مناسب سبب شد کمر پدرم به علت زخم بستر سوراخ سوراخ شود، تحمل این وضیعت برایم عذاب آور بود تا اینکه بنیاد شهید این تخت را بعد از کلی گلایه و واسطه برای ما اجاره داد آن هم زیاد استاندارد نیست نداشتن حفاظ کنار تخت سبب شده پدرم در خواب چند بار به زمین بیفتد و استخوانهای دست و پایش از این حادثه آسیب جدی ببیند.
این برادر شهید برای اینکه از این اتفاق جلوگیری کند تا صبح کنار تخت پدر کشیک می دهد و هر دقیقه از عمرش را کنار او سپری می کند تا مبادا ناله ای از پدر، دل رنجورش را بیشتر آزار دهد.
او می گوید: “نگهداری از پدر و مادر افتخار بزرگی برای فرزندان است مادرم نیز ده سال در اثر سکته مغزی زمین گیر بود و تا آخر عمرش از او پرستاری کردم و از این بابت خیلی خوشحالم”. قهرمان با غرور بارها این جملات را تکرار کرد.

حمامی به وسعت یک تشت

قهرمان حرفهای زیادی برای گفتن دارد او از اینکه هر روز باید پوشاک پدر زمین گیرش را عوض کند و هفته ای یکبار روی بخاری آب گرم کند و پدرش را داخل تشت حمام کند، ابایی  ندارد. وی اضافه می کند ای کاش درآمدش به اندازه ای بود که می توانست برای خانه حمام بسازد تا حین حمام، پدرش اذیت نشود و یا اینکه تخت و ملافه هایی تهیه می کرد تا پدرش کمتر دچار زخم بستر می شد.

بنیاد شهید حق پرستاری نمی دهد
از او درباره حق پرستاری که به  پدر و مادران شهید بیمار و ایثارگران بالای ۷۰ درصد تعلق دارد، می پرسم؛ جوابش گلایه است: برای دریافت حق پرستاری چند بار به بنیاد شهید مراجعه کردم ولی فایده ای نداشت، می گویند چون حقوق می گیرد این قانون شامل او نمی شود، ولی کسی نمی پرسد این چند هزار ریال چه دردی از پدرم را درمان می کند، تنها برای خرید پوشاک اش در هر ماه چند صد هزار ریال باید خرج کرد از آن گذشته گاه برای خرید یک شربت سینه چهار هزار تومانی از دیگران قرض می گیرم تا پدرم شبها با آرامش بخوابد.
این برادر شهید انتظاری از هیچ کس و از هیچ مسئولی ندارد، اما با انتقاد می خواهد حداقل کسانی که در سالهای اخیر به اسم دیدار از خانواده شهدا به خانه شان آمده اند واقعا شنونده درد و مشکلات آنها باشند.

دیدار مسئولان در حد شعار است
قهرمان می گوید: از بیناد شهید و سپاه دو بار برای دیدار از پدرم آمدند و هر بار دلمان روشن شد که حداقل بخشی از مشکلات پدرم به زودی حل خواهد شد ولی هیچکدام از قولهایی که داده اند تاکنون عملی نشده است.
وظیفه و عمل به آن رسالتی است که بر عهده هر یک از ما گذاشته شده است، حال اگر این وظیفه در قبال خانواده شهدا باشد بسی سنگین تر است در مقابل این خواسته قهرمان حرفی برای گفتن پیدا نکردم او حق داشت؛ از حرف تا عمل فاصله است وقتی می گوییم به خانواده شهدا مدیونیم چند بار از خود پرسیده ایم مدیون یعنی چه؟ یعنی اینکه روبرگرداندن و چشم بستن و فراموش کردن، یعنی بی تفاوتی در قبال کسانی که به فرزند خود درس ایثار و شهادت آموختند و راهی جبهه کردند و سالهاست بعد از شهادت فرزندش صبر پیشه کرده و هیچ انتظاری از دیگران ندارند؟
مدیون یعنی اینکه هر سال به مناسبتهای مختلف دیدار از خانواده شهدا را جزو برنامه های خود قرار دهیم تا آخر سال پرونده عملکرد و بیلان کاری سنگین تری ارائه دهیم؟
برای قهرمان دیدن چهره رضایت بخش پدر مهمتر از نیازهای همسر و فرزدان است، خرید گوشت و دیگر مایحتاج ضروری در خانه آنها به رویایی تبدیل شده و اگر مقداری پول به دست آورد سعی می کند غذایی که برای پدرش مناسب باشد، تهیه کند.

