خدايا خود را به من بشناسان،اگر خود را به من نشناسانى،پيامبرت را نشناسم،خدايا پيامبرت را به من بشناسان،اگر پيامبرت را به من نشناسانى،حجّتت را نشناسم،خدايا حجّتت را به من بشناسان،اگر حجّتت را به من نشناسانى،از دينم گمراه شوم.خدايا مرا به مرگ جاهليّت نميران،و دلم را پس از اينكه‏ هدايت نمودى،منحرف مكن.خدايا چنان‏كه به ولايت كسى‏كه طاعتش را بر من واجب كردى،از ولايت واليان امر خود پس از پيامبرت(درود تو بر او و خاندانش)تا زمامدارى واليان امرت امير مؤمنان على بن ابى‏ طالب و حسن و حسين و على و محمّد و جعفر و موسى و على و محمّد و على و حسن‏ و حجّت قائم مهدى(درود تو بر همه ايشان)قبول كردم،خدايا پس مرا بر دينت ثابت بدار،و تحت فرمانم‏ بكار گير،و دلم را براى ولىّ امرت نرم كن،
تابلو اعلانات

زیر بارغم این غمکده "وارث" بشکست وارث عدل علی مهدی موعود کجاست
منوی اصلی
موضوعات مورد بحث
سایت ها
وبلاگ ها
آمار سایت
  • موتور جستجو : 3
  • افراد آنلاين : 5
  • بازديد امروز : 48
  • بازديد ديروز : 1132
  • بازديد کل : 78524
  • کل مطالب : 202
  • ديدگاه ها : 18
بازديد : 12 views  موضوع: شهدا  تاريخ: ۲۶ بهمن ۱۳۹۰

مهدی برای تشییع جنازه برادرش هم نیامد!

همسرش می‌گوید: ازدواج ما مصادف با آغاز جنگ تحمیلی بود؛ یعنی سال ۱۳۵۹ که جنگ در شهریور ماه تازه شروع شده بود. شهید باکری بلافاصله پس از عقدمان، فردایش به جبهه تشریف بردند تا سه ماه و پس از سه ماه که تشریف آوردند، زندگی مشترکمان را آغاز کردیم.

۲۵ بهمن، سالروز شهادت سردار سرلشکر شهید مهدی باکری، فرمانده لشکر ۳۱ عاشوراست؛ سرداری که به بسیجی بودنش افتخار می‌کرد. او علمدار سپاه اسلام بود که همانند علمدار قهرمان کربلا، حضرت اباالفضل العباس (ع‌) داغ برادر دید و سپس خود به شهادت رسید.

مهدی، افتخار خداوند  شد

از سی ام فروردین ۱۳۳۹ تا ۲۵ بهمن سال ۱۳۶۳ دوران مقدس و شگفتی بود که بار دیگر خداوند به یکی از بهترین بندگان خویش مباهات کند و برای چندمین بار، فرشتگان خویش را مورد خطاب قرار دهد که «انی اعلم ما لا تعلمون».

مهدی افتخار خداوند شد؛ بنده‌ای که فرشتگان را به حیرت واداشت.

او در یکی از نوشته‌هایش آورده بود: خدایا تو چقدر دوست‌داشتنی و پرستیدنی هستی، هیهات که نفهمیدم. خون باید می‌شدی و در رگهایم جریان می‌یافتی تا همه سلول هایم هم یارب یارب می‌گفت.

مهدی باکری
مهدی پاک بود همچون آب و مهربان همانند نسیم. در هوای کمال می‌رویید. در فضای مسجد وقرآن قد می‌کشید.

روزی که مهدی کوچک اشک ریخت

به درمان درد مستمندان می‌اندیشید. ستم را طاقت نمی‌آورد. روزی از مدرسه به خانه می‌آید، در حالی که گونه‌ها و دست‌های سرخ و کبودش، حکایت از عمق سرمایی می‌کند که در جانش رسوخ کرده است‌. پدرش همان شب تصمیم می‌گیرد که پالتویی برایش تهیه کند‌. دو روز بعد با پالتویی نو و زیبا به مدرسه می‌رود‌. غروب که از مدرسه برمی‌گردد با شدت ناراحتی‌، پالتو را به گوشه اطاق می‌افکند‌. همه اعضای خانواده با حالت متعجب به او می‌نگرند، و مهدی در حالی که اشک از دیدگانش جاری است‌، می‌گوید: چگونه راضی می‌شوید من پالتو بپوشم در حالی‌که دوست بغل‌دستی من در کنارم از سرما بلرزد؟

من هم با مهدی به جنوب رفتم

در برابر ظلم ایستاد. در دوره سربازی با پیروی از اعلامیه حضرت امام خمینی(ره)‌ ـ در حالی که در تهران افسر وظیفه بود ـ از پادگان فرار و مخفیانه زندگی کرد. از راه نورانی امام و رهبرش دست نکشید و تا صبح پیروزی نهضت از پای ننشست. با هجوم دشمن متجاوز همانند کوه ایستاد و دیگران را به ایستادن فراخواند و حتی مهر همسر و فرزند و خانواده او را از فداکاری باز نداشت.