خانواده شهدا انتظاری از دیگران ندارند
قهرمان می گوید: دیگران فکر می کنند که خانواده شهید از زندگی آنچنانی برخوردار هستند و پول بیت المال به آنها می رسد در حالیکه این طور نیست، چراکه اگر چنین بود سقف خانه را آسفالت می کردم تا آب سرمان چکه نکند، خانواده شهدا هیچ انتظاری از دیگران ندارند یک دیدار خشک و خالی نیز ما را خوشحال می کند.
وی صحبتهای خود را تنها یک درد و دل می داند و اعتقاد دارد زندگی خانواده های شهدا با پستی و بلندیهای زیادی همراه است و همه این گرفتاریها یک صدم ایثارگریهای شهدا در جبهه ها نیست.
برادر شهید قوتاز مهربان اضافه می کند: ما یاد گرفته ایم از خدا طلب صبر کنیم تا در آخرت شرمنده شهدا نشویم، از خدا می خواهم گناهان ما را به خاطر برادر و پدرم ببخشد و ما را گرفتار بلاهای بزرگ نکند.
تکلیفی که ادا نمی شود
وقتی سخن از شهید به میان می آید خود به خود از خود گذشتگی و ایثار ذهنمان را پر می کند، شهدا رفته اند و جای خالی ایثار و  از خود گذشتگی آنها را خانواده هایشان نثار جامعه می کنند و الگویی برای سایر افراد هستند.
اما ما در مقابل این همه ایثار چه کرده ایم روزی می رسد که باید چراغ به دست به دنبال یافتن نشانی از پدران و مادران شهدا باشیم. هر روز شاهد از دست دادن این یادگاران که حضرت امام (ره) از آنها به عنوان ذخایر انقلاب یاد کرده اند، هستیم. همین چند وقت پیش، پدر شهید حسین گنجگاهی، پدر شهید جهانگیرزاده و مادر شهید جعفرخراسانی از بین ما رفتند و بعد از رفتن آنها تازه متوجه می شویم که چه ذخایری را در حال از دست دادن هستیم.

خیلی از آنها در قربت و تنهایی به دیار باقی می روند و همچنان  بی خبر می مانیم. و بعد از آن جز تسلیت چیزی برای گفتن نداریم حتی کلمه ای از اینکه آنها و فرزند شهیدشان چه کسانی بودند سخنی به میان نمی آید.

تا کنون چند بار حسرت دیدار و گفتگو با یک پدر و مادر شهید و یا یک جانباز قطع نخاع را همچون ورزشکاران و یا یک چهره سینمایی داشته ایم؟ کدام مسئول در عمل این حرف را “همه ما مدیون خون شهدا هستیم” که بارها پشت تریبون تکرار می شود، در عمل نشان داده است تا خانواده شهیدی همچون مهربان کمتر با سختیهای زندگی دست و پنجه نرم کنند.
به گفته مسئولان بنیاد شهید، استان اردبیل سه هزار و ۴۰۰ شهید دارد، خیلی از پدران آنها تاکنون به دیار باقی شتافته اند و اگر اندکی بگذرد باقی این پدران نیز به فرزندان شهیدشان خواهند پیوست تا زحمت را از دوش مسئولان بی عمل کم کنند .
……………………………..
گزارش: محمد میرزایی ناطق
منبع: “خبرگزاری مهر”

 ادامه مطلب "سهمیه بازماندگان شهداء" را بخوانید.
بازديد : 35 views  موضوع: اخبار,شهدا  تاريخ: ۴ اسفند ۱۳۹۰

ننه علی! از ما پیش شهیدان هیچ نگو

چکار داری به فرزندت بگویی که تشنگی خدمت ، جای خود را به شیفتگی قدرت داده است؟ چکار داری برایش بازگو کنی که برای چهار روز نشستن بر روی یک صندلی چه کار ها که نمی کنند و چه تهمت ها و انگ ها که نثار خلق الله نمی کنند؟ چکار داری بگویی که بعضی ها آنقدر دروغ تحویل مردم داده اند که حتی آبروی نداشته دروغ را هم برده اند؟! چکار داری بگویی که از ارزش هایی که علی ات به قربان آنها رفته ، چه دکان هایی علم شده است؟
*جعفر محمدی

سلام مادر ! سلام ننه علی ! سلام اسطوره مهربانی !

دیروز خبر آمد که بالأخره پیش فرزند شهیدت رفتی ؛ نه این که از او دور بوده باشی و حالا به او برسی ، نه! تو در تمام سال هایی که پسرت آسمانی شده بود ، در زمین ، کنارش بودی و ماندی و خانه که چه بگویم ، کلبه ات را در کنار آرامگاه شهیدت بنا کردی و شب و روزت را در کنار جوان شهیدت به سر کردی تا تجسمی از مهرمادری باشی در روزگاری که مهربانی ها به حراج روزمرگی ها رفته و رو به افسانه شدن گذاشته اند.

نمی دانم در آن شب های سرد زمستانی و در آن روزهای داغ بهشت زهرای تهران ، با “قربانعلی” ات چه نجواها کرده ای و در میانه اشک های مادرانه ات با او چه ها گفته ای.
این را نیز نمی دانم حالا که به وصال فرزند دلبندت رسیده ای و بعد از سال ها که سنگ قبر او را بغل می کردی ، اینک خودش را در آغوش گرفته ای ، به او چه ها خواهی گفت و داغ غربت سالیانت را چگونه برایش روایت خواهی کرد ؛ نباید هم بدانم ؛ حرف های مادری و فرزندی ، رازهایی دوست داشتنی بین خودشان است و بس!

اما ننه علی ! تو را به آن سال های فراق و به آن قرآن  درشت خطی که بارها در کلبه ات ختمش کردی ، قسمت می دهم هر چه به شهیدت می گویی بگو ، اما حال و روز ایرانی که علی تو و علی های دیگر برایش فدا شدند را برایش باز مگو! بگذار روحشان آزرده نشود.