همسرش می‌گوید: ازدواج ما مصادف با آغاز جنگ تحمیلی بود؛ یعنی سال ۱۳۵۹ که جنگ در شهریور ماه تازه شروع شده بود. شهید باکری بلافاصله پس از عقدمان، فردایش به جبهه تشریف بردند تا سه ماه و پس از سه ماه که تشریف آوردند، زندگی مشترکمان را آغاز کردیم.

هر چه به عنوان هدیه عروسی به ما دادند، جمع کردیم کنار هم. گفت: «ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم: «مثلا چی؟» گفت: «کمک کنیم به جبهه». گفتم: «قبول» بردمشان در مغازه لوازم منزل فروشی. همه‌شان را دادم و ده، پانزده تا کلمن گرفتم برای جبهه.

شهید باکری پیشنهاد کردند که من به اهواز می‌روم. آیا تو با من می‌آیی؟ پس از موافقت با هم راهی اهواز شدیم.

چند ماه پیش از آغاز عملیات فتح‌المبین به اهواز رفتیم و نخستین عملیات که ما در اهواز بودیم عملیات فتح‌المبین بود. از عملیات فتح‌المبین تا عملیات بدر که آن عزیز شهید شد، من در همه مناطقی که لشکر عاشورا عملیات داشت، از این شهر به آن شهر، اسلام‌آباد، اهواز، یا دزفول همواره همراه این شهید بودم.

مهدی، حماسه می‌سازد

در عملیات فتح‌المبین با عنوان معاون تیپ نجف اشرف در کسب پیروزی‌ها موثر باشد. در این عملیات یکی از گردان‌ها در محاصره قرار گرفته بود که ایشان به همراه تعدادی نیرو، با شجاعت و تدبیر بی‌نظیر آنان را از محاصره بیرون آورد. در همین عملیات در منطقه رقابیه از ناحیه چشم مجروح شد و به فاصله کمتر از یک ماه در عملیات بیت‌المقدس (با همان عنوان) شرکت کرد و شاهد پیروزی لشکریان اسلام بر متجاوزین بعثی بود.

در مرحله دوم عملیات بیت‌المقدس از ناحیه کمر زخمی شد و با وجود جراحت‌هایی که داشت در مرحله سوم عملیات، به قرارگاه فرماندهی رفت تا برادران بسیجی را از پشت بی‌سیم هدایت کند.

در عملیات رمضان با سمت فرماندهی تیپ عاشورا به نبرد بی‌امان در درون خاک عراق پرداخت و این بار نیز مجروح شد، اما با هر نوبت مجروحیت، وی مصمم‌تر از پیش در جبهه‌ها حضور می‌یافت و بدون احساس خستگی برای تجهیز، سازماندهی،‌ هدایت نیروها و طراحی عملیات، شبانه‌روز تلاش می‌کرد.

در عملیات مسلم بن عقیل با فرماندهی او بر لشکر عاشورا و ایثار رزمندگان سلحشور، بخش گسترده‌ای از خاک گلگون ایران اسلامی و چند منطقه استراتژیک آزاد شد.

شهید باکری در عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یک، دو، سه و چهار با عنوان فرمانده لشکر عاشورا، به همراه بسیجیان غیور و فداکار، در انجام تکلیف و نبرد با متجاوزین، آمادگی و ایثار همه‌جانبه‌ای را از خود نشان داد.

من کاری نمی‌کنم

او از خودش هیچ نمی‌گفت. نمونه خلوص بود. یک روز همسرش از او پرسید: این همه افراد جبهه می‌روند و می‌آیند و کلی درباره آن حرف می‌زنند، ولی شما اصلاً صحبت نمی‌کنید؛ با این همه مسئولیت سنگینی که داری، چرا حرف نمی‌زنی؟ ایشان گفتند: من که آنجا کاری نمی‌کنم. کارها را بسیجی‌ها می‌کنند.

مهدی می‌گفت: وقتی با بسیجی‌ها راه می‌روم، حال و هوای دیگری پیدا می‌کنم. هر گاه خسته می‌شوم، پیش بسیجی‌ها می‌روم تا از آنها روحیه بگیرم و خستگی‌ام برطرف شود.
همه ما در برابر جان این بسیجی‌ها مسئولیم، برای حفظ جان آنها اگر متحمل یک میلیون تومان هزینه ـ برای ساختن یک سنگر که حافظ جان آنها باشد ـ بشویم، یک موی بسیجی،‌ صد برابرش ارزش دارد.

همسرش تعریف می‌کند: او آنقدر به این بسیجی‌ها علاقه داشت که همواره از آنها به عنوان فرزند یاد می‌کردند و می‌گفتند این‌ها بچه‌های من هستند و هرکس که از بچه‌های لشکر شهید می‌شد، عکسش را به خانه می‌آورد و به دیوار اتاق نصب می‌کرد. اتاقش شده بود یک نمایشگاه عکس. وقتی که من مثلاً از بیرون می‌آمدم خانه. می‌دیدم که به این عکس شهدا خیره شده است و زیر لبش اشعاری را زمزمه می‌کند و چشمهایش پر از اشک است. می‌خواست گریه کند، ولی من که وارد اتاق می‌شدم صحنه عوض می‌شد.