 

ننه علی

به پسرت نگو که او و همرزمانش هر چه رشته کرده بودند را عده ای دارند به اسم همان شهیدان پنبه می کنند! نگذار خبر دار شود که عده ای با اسم ارزش ها ،چنان به جان بیت المال افتاده اند و آن را چنان با حرص و ولع می بلعند که جهانی انگشت حیرت به دهان گرفته است و تازه کلی هم طلبکار هستند و قیافه هایشان حق بجانب! نگو که چنان دارند جوانان را از اسلام عزیز می رانند و بدان بدبین می کنند که میسونرهای مسیحی هم نتوانستند چنین کنند؟

چه نیازی هست اوقات قربانعلی را تلخ کنی و به او بگویی که با یاران انقلاب چه ها که نکرده اند؟! احتیاجی هم نیست درباره تازه به دوران رسیده هایی که حتی خدا را هم بنده نیستند به او چیزی بگویی. ناراحتش نکن ننه علی!

نگذار فرزندت بفهمد که هنوز که هنوز است ، خیلی ها در سرزمینش می میرند ، فقط به خاطر این که یک مشت اسکناس ندارند. هنوز کودکان معصوم سرزمینش ، تا نیمه شب در چهار راه ها فال و گل مریم می فروشند و در حسرت یک جفت دستکش قرمز رنگ اند تا نوک انگشتانشان از فرط سرما کرخت نشود. نگذار متوجه بشود که زنان و دختران زیادی تن می فروشند و نان می خرند؛ به غیرت پسر برومندت بر می خورد.

 

ننه علی

مادر جان! بی خیال این باش که به علی ات بگویی مردمی که برای رفاه شان جنگیده ، برای دادن نامه درخواست چندرغاز مساعده ، مجبورند کیلومترها پشت ماشین رؤسا بدوند و نفس نفس زنان ، نامه را به داخل ماشین شان بیندازند و بعد هم چشم به در بدوزند که جواب نامه شان کی خواهد آمد؟
تو را به خدا نگو جوان هایی مانند علی ات که روزگاری شاه بیرون می کردند و دماغ صدام بر خاک می مالیدند ، کرور کرور گرفتار تریاک و هروئین و کراک و شیشه و اکس و کوفت و زهرمار شده اند تا روزگارشان بین نئشگی و خماری بگذرد.

مهربان مادر! چکار داری به فرزندت بگویی که تشنگی خدمت ، جای خود را به شیفتگی قدرت داده است؟ چکار داری برایش بازگو کنی که برای چهار روز نشستن بر روی یک صندلی چه کار ها که نمی کنند و چه تهمت ها و انگ ها که نثار خلق الله نمی کنند؟ چکار داری بگویی که بعضی ها آنقدر دروغ تحویل مردم داده اند که حتی آبروی نداشته دروغ را هم برده اند؟! چکار داری بگویی که از ارزش هایی که علی ات به قربان آنها رفته ، چه دکان هایی علم شده است؟ چه کار داری از آزادی و … .

اصلاً از آب و هوا برایش بگو … نه! این را هم نگو! علی و یاران شهیدش حتماً ناراحت می شوند اگر بدانند مردمشان با هر دم و بازدمی ، کلی سرب و دی اکسید کربن و ذرات معلق و … تنفس می کنند؛نگو که مبادا یاد خاطرات بمباران شیمیایی زمان جنگ بیفتند و خاطر نازنینشان آزرده شود.

ننه علی! مادر اسطوره ای سرزمین مادری من! اصلاً از ما و از کارهایمان هیچ به علی نگو! دلش می شکند،بگذار روحش آسوده باشد.نگذار حلاوت دیدار مادر با تلخی کارهای ما کم رمق شود… .

کلبه ننه علی

آه …! چه می گویم من ننه علی! لابد داری شماتتم می کنی که “پسر! مگر یادت رفته که شهیدان زنده اند و می بییند و می شنوند و اصلاً شهید نامیده شده اند چون شاهد مایند.” و ادامه می دهی: “فکر می کنی اگر من هیچ نگویم این ها هم هیچ نخواهند دانست؟”

راست می گویی ننه علی! بر من ببخش! نگرانم، نگران علی های دیگر این ملک و فرزندان شان. می ترسم کاسه صبر شهیدان به سر آید و شکایت مان را بی هیچ گذشتی نزد خدا ببرند که “خدایا ببین! ما رفتیم و عزیزترین متاع مان که جانمان است را برای دین و میهن و ناموس این ها دادیم و به خون خود غلتیدیم و حال اینان به اسم ما چه ها که نمی کنند و چه مفسده ها که به نام مصلحت مرتکب نمی شوند و چه آبرویی که از دین خودت نمی برند؟خدایا! به عذابی سخت گرفتارشان کن و تاوان خون سرخ مان را از ایشان بگیر که سخت آن را هدر دادند.”

راستی ننه علی ! فردای قیامت که علی تو و شهیدان دیگر چشم در چشم ما دوختند و گفتند: “بعد از ما چه کردید؟” چه خواهیم گفت؟ اصلاًچه داریم که بگوییم؟  بگوییم که بعد از شما افتادیم به جان هم ؛ هزار گروه شدیم و هزار کیسه دوختیم و هزار بیراهه رفتیم و کلاً یادمان رفت که حتی نفس کشیدن هایمان را هم مدیون کسانی هستیم که به خاطر ما از نفس افتاده اند و شد آنچه نباید می شد؟!