در جبهه می‌مانم

در عملیات خیبر زمانی که برادرش حمید، به درجه رفیع شهات رسید، با وجود علاقه خاصی که به او داشت، بدون ابراز اندوه با خانواده‌اش تماس گرفت و چنین گفت: شهادت حمید، یکی از الطاف الهی است که شامل حال خانواده ما شده است.

او در نامه‌ای خطاب به خانواده‌اش نوشت: من به وصیت و آرزوی حمید که باز کردن راه کربلا است، همچنان در جبهه‌ها می‌مانم و به خواست و راه شهید ادامه می‌دهم تا اسلام پیروز شود.

تلاش فراوان در میادین نبرد و شرایط حساس جبهه‌ها، او را از حضور در تشییع پیکر پاک برادر و همرزمش که سالها در کنارش بود بازداشت؛ برادری که واقعا برادر بود؛ چه در روزهای سراسر خطر پیش از انقلاب و چه در جبهه‌های جنگ.

نمازهایش دیدنی بود

دوستان و همسنگرانش نقل می‌کنند: به همان میزان که به انجام فرایض دینی مقید بود، نسبت به مستحبات هم تقید داشت. نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شد، با خدای خود خلوت می‌کرد و نماز شب را با سوز و گداز و گریه می‌خواند. خواندن قرآن از کارهای واجب روزمره‌اش بود و دیگران را نیز به این کار سفارش می‌نمود.

برای شهادتم دعا کنید

بعد از شهادت برادرش حمید و برخی از یارانش، روح در کالبد نا آرامش قرار نداشت و معلوم بود که به زودی به جمع آنان خواهد پیوست.
پانزده روز پیش از عملیات بدر به مشهد مقدس مشرف شد و با تضرع از آقاعلی‌بن موسی‌الرضا(ع) خواسته بود که خداوند توفیق شهادت را نصیبش نماید. سپس خدمت حضرت امام خمینی(ره) و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رسید و با گریه و اصرار و التماس درخواست کرد که برای شهادتش دعا کنند.

فرمانده اصلی ما، خدا و امام زمان(عج) است

بیانات شهید مهدی باکری ساعاتی در آستانه عملیات بدر خواندنی است. همان سخنرانی که او برای نیروهای لشکر ایراد کرد.

او گفت: هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شامل حال ما می‌گرداند. اگر از یک دسته بیست و دو نفری، یک نفر بماند باید همان یک نفر مقاومت کند و اگر فرمانده شما شهید شد نگویید فرمانده نداریم و نجنگیم که این وسوسه شیطان است.

فرمانده اصلی ما، خدا و امام زمان(عج) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستیم، ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وظیفه ما مقاومت تا آخرین نفس و اطاعت از فرماندهی است.

خدا را از یاد نبرید

مهدی در شب عملیات وضو می‌گیرد و همه گردان‌ها را یک یک از زیر قرآن عبور می‌دهد. مداوم توصیه می‌کند: برادران! خدا را از یاد نبرید. نام امام زمان(عج) را زمزمه کنید. دعا کنید که کار ما برای خدا باشد. از پشت بی‌سیم نیز همه را به ذکر «لاحول و لاقوه الا بالله» تشویق می‌کند.

سرانجام… پرواز…

این فرمانده دلاور در عملیات بدر در تاریخ ۲۵/۱۱/۶۳، به خاطر شرایط حساس عملیات، مثل همیشه، به خطرناکترین صحنه‌های کارزار وارد شد و در حالی که رزمندگان لشکر را در شرق دجله از نزدیک هدایت می‌کرد، تلاش می‌نمود تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتک‌های دشمن تثبیت نماید، که در نبردی دلیرانه، بر اثر برخورد تیر مستقیم مزدوران عراقی، ندای حق را لبیک گفت و به لقای معشوق نایل شد.

مهدی باکری
هنگامی که پیکر مطهرش را از طریق آب‌های هورالعظیم انتقال می‌دادند، قایق حامل پیکر وی، مورد هدف آرپی‌جی دشمن قرار گرفت
و قطره ناب وجودش به دریا پیوست.

شهید باکری در مقابل نعمات الهی خود را شرمنده می‌دانست و تنها به لطف و کرم عمیم خداوند تبارک و تعالی امیدوار بود. در وصیتنامه‌اش اشاره کرده است که: چه کنم که تهیدستم، خدایا قبولم کن.

بخش‌هایی از وصیتنامه سردار سرلشکر شهید مهدی باکری: عزیزانم‌! اگر شبانه‌روز شکرگزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به بما عنایت فرموده‌، باز هم کم است‌. آگاه باشیم که صدق نیت و خلوص در عمل‌، تنها چاره‌ساز ماست‌… ‌بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست‌.

همیشه به یاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل کنید‌. پشتیبان و از ته قلب مقلد امام باشید‌. اهمیت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله ـ علیه السلام‌ ـ و شهدا بدهید که راه سعادت و توشه آخرت است‌. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همان گونه تربیت کنید که سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح و وارث حضرت ابوالفضل ـ علیه السلام ـ برای اسلام بار بیایند‌.


 ادامه مطلب "خدایا تو چقدر دوست‌داشتنی و پرستیدنی هستی" را بخوانید.
بازديد : 33 views  موضوع: در شهر,شهدا  تاريخ: ۱۴ بهمن ۱۳۹۰

 

خون شهیدان ما در امتداد خون شهیدان کربلاست (امام خمینی)

آشنایی با شهید علی اکبر صادقیان

 

آشنایی با شهید اسماعیل مؤذنی

 

آشنایی با شهید ناصر رضازاده

 

سایت وارث آماده دریافت هرگونه اطلاعات در خصوص شهدای شهرمان می باشد پس منتظر آثار زیبای شما هستیم

که با  نام خودتان در این دفتر ثبت گردد.

varesnoor@yahoo.com

شماره تماس

۰۹۱۲۷۵۳۱۴۲۲


 ادامه مطلب "آشنایی با شهدای انقلاب اسلامی زرقان فارس" را بخوانید.
بازديد : 31 views  موضوع: اهل بیت علیهم السلام,شهدا  تاريخ: ۱۴ دی ۱۳۹۰

هوالجمیل

عباس گریست تا غمش جان گیرد

در دامن او عزای پایان گیرد

گفتا : سر من کنون به دامان شماست

اما سر تو چه کس به دامان گیرد؟

التماس دعا

محمد حسین صادقی – زرقان فارس


 ادامه مطلب "عزای پایان گیر" را بخوانید.
بازديد : 34 views  موضوع: شهدا  تاريخ: ۱۴ دی ۱۳۹۰


بقیة ُ‌الشهدا


عروج و عزت ایران ، هدیة‌ ُالشهداست

و داغنامه‌ی وحدت ، رویة ُ‌الشهداست

دفاع مقتدرانه ز مرز و بوم وطن

که نقش بسته به هر دل، وصیة‌ ُالشهداست

ز خون پاک شهیدان، بسیج می‌جوشد

و هر بسیجی ایران ، بقیة‌ ُالشهداست

به پاس خون شهیدان، وطن ، سرافراز است

و هر مقام و مدیری ، رعیة‌ ُالشهداست

بخوان نماز تحیت به هر سرای وطن

که اجر و مزد نمازت، تحیة ُ‌الشهداست

تمام فتح و رفاه و صلابت و عزت

که گشته قسمت ایران، عطیة‌ ُالشهداست

گرفته‌ایم به کف، جان، به امر رهبر خود

به پاسداری صلحی که هدیة ُ‌الشهداست

والسلام

محمد حسین صادقی – زرقان فارس


 ادامه مطلب "بقیة ُ‌الشهدا" را بخوانید.
بازديد : 28 views  موضوع: شهدا,قرآن  تاريخ: ۱۴ دی ۱۳۹۰

وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْیاءٌ وَ لکِنْ لا تَشْعُرُونَ (۱۵۴) سوره البقرة (۲)

ترجمه و شرح‏
خداوند متعال در این آیه شریفه از گفتن واژه اموات در باره شهیدان نهى میکند زیرا آنان بحسب ظاهر و چنانکه دیده مى ‏بیند مرده‏ اند ولى حقیقت مرگ و زندگى جز این ظواهر است زنده بودن ایشان را ما نمى‏ دانیم و براى ما همین کافى است که خدا خبر آن را بما می دهد زیرا گنه این زندگى امرى است که ادراک بشرى بآن نمى ‏رسد و تنها خدا بآن عالم است اینک میفرماید:
بکسانی که هنگام جهاد در راه خدا کشته می شوند مرده نگوئید بلکه آنها زندگانند لکن شما این حقیقت و کیفیت زندگى آنان را درک نمى‏ کنید زیرا حیاتشان ببدن نیست و از جنس محسوسات حیوانى و عالم طبیعت نمى ‏باشد.
این آیه موضوع حیات برزخى انسان را بروشنى اثبات می کند و پاسخ کسانى است که می گویند قرآن به بقاء روح و زندگى برزخى اشاره نکرده است.

 

 

ترجمه و شرح [منظوم‏]

تا نگوئید آنکه در راه خدا                                  کشته شد یعنى که وارست از هوا

نفس خود را کشته است او مرده است           بلکه بر عمر ابد پى برده است‏

زنده است او بر حیات سرمدى                         میخورد قوت از لقاى ایزدى‏

لیک نادانید زین معنى شما                               زان که اندر پرده‏ اید و در غمى

 

شأن نزول‏
طبق نوشته کشف الاسرار و روض الجنان و مجمع البیان این آیه شریفه بنا بنقل ابن عباس در باره شهداء جنگ بدر نازل گردیده است و آنها چهارده نفر بودند

شش نفر از مهاجرین و هشت نفر از انصار.