خوش به حالت ننه علی! و خوش به حالتان شهدا که رفتید و این روزهای تلخ را ندیدید!
آدم حتی رویش نمی شود که بگوید : شهیدان شفاعت مان کنید!


 ادامه مطلب "ننه علی! از بین ما به پیش شهیدان سفر کرد" را بخوانید.
بازديد : 35 views  موضوع: شهدا  تاريخ: ۲۶ بهمن ۱۳۹۰

مهدی برای تشییع جنازه برادرش هم نیامد!

همسرش می‌گوید: ازدواج ما مصادف با آغاز جنگ تحمیلی بود؛ یعنی سال ۱۳۵۹ که جنگ در شهریور ماه تازه شروع شده بود. شهید باکری بلافاصله پس از عقدمان، فردایش به جبهه تشریف بردند تا سه ماه و پس از سه ماه که تشریف آوردند، زندگی مشترکمان را آغاز کردیم.

۲۵ بهمن، سالروز شهادت سردار سرلشکر شهید مهدی باکری، فرمانده لشکر ۳۱ عاشوراست؛ سرداری که به بسیجی بودنش افتخار می‌کرد. او علمدار سپاه اسلام بود که همانند علمدار قهرمان کربلا، حضرت اباالفضل العباس (ع‌) داغ برادر دید و سپس خود به شهادت رسید.

مهدی، افتخار خداوند  شد

از سی ام فروردین ۱۳۳۹ تا ۲۵ بهمن سال ۱۳۶۳ دوران مقدس و شگفتی بود که بار دیگر خداوند به یکی از بهترین بندگان خویش مباهات کند و برای چندمین بار، فرشتگان خویش را مورد خطاب قرار دهد که «انی اعلم ما لا تعلمون».

مهدی افتخار خداوند شد؛ بنده‌ای که فرشتگان را به حیرت واداشت.

او در یکی از نوشته‌هایش آورده بود: خدایا تو چقدر دوست‌داشتنی و پرستیدنی هستی، هیهات که نفهمیدم. خون باید می‌شدی و در رگهایم جریان می‌یافتی تا همه سلول هایم هم یارب یارب می‌گفت.

مهدی باکری
مهدی پاک بود همچون آب و مهربان همانند نسیم. در هوای کمال می‌رویید. در فضای مسجد وقرآن قد می‌کشید.

روزی که مهدی کوچک اشک ریخت

به درمان درد مستمندان می‌اندیشید. ستم را طاقت نمی‌آورد. روزی از مدرسه به خانه می‌آید، در حالی که گونه‌ها و دست‌های سرخ و کبودش، حکایت از عمق سرمایی می‌کند که در جانش رسوخ کرده است‌. پدرش همان شب تصمیم می‌گیرد که پالتویی برایش تهیه کند‌. دو روز بعد با پالتویی نو و زیبا به مدرسه می‌رود‌. غروب که از مدرسه برمی‌گردد با شدت ناراحتی‌، پالتو را به گوشه اطاق می‌افکند‌. همه اعضای خانواده با حالت متعجب به او می‌نگرند، و مهدی در حالی که اشک از دیدگانش جاری است‌، می‌گوید: چگونه راضی می‌شوید من پالتو بپوشم در حالی‌که دوست بغل‌دستی من در کنارم از سرما بلرزد؟

من هم با مهدی به جنوب رفتم

در برابر ظلم ایستاد. در دوره سربازی با پیروی از اعلامیه حضرت امام خمینی(ره)‌ ـ در حالی که در تهران افسر وظیفه بود ـ از پادگان فرار و مخفیانه زندگی کرد. از راه نورانی امام و رهبرش دست نکشید و تا صبح پیروزی نهضت از پای ننشست. با هجوم دشمن متجاوز همانند کوه ایستاد و دیگران را به ایستادن فراخواند و حتی مهر همسر و فرزند و خانواده او را از فداکاری باز نداشت.

همسرش می‌گوید: ازدواج ما مصادف با آغاز جنگ تحمیلی بود؛ یعنی سال ۱۳۵۹ که جنگ در شهریور ماه تازه شروع شده بود. شهید باکری بلافاصله پس از عقدمان، فردایش به جبهه تشریف بردند تا سه ماه و پس از سه ماه که تشریف آوردند، زندگی مشترکمان را آغاز کردیم.

هر چه به عنوان هدیه عروسی به ما دادند، جمع کردیم کنار هم. گفت: «ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم: «مثلا چی؟» گفت: «کمک کنیم به جبهه». گفتم: «قبول» بردمشان در مغازه لوازم منزل فروشی. همه‌شان را دادم و ده، پانزده تا کلمن گرفتم برای جبهه.

شهید باکری پیشنهاد کردند که من به اهواز می‌روم. آیا تو با من می‌آیی؟ پس از موافقت با هم راهی اهواز شدیم.

چند ماه پیش از آغاز عملیات فتح‌المبین به اهواز رفتیم و نخستین عملیات که ما در اهواز بودیم عملیات فتح‌المبین بود. از عملیات فتح‌المبین تا عملیات بدر که آن عزیز شهید شد، من در همه مناطقی که لشکر عاشورا عملیات داشت، از این شهر به آن شهر، اسلام‌آباد، اهواز، یا دزفول همواره همراه این شهید بودم.