و بعضى نیز در سبب نزول این آیه چنین گفته ‏اند:

مشرکین مى‏ گفتند یاران محمّد صلّى اللّه علیه و آله خود را در جنگها بدون هیچ فائده‏اى از بین می برند سپس این آیه نازل گردید.

بحثى از نظر لغت و معنى‏

قوله تعالى بَلْ أَحْیاءٌ.
حى- یعنى زنده چنانکه در آیه ۲۷ سوره آل عمران می فرماید:
وَ تُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ.
کلمه حى از اسماء حسنى و صفت مشبهه است این ماده در ضمن آیات قرآن بمعانى مختلفى بکار برده شده از آن جمله است:
(۱) بمعنى آفرینش اولیه چنانکه در آیه ۲۸ سوره بقره میفرماید:
وَ کُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْیاکُمْ یعنى کنتم نطفا فخلقکم و جعل فیکم الارواح.
(۲) بمعنى مؤمن هدایت یافته چنانکه در آیه ۷۰ سوره یس میفرماید:
لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیًّا.
(۳) بمعنى زندگانى جاویدان چنانکه در آیه ۱۷۹ سوره بقره میفرماید:
وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُولِی الْأَلْبابِ یعنى و لکم فى القصاص بقاء.
(۴) بمعنى زندگى بخشیدن چنانکه در آیه ۳۲ سوره مائده میفرماید:
وَ مَنْ أَحْیاها فَکَأَنَّما أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعاً.
(۵) بمعنى مستعد شدن زمین و رستن گیاهان است چنانکه در آیه ۹ سوره ملائکه میفرماید:
فَسُقْناهُ إِلى‏ بَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَحْیَیْنا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها یعنى احیینا بالماء فینبت فیها من الوان النبات و حیاتها نباتها.
(۶) بمعنى زنده کردن بى جان براى عبرت خلق چنانکه در آیه ۴۹ سوره آل عمران میفرماید:
وَ أُحْیِ الْمَوْتى‏ بِإِذْنِ اللَّهِ.
(۷) بمعنى زندگانى روز قیامت چنانکه در آیه ۱۵ سوره مریم میفرماید:
وَ سَلامٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا
یعنى حیاة بعد الموت یوم القیامة.
و از این ماده است:
استحیاء- بمعنى طلب حیات و زنده نگاه داشتن و آن را خواستن است چنانکه در آیه ۱۴۱ سوره اعراف میفرماید:
یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذابِ یُقَتِّلُونَ أَبْناءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِساءَکُمْ.
حیاة- یعنى زندگى چنانکه در آیه ۲۴ سوره فجر میفرماید:
یَقُولُ یا لَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیاتِی.

——————————-

أنوار العرفان فی تفسیر القرآن، ج‏۳، ص: ۲۶۰

تهیه و تنظیم سایت وارث


 ادامه مطلب "حقیقت شهید" را بخوانید.
بازديد : 31 views  موضوع: شهدا  تاريخ: ۵ دی ۱۳۹۰

 

صدای انفجار آمد و سنگرش رفت هوا.

هر چه صدایش زدیم جواب نداد …

رفتیم جلو سرش پر از ترکش شده بود.

جیبهایش را خالی کردیم یک کاغذ تویش پیدا کردیم که روش نوشته بود:

 

گناهان هفته:

شنبه: احساس غرور از گل زدن به طرف مقابل؛

یکشنبه: زود تمام کردن نماز شب؛

دوشنبه: فراموش کردن سجده شکر یومیه؛

سه شنبه: شب بدون وضو خوابیدن؛

چهارشنبه: در جمع با صدای بلند خندیدن؛

پنج شنبه: پیش دستی فرمانده در سلام کردن؛

جمعه: تمام نکردن صلواتهای مخصوص جمعه

یادشان بخیر


 ادامه مطلب "مسافر کربلا" را بخوانید.
بازديد : 117 views  موضوع: شهدا  تاريخ: ۳ آبان ۱۳۹۰

قطعه ای از فیلم اشلو (سردار شهید مرتضی جاویدی) همراه سردار شهید محمد رضا بدیهی

جهت دانلود فایل اینجا کلیک کنید

VARES.IR


 ادامه مطلب "قطعه ای از فیلم اشلو (مرتضی جاویدی)" را بخوانید.
بازديد : 385 views  موضوع: شهدا  تاريخ: ۲۳ تیر ۱۳۹۰

بنام خدای جاوید


تصویر جاویدان

قبل از مشاهده تصاویر شهید جاوید لازم می دانم جهت دوستداران و علاقه مندان به تاریخ هشت سال دفاع مقدس، مطلبی در خصوص معرفی

نیروهای گردان فجر عرض کنم .

گردان فجر از جمله گردان های لشکر المهدی (عج) بوده که فرمانده ای لشکر سردار حاج جعفر اسدی به عهده داشتند ، که البته قبلاً به عنوان تیپ

مستقل المهدی(عج) شهرت داشت .

نیروهایی که در زمان جنگ در بر داشت عمدتاً از شهرستان های استان فارس بوده .

این ترکیب در تشکیل گردان فجر هم دیده می شد که نیروهای آن عمدتاً از شهرستانهای فسا، استهبان ، کازرون ، زرقان ، سروستان ، فیروزآباد و بعضاً از

شهرهای دیگر استان بود .

فرماندهی این گردان بعد از شهیدان اسلامی ، کیهان پور و فرهادیانفر به عهده شهیدان مرتضی جاویدی و محمد رضا بدیهی بود ، که جا دارد از همین جا

یاد کنیم از تمامی شهدای عزیزی که در تشکیل این گردان سهمی داشتند ولی نام آن عزیزان گمنام مانده.

شهیدانی همچون :  محمد رضا بدیهی (معاون شیهد مرتضی جاویدی که با فاصله کمی بعد از مرتضی به شهادت رسید) مسلم رستم زاده ، فخار، حبیب سیاوش ،

عباس حاجی زمانی، سلیمانی ، گل محمدی ، شعبانی و عزیزان دیگر ی….. که امید واریم در بخش های آینده بتوانیم گوشه ای از حماسه ی آن عزیزان بیان کنیم

به همین منظور تصاویرانتخاب شده در این بخش از آلبوم شخصی می باشد که اکثراً شهید جاویدی را در بین رزمندگان شهرستان زرقان مشاهده

می کنید هر چند که اکثر این عزیزان هم به شهادت رسیده اند.روحشان شاد و یادشان جاویدان باد / م-زمانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ذکر منبع: سایت وارث

 

 

در پایان از خداوند طلب می کنیم دعای امام امت را در حق تمام آرزومندان شهادت مستجاب گرداند.

و چه زیبا فرمود:

از خداوند می خواهم مرا در کنار شهدای جنگ تحمیلی بپذیرد.

امین یا رب العالمین

واسلام

VARES.IR


 ادامه مطلب "تصویر جاویدان" را بخوانید.
بازديد : 483 views  موضوع: شهدا  تاريخ: ۲۲ تیر ۱۳۹۰

اهمیت دعای کمیل

مرتضی به جد به فکر ارتقاع بُعد معنوی بچه های گردانش بود به طوری که مرتب تلاش می کرد که کلاس های اخلاق در گردان برگزار شود به طوری که حتی

اگر به هر دلیلی دسترسی به روحانی هم نبود دوستانی که در واحد تبلیغات گردان مشغول به خدمت بودند را ملزم می داشتند که

از طریق ویدئوتلوزیون کلاس اخلاق برگزار شود .

در همین زمینه خاطره ای از روحانی با صفای گردان فجر که در طول مدت زیادی با مرتضی مأنوس بود خدمتتان عرض می کنم .

جناب حجت الاسلام والمسلمین حاج آقای بنایی که خود از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس و از جانبازان عزیز می باشند می فرمودند :

شهید مرتضی بسیار به رُشد و ارتقای معنوی بچه های گردان اهمیت می دادند، به طوری که وقتی مراسم دعای کمیل تمام می شود ، هنوز

بچه ها در نماز خانه پراکنده نشده بودند که به بنده سفارش و تأکید می کردند که هفتة آینده دعای کمیل فراموش نشود و هر کجا بودید خودتان

را برای برگزاری این مراسم هفتگی برسانید.

شهید مرتضی جاویدی بسیار دوست داشتنی و خودمانی بود بین او و بچه های گردانش هیچ فاصله ای وجود نداشت و کسی مرتضی را به صرف عنوان این

که فرماندة گردان بود احترام نمی گذاشت هرچند او فرمانده لایق و پُر توانی بود ، بلکه مرتضی را بخاطر مرام و صفای باطنی و خاکی بودن او را دوست می داشتند .

مرتضی آنقدر با بچه های گردان همرنگ شده بود که او را عمو مرتضی صدا می زدند و اگر کسی خارج از این مجموعه برای اولین بار وارد گردان می شد به سختی

می توانست فرمانده گردان را از دیگران تشخیص دهد.

او همیشه با یک شلوار کُردی که معمولاً تمام بچه های گردان هم می پوشیدند می دیدید و حتی بعضی از دوستان و نزدیکان ایشان نقل می کردند که مرتضی در

جلسات فرماندهان لشکر و گردان هم با همان سادگی وارد می شد . (۱)

 

 

تنگة احد

صبح دومین روز حمله ، داخل سنگر فرماندهی قرار گاه خاتم الانبیاء (ص)

احمد کاظمی نتیجة قطعی شب اول عملیات والفجر دو را به من گزارش داد: آقا

محسن ، توی هیچ کدام از سه محور عملیاتی الحاق صورت نگرفته…

کاظم که ساکت شد، گفتم : راحت بگو شکست خوردیم !

احمد سر تکان داد.

متأسفانه همین طوره !