مهدی، حماسه می‌سازد

در عملیات فتح‌المبین با عنوان معاون تیپ نجف اشرف در کسب پیروزی‌ها موثر باشد. در این عملیات یکی از گردان‌ها در محاصره قرار گرفته بود که ایشان به همراه تعدادی نیرو، با شجاعت و تدبیر بی‌نظیر آنان را از محاصره بیرون آورد. در همین عملیات در منطقه رقابیه از ناحیه چشم مجروح شد و به فاصله کمتر از یک ماه در عملیات بیت‌المقدس (با همان عنوان) شرکت کرد و شاهد پیروزی لشکریان اسلام بر متجاوزین بعثی بود.

در مرحله دوم عملیات بیت‌المقدس از ناحیه کمر زخمی شد و با وجود جراحت‌هایی که داشت در مرحله سوم عملیات، به قرارگاه فرماندهی رفت تا برادران بسیجی را از پشت بی‌سیم هدایت کند.

در عملیات رمضان با سمت فرماندهی تیپ عاشورا به نبرد بی‌امان در درون خاک عراق پرداخت و این بار نیز مجروح شد، اما با هر نوبت مجروحیت، وی مصمم‌تر از پیش در جبهه‌ها حضور می‌یافت و بدون احساس خستگی برای تجهیز، سازماندهی،‌ هدایت نیروها و طراحی عملیات، شبانه‌روز تلاش می‌کرد.

در عملیات مسلم بن عقیل با فرماندهی او بر لشکر عاشورا و ایثار رزمندگان سلحشور، بخش گسترده‌ای از خاک گلگون ایران اسلامی و چند منطقه استراتژیک آزاد شد.

شهید باکری در عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یک، دو، سه و چهار با عنوان فرمانده لشکر عاشورا، به همراه بسیجیان غیور و فداکار، در انجام تکلیف و نبرد با متجاوزین، آمادگی و ایثار همه‌جانبه‌ای را از خود نشان داد.

من کاری نمی‌کنم

او از خودش هیچ نمی‌گفت. نمونه خلوص بود. یک روز همسرش از او پرسید: این همه افراد جبهه می‌روند و می‌آیند و کلی درباره آن حرف می‌زنند، ولی شما اصلاً صحبت نمی‌کنید؛ با این همه مسئولیت سنگینی که داری، چرا حرف نمی‌زنی؟ ایشان گفتند: من که آنجا کاری نمی‌کنم. کارها را بسیجی‌ها می‌کنند.

مهدی می‌گفت: وقتی با بسیجی‌ها راه می‌روم، حال و هوای دیگری پیدا می‌کنم. هر گاه خسته می‌شوم، پیش بسیجی‌ها می‌روم تا از آنها روحیه بگیرم و خستگی‌ام برطرف شود.
همه ما در برابر جان این بسیجی‌ها مسئولیم، برای حفظ جان آنها اگر متحمل یک میلیون تومان هزینه ـ برای ساختن یک سنگر که حافظ جان آنها باشد ـ بشویم، یک موی بسیجی،‌ صد برابرش ارزش دارد.

همسرش تعریف می‌کند: او آنقدر به این بسیجی‌ها علاقه داشت که همواره از آنها به عنوان فرزند یاد می‌کردند و می‌گفتند این‌ها بچه‌های من هستند و هرکس که از بچه‌های لشکر شهید می‌شد، عکسش را به خانه می‌آورد و به دیوار اتاق نصب می‌کرد. اتاقش شده بود یک نمایشگاه عکس. وقتی که من مثلاً از بیرون می‌آمدم خانه. می‌دیدم که به این عکس شهدا خیره شده است و زیر لبش اشعاری را زمزمه می‌کند و چشمهایش پر از اشک است. می‌خواست گریه کند، ولی من که وارد اتاق می‌شدم صحنه عوض می‌شد.

در جبهه می‌مانم

در عملیات خیبر زمانی که برادرش حمید، به درجه رفیع شهات رسید، با وجود علاقه خاصی که به او داشت، بدون ابراز اندوه با خانواده‌اش تماس گرفت و چنین گفت: شهادت حمید، یکی از الطاف الهی است که شامل حال خانواده ما شده است.

او در نامه‌ای خطاب به خانواده‌اش نوشت: من به وصیت و آرزوی حمید که باز کردن راه کربلا است، همچنان در جبهه‌ها می‌مانم و به خواست و راه شهید ادامه می‌دهم تا اسلام پیروز شود.

تلاش فراوان در میادین نبرد و شرایط حساس جبهه‌ها، او را از حضور در تشییع پیکر پاک برادر و همرزمش که سالها در کنارش بود بازداشت؛ برادری که واقعا برادر بود؛ چه در روزهای سراسر خطر پیش از انقلاب و چه در جبهه‌های جنگ.

نمازهایش دیدنی بود

دوستان و همسنگرانش نقل می‌کنند: به همان میزان که به انجام فرایض دینی مقید بود، نسبت به مستحبات هم تقید داشت. نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شد، با خدای خود خلوت می‌کرد و نماز شب را با سوز و گداز و گریه می‌خواند. خواندن قرآن از کارهای واجب روزمره‌اش بود و دیگران را نیز به این کار سفارش می‌نمود.

برای شهادتم دعا کنید

بعد از شهادت برادرش حمید و برخی از یارانش، روح در کالبد نا آرامش قرار نداشت و معلوم بود که به زودی به جمع آنان خواهد پیوست.
پانزده روز پیش از عملیات بدر به مشهد مقدس مشرف شد و با تضرع از آقاعلی‌بن موسی‌الرضا(ع) خواسته بود که خداوند توفیق شهادت را نصیبش نماید. سپس خدمت حضرت امام خمینی(ره) و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رسید و با گریه و اصرار و التماس درخواست کرد که برای شهادتش دعا کنند.

فرمانده اصلی ما، خدا و امام زمان(عج) است

بیانات شهید مهدی باکری ساعاتی در آستانه عملیات بدر خواندنی است. همان سخنرانی که او برای نیروهای لشکر ایراد کرد.

او گفت: هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شامل حال ما می‌گرداند. اگر از یک دسته بیست و دو نفری، یک نفر بماند باید همان یک نفر مقاومت کند و اگر فرمانده شما شهید شد نگویید فرمانده نداریم و نجنگیم که این وسوسه شیطان است.

فرمانده اصلی ما، خدا و امام زمان(عج) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستیم، ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وظیفه ما مقاومت تا آخرین نفس و اطاعت از فرماندهی است.

خدا را از یاد نبرید

مهدی در شب عملیات وضو می‌گیرد و همه گردان‌ها را یک یک از زیر قرآن عبور می‌دهد. مداوم توصیه می‌کند: برادران! خدا را از یاد نبرید. نام امام زمان(عج) را زمزمه کنید. دعا کنید که کار ما برای خدا باشد. از پشت بی‌سیم نیز همه را به ذکر «لاحول و لاقوه الا بالله» تشویق می‌کند.

سرانجام… پرواز…

این فرمانده دلاور در عملیات بدر در تاریخ ۲۵/۱۱/۶۳، به خاطر شرایط حساس عملیات، مثل همیشه، به خطرناکترین صحنه‌های کارزار وارد شد و در حالی که رزمندگان لشکر را در شرق دجله از نزدیک هدایت می‌کرد، تلاش می‌نمود تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتک‌های دشمن تثبیت نماید، که در نبردی دلیرانه، بر اثر برخورد تیر مستقیم مزدوران عراقی، ندای حق را لبیک گفت و به لقای معشوق نایل شد.

مهدی باکری
هنگامی که پیکر مطهرش را از طریق آب‌های هورالعظیم انتقال می‌دادند، قایق حامل پیکر وی، مورد هدف آرپی‌جی دشمن قرار گرفت
و قطره ناب وجودش به دریا پیوست.

شهید باکری در مقابل نعمات الهی خود را شرمنده می‌دانست و تنها به لطف و کرم عمیم خداوند تبارک و تعالی امیدوار بود. در وصیتنامه‌اش اشاره کرده است که: چه کنم که تهیدستم، خدایا قبولم کن.

بخش‌هایی از وصیتنامه سردار سرلشکر شهید مهدی باکری: عزیزانم‌! اگر شبانه‌روز شکرگزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به بما عنایت فرموده‌، باز هم کم است‌. آگاه باشیم که صدق نیت و خلوص در عمل‌، تنها چاره‌ساز ماست‌… ‌بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست‌.

همیشه به یاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل کنید‌. پشتیبان و از ته قلب مقلد امام باشید‌. اهمیت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله ـ علیه السلام‌ ـ و شهدا بدهید که راه سعادت و توشه آخرت است‌. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همان گونه تربیت کنید که سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح و وارث حضرت ابوالفضل ـ علیه السلام ـ برای اسلام بار بیایند‌.


 ادامه مطلب "خدایا تو چقدر دوست‌داشتنی و پرستیدنی هستی" را بخوانید.
بازديد : 111 views  موضوع: در شهر,شهدا  تاريخ: ۱۴ بهمن ۱۳۹۰

 

خون شهیدان ما در امتداد خون شهیدان کربلاست (امام خمینی)

آشنایی با شهید علی اکبر صادقیان

 

آشنایی با شهید اسماعیل مؤذنی

 

آشنایی با شهید ناصر رضازاده

 

سایت وارث آماده دریافت هرگونه اطلاعات در خصوص شهدای شهرمان می باشد پس منتظر آثار زیبای شما هستیم

که با  نام خودتان در این دفتر ثبت گردد.

varesnoor@yahoo.com

شماره تماس

۰۹۱۲۷۵۳۱۴۲۲


 ادامه مطلب "آشنایی با شهدای انقلاب اسلامی زرقان فارس" را بخوانید.
بازديد : 68 views  موضوع: اهل بیت علیهم السلام,شهدا  تاريخ: ۱۴ دی ۱۳۹۰

هوالجمیل

عباس گریست تا غمش جان گیرد

در دامن او عزای پایان گیرد

گفتا : سر من کنون به دامان شماست

اما سر تو چه کس به دامان گیرد؟

التماس دعا

محمد حسین صادقی – زرقان فارس


 ادامه مطلب "عزای پایان گیر" را بخوانید.
بازديد : 66 views  موضوع: شهدا  تاريخ: ۱۴ دی ۱۳۹۰