برگشت و به سرهنگ علی صیاد شیرازی نگاه کردم. پرسیدم:برادر صیاد، از

ارتش چه خبر؟

سرهنگ جلو آمد وگفت : آقا محسن ، تعریفی نداره ، دیشب ارتفاع کینگ هم

سقوط نکرده!

مدام مسئوولین سایسی کشور زنگ می زدند و از عملیات می پرسیدن. عملیات

قفل شده بود و دل و دماغی برایم نمانده بود. بلند شدم و طول سنگر را قدم زدم . به

شکست و توقف حمله فکر کردم .لحظه ای گوشم رفت به بی سیم چیِ سرهنگ صیاد

شیرازی که او را صدا می کرد:جناب سرهنگ ، فرمانده لشکر ۷۷ خراسان!

صیاد شیرازی گوشی را گرفت. به صورت او زُل زدم . با خود گفتم : لابد مشکلی پیش اومده!

هرچه می گذشت ، لبخند ظریف سرهنگ توی صورتش روشن تر می شد.

سر تکان داد و شمرده شمرده، با لحن پیروزمندانه و تحکم توی گوشی بی سیم گفت : دست تک تک سربازها را می بوسم. از طرف من بهشون خدا قوت بگید…

گوشی بی سیم را به ستوان لاغر اندام ارتش داد و به علامت تشویق زد روی شانة ستوان جوان. رو به من کرد و گفت : الله اکبر…آقا محسن، تیپ ۲ لشکر ۷۷ با

کمک تیپ المهدی(عج)  ،کینگ را تصرف کردند. و الآن روی او مستقرن!

خبر خوش سرهنگ شد اکسیژن خالص و تا عمق ریه ام دوید. سر حال و قبراق شدم !

خیلی زود جعفر اسدی  (فرمانده لشکر ۳۳ المهدی(عج) که در آن زمان تیپ مستقل المهدی(عج) نام داشت)و برادرش صالح داخل سنگر قرار گاه شد.

سلام آقا محسن!

جلو آمدند و رو بوسی کردیم، گفتم : کینگ آزاد شد.

آومدم همین خبر را بدم !

جعفر، اوضاع مهور شما ؟

جعفر سر کم مویش را خاراند. نقشه لوله شدة توی دستش را پهن کرد کف سنگر قرار گاه.ارتباط ما با گردان مالک قطع شده. کمیل روی ارتفاع صدر موفق نبوده

و تو محاصره دست و پاه می زنه. گردان فجر تو عمق ۲۰ کیلو متری عراق چند پایگاه و ارتفاع مهم رو که بر تنگه و شاهراه دربندی خان مشرفه ، تصرف کرده! الآن

گلوگاه دشمن تو چنگ گردان فجره!

فجر! گردان مرتضی!؟

ها بله!

اشلو؟

ها بله؟

این که خوبه!

بله ، ولی یه مشکل بزرگ وجود داره!

چه مشکلی؟

پایگاه های دور تا دور  گردان فجر دست عراقیاست! در اصل ، وضعیت«وحاصره تو محاصره» پیش اومده!

جعفر اسدی ساکت شد، گفتم نظرت چیه جعفر؟!

سر تکان دادو گفت: آقا محسن ، اشلو با دو گروهان اون جا رو تصرف کرده، اما خبری از یه گروهان دیگه اش نداره! دشمن هم از صبح روز قبل از زمین و

هوا دیوانه وار تلاش می کنه تپه رو پس بگیره! موندم چیکار کنم!

به فکر فرو رفتم. سرهنگ هم مثل سیر رحیم صفوی حرف های جعفر اسدی را شنیده بود. رحیم گفت: موقعیت خیلی حساسه! باید با مرتضی حرف بزنیم،

اون تو مرکز جنگه!

جعفر اسدی با مرتضی جاویدی تماس بی سیمی گرفت و گوشی بی سیم را به من داد.

اشلو اشلو ، محسن رضایی هستم!

محسن محسن ، اشلو به گوشم!

سلام آقا مرتضی، اوضاع؟

مخلص آقا محسن عزیز هستم !

خسته نباشی ، وضعیت؟

بچه ها تک تک سلام می رسونن ، ملالی نیس ، جز دوری شما!

بعد انگار که گوشی را به سمت نیروهایش گرفته باشد ، صدای الله اکبر و مرگ بر صدام افرادش را از پشت بی سیم شنیدم! گفتم: اشلو ، وضع تلفات ،

تدارکات و مهمات گردانت…

با آب و تاب گزارش داد: به حول و قوة اللهی ، تعدادی اسیر گرفتیم ، شصت نفر سر پا و تعدادی زخمی و شهید ، آذوقة برادران مزدور عراقی

تا دلتون بخواد موجوده! تا الآن هم پاتک عراقیا رو دفع کردیم. در خدمتیم!