بقیة ُ‌الشهدا


عروج و عزت ایران ، هدیة‌ ُالشهداست

و داغنامه‌ی وحدت ، رویة ُ‌الشهداست

دفاع مقتدرانه ز مرز و بوم وطن

که نقش بسته به هر دل، وصیة‌ ُالشهداست

ز خون پاک شهیدان، بسیج می‌جوشد

و هر بسیجی ایران ، بقیة‌ ُالشهداست

به پاس خون شهیدان، وطن ، سرافراز است

و هر مقام و مدیری ، رعیة‌ ُالشهداست

بخوان نماز تحیت به هر سرای وطن

که اجر و مزد نمازت، تحیة ُ‌الشهداست

تمام فتح و رفاه و صلابت و عزت

که گشته قسمت ایران، عطیة‌ ُالشهداست

گرفته‌ایم به کف، جان، به امر رهبر خود

به پاسداری صلحی که هدیة ُ‌الشهداست

والسلام

محمد حسین صادقی – زرقان فارس


 ادامه مطلب "بقیة ُ‌الشهدا" را بخوانید.
بازديد : 73 views  موضوع: شهدا,قرآن  تاريخ: ۱۴ دی ۱۳۹۰

وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْیاءٌ وَ لکِنْ لا تَشْعُرُونَ (۱۵۴) سوره البقرة (۲)

ترجمه و شرح‏
خداوند متعال در این آیه شریفه از گفتن واژه اموات در باره شهیدان نهى میکند زیرا آنان بحسب ظاهر و چنانکه دیده مى ‏بیند مرده‏ اند ولى حقیقت مرگ و زندگى جز این ظواهر است زنده بودن ایشان را ما نمى‏ دانیم و براى ما همین کافى است که خدا خبر آن را بما می دهد زیرا گنه این زندگى امرى است که ادراک بشرى بآن نمى ‏رسد و تنها خدا بآن عالم است اینک میفرماید:
بکسانی که هنگام جهاد در راه خدا کشته می شوند مرده نگوئید بلکه آنها زندگانند لکن شما این حقیقت و کیفیت زندگى آنان را درک نمى‏ کنید زیرا حیاتشان ببدن نیست و از جنس محسوسات حیوانى و عالم طبیعت نمى ‏باشد.
این آیه موضوع حیات برزخى انسان را بروشنى اثبات می کند و پاسخ کسانى است که می گویند قرآن به بقاء روح و زندگى برزخى اشاره نکرده است.

 

 

ترجمه و شرح [منظوم‏]

تا نگوئید آنکه در راه خدا                                  کشته شد یعنى که وارست از هوا

نفس خود را کشته است او مرده است           بلکه بر عمر ابد پى برده است‏

زنده است او بر حیات سرمدى                         میخورد قوت از لقاى ایزدى‏

لیک نادانید زین معنى شما                               زان که اندر پرده‏ اید و در غمى

 

شأن نزول‏
طبق نوشته کشف الاسرار و روض الجنان و مجمع البیان این آیه شریفه بنا بنقل ابن عباس در باره شهداء جنگ بدر نازل گردیده است و آنها چهارده نفر بودند

شش نفر از مهاجرین و هشت نفر از انصار.

و بعضى نیز در سبب نزول این آیه چنین گفته ‏اند:

مشرکین مى‏ گفتند یاران محمّد صلّى اللّه علیه و آله خود را در جنگها بدون هیچ فائده‏اى از بین می برند سپس این آیه نازل گردید.

بحثى از نظر لغت و معنى‏

قوله تعالى بَلْ أَحْیاءٌ.
حى- یعنى زنده چنانکه در آیه ۲۷ سوره آل عمران می فرماید:
وَ تُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ.
کلمه حى از اسماء حسنى و صفت مشبهه است این ماده در ضمن آیات قرآن بمعانى مختلفى بکار برده شده از آن جمله است:
(۱) بمعنى آفرینش اولیه چنانکه در آیه ۲۸ سوره بقره میفرماید:
وَ کُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْیاکُمْ یعنى کنتم نطفا فخلقکم و جعل فیکم الارواح.
(۲) بمعنى مؤمن هدایت یافته چنانکه در آیه ۷۰ سوره یس میفرماید:
لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیًّا.
(۳) بمعنى زندگانى جاویدان چنانکه در آیه ۱۷۹ سوره بقره میفرماید:
وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُولِی الْأَلْبابِ یعنى و لکم فى القصاص بقاء.
(۴) بمعنى زندگى بخشیدن چنانکه در آیه ۳۲ سوره مائده میفرماید:
وَ مَنْ أَحْیاها فَکَأَنَّما أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعاً.
(۵) بمعنى مستعد شدن زمین و رستن گیاهان است چنانکه در آیه ۹ سوره ملائکه میفرماید:
فَسُقْناهُ إِلى‏ بَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَحْیَیْنا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها یعنى احیینا بالماء فینبت فیها من الوان النبات و حیاتها نباتها.
(۶) بمعنى زنده کردن بى جان براى عبرت خلق چنانکه در آیه ۴۹ سوره آل عمران میفرماید:
وَ أُحْیِ الْمَوْتى‏ بِإِذْنِ اللَّهِ.
(۷) بمعنى زندگانى روز قیامت چنانکه در آیه ۱۵ سوره مریم میفرماید:
وَ سَلامٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا
یعنى حیاة بعد الموت یوم القیامة.
و از این ماده است:
استحیاء- بمعنى طلب حیات و زنده نگاه داشتن و آن را خواستن است چنانکه در آیه ۱۴۱ سوره اعراف میفرماید:
یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذابِ یُقَتِّلُونَ أَبْناءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِساءَکُمْ.
حیاة- یعنى زندگى چنانکه در آیه ۲۴ سوره فجر میفرماید:
یَقُولُ یا لَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیاتِی.

——————————-

أنوار العرفان فی تفسیر القرآن، ج‏۳، ص: ۲۶۰

تهیه و تنظیم سایت وارث


 ادامه مطلب "حقیقت شهید" را بخوانید.
بازديد : 56 views  موضوع: شهدا  تاريخ: ۵ دی ۱۳۹۰

 

صدای انفجار آمد و سنگرش رفت هوا.

هر چه صدایش زدیم جواب نداد …

رفتیم جلو سرش پر از ترکش شده بود.

جیبهایش را خالی کردیم یک کاغذ تویش پیدا کردیم که روش نوشته بود:

 

گناهان هفته:

شنبه: احساس غرور از گل زدن به طرف مقابل؛

یکشنبه: زود تمام کردن نماز شب؛

دوشنبه: فراموش کردن سجده شکر یومیه؛

سه شنبه: شب بدون وضو خوابیدن؛

چهارشنبه: در جمع با صدای بلند خندیدن؛

پنج شنبه: پیش دستی فرمانده در سلام کردن؛

جمعه: تمام نکردن صلواتهای مخصوص جمعه

یادشان بخیر


 ادامه مطلب "مسافر کربلا" را بخوانید.
بازديد : 176 views  موضوع: شهدا  تاريخ: ۳ آبان ۱۳۹۰

قطعه ای از فیلم اشلو (سردار شهید مرتضی جاویدی) همراه سردار شهید محمد رضا بدیهی

جهت دانلود فایل اینجا کلیک کنید

VARES.IR


 ادامه مطلب "قطعه ای از فیلم اشلو (مرتضی جاویدی)" را بخوانید.
بازديد : 560 views  موضوع: شهدا  تاريخ: ۲۳ تیر ۱۳۹۰

بنام خدای جاوید


تصویر جاویدان

قبل از مشاهده تصاویر شهید جاوید لازم می دانم جهت دوستداران و علاقه مندان به تاریخ هشت سال دفاع مقدس، مطلبی در خصوص معرفی

نیروهای گردان فجر عرض کنم .

گردان فجر از جمله گردان های لشکر المهدی (عج) بوده که فرمانده ای لشکر سردار حاج جعفر اسدی به عهده داشتند ، که البته قبلاً به عنوان تیپ

مستقل المهدی(عج) شهرت داشت .

نیروهایی که در زمان جنگ در بر داشت عمدتاً از شهرستان های استان فارس بوده .

این ترکیب در تشکیل گردان فجر هم دیده می شد که نیروهای آن عمدتاً از شهرستانهای فسا، استهبان ، کازرون ، زرقان ، سروستان ، فیروزآباد و بعضاً از

شهرهای دیگر استان بود .

فرماندهی این گردان بعد از شهیدان اسلامی ، کیهان پور و فرهادیانفر به عهده شهیدان مرتضی جاویدی و محمد رضا بدیهی بود ، که جا دارد از همین جا

یاد کنیم از تمامی شهدای عزیزی که در تشکیل این گردان سهمی داشتند ولی نام آن عزیزان گمنام مانده.

شهیدانی همچون :  محمد رضا بدیهی (معاون شیهد مرتضی جاویدی که با فاصله کمی بعد از مرتضی به شهادت رسید) مسلم رستم زاده ، فخار، حبیب سیاوش ،

عباس حاجی زمانی، سلیمانی ، گل محمدی ، شعبانی و عزیزان دیگر ی….. که امید واریم در بخش های آینده بتوانیم گوشه ای از حماسه ی آن عزیزان بیان کنیم

به همین منظور تصاویرانتخاب شده در این بخش از آلبوم شخصی می باشد که اکثراً شهید جاویدی را در بین رزمندگان شهرستان زرقان مشاهده

می کنید هر چند که اکثر این عزیزان هم به شهادت رسیده اند.روحشان شاد و یادشان جاویدان باد / م-زمانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ذکر منبع: سایت وارث

 

 

در پایان از خداوند طلب می کنیم دعای امام امت را در حق تمام آرزومندان شهادت مستجاب گرداند.

و چه زیبا فرمود:

از خداوند می خواهم مرا در کنار شهدای جنگ تحمیلی بپذیرد.

امین یا رب العالمین

واسلام

VARES.IR


 ادامه مطلب "تصویر جاویدان" را بخوانید.
  • Page 1 of 2
  • 1
  • 2
  • >
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت وارث متعلق به مدیر آن ( محسن زماني) می باشد وهيچ گونه ارتباطي با سازمان و يا اداره اي ندارد. طراحی و پشتیبانی : تمپلیت فا