صدای پُرطنین و شاد مرتضی حیرانم کرد. اما وقتی به نقشه و گزارش ها توجه می کردم، بهترین کار بیرون کشیدن گردان فجر از دل دشمن بود. با سرهنگ مشورت

کردم و به مرتضی جاویدی گفتم: اشلو، می تونید تا شب دوام بیارید؟

با صدایی که بوی قاطعیت و توکل داشت ، گفت: آقا محسن ، تا قیامت مقاومت می کنیم و منتظر شما می مونیم!

خدا حفظت کنه ، تا شب دوام بیارید و بعد بکشید عقب!

با لحن متعجب پرسید: عقب نشینی!؟

عقب نشینی را جوری تلفظ کرد که انگار حرف نامعقول زده ام. محتاط گفتم:

ممنونم از رشادتت اشلو، اما شما تو دل دشمن هستید باید زودتر بیاید عقب!

آقا محسن، شاید من منظورم رو بد فهموندم، ما گلوی دشمن را تو چنگ داریم! می مونیم و مقاومت می کنیم تا شما برسین به ما!

با پنجاه شصت تا نیرو غیر ممکنه!

صریح و روشن پاسخ داد: آقا محسن، من و بچه ها هم قسم شدیم نذاریم اُحد تکرار بشه! از حاج جعفر بپرسید!

از فحوای کلامش منقلب شدم. نگاهم نا خواسته رفت به جعفر اسدی که پشت چهره اش لبخند داشت، گفتم:

قصة اُحد چیه؟

آقا محسن، پیش از عملیات مکرر به اون تأکید کردم ، تنگة دربندی خان ، تنگة اُحده! اونم همش تکرار می کرد : اُحد تکرار نمی شه!

شستی بی سیم را با شک فشار دادم.

اشلو، تکلیفی برای موندن ندارین! تازه مهمات و آذوقه هم تموم میشه، موندن خود کشیه!

آقا محسن ، ما مخلص دستور فرماندهی هستیم ، اما اینو هم بدونید که برگشتن ما هم از حلقة محاصرة دشمن ، خود کشی یه!

ولی!؟

حرفم را برید.

آقا محسن، تا دلتون بخواد دشمن برای ما مهمات گذاشته، آب و آذوقه رو هم یه کاریش می کنیم!

توکل کلام مرتضی، نشاط و امید را دمیدبه روحم. اشک توی چشمم حلقه زذ.آب دهانم را قورت دادم و گفتم: اشلو مقاومت کنید، ببینم چی می شه!

ممنون آقا محسن، اگه شهادت نصیبم شد، سلام من رو با امام خمینی برسون!

دلم لرزید، گفتم: ان شاء الله پیروزید و قول می دم سلام شما و رشادتتون رو برسونم خدمت امام!

یک دفعه صدای هلی کوپتر از بی سیم شنیدم.

برادر محسن ، مهمون داریم، باید آماده پذیرایی بشیم!

بعد از این حماسة تارخی بود که زمینة مقدمات ملاقات با حضرت امام خمینی این مرشد معنوی مرتضی و بچه های او فراهم گردید و امام

معامله ایی با او کرد که تا بحال به قول صیاد با هیچ کسی دیگر نداشته ، امام مرتضی را در آغوش گرفت و پیشانی مرتضی را بوسه زد و

این بوسه تاج افتخاری بود که مرتضی از  امام امت گرفت.

بزرگی این حماسه به قدری مهم بود که در آن زمان حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی در یکی از خطبه های نماز جمعه به آن پرداخت و

این حماسه را به عنوان سندی پر افتخار در دفتر تاریخ دفاع مقدس و جنگ هشت ساله رزمندگان اسلام ثبت گردید.

جا دارد که در این جا جمله مشهور سردار شهید صیاد شیرازی را بیان کنم

او می گوید:

در تمام دورانی که همراه رزمندگان و فرماندهان دفاع مقدس خدمت حضرت امام می رسیدم ، فقط یک بار دیدم که امام رزمنده ای را در

آغوش گرفت و پیشانی اش را بوسید ، و آن کسی نبود جز شهید مرتضی جاویدی ، یا همان اشلوی معروف. (۲)

اینگونه بود که وقتی صیاد شیرازی به قصد زیارت مزار شهید مرتضی جاویدی در روستای جلیان (شهرستان فسا در استان فارس)  می رفتند

از فاصلة چند متری قبر شهید مرتضی جاویدی با پای برهنه وارد می شدند.


 

ادامه مطلب: جهت مشاهده آلبوم جاوید کلیک کنید


با تشکر از زینب زمانی که در جمع آوری این مجموعه همکاری داشتند.

ذکر منبع: سایت وارث

———————————–

۱- همرزم شهید

۲- کتاب تپه جاویدی وراز اشلو



 ادامه مطلب "تنگه اُحد" را بخوانید.
بازديد : 571 views  موضوع: شهدا  تاريخ: ۲۲ تیر ۱۳۹۰

بسم الله ارحمن الرحیم

خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند، خوشا به حال آنان که در این قافله نور، جان و سر باختند، خوشا به حال آنهایی که این گوهرها

را در دامن خود پروراندند. بدا به حال آنهایی که از کنار این معرکه بزرگ جنگ و شهادت و امتحان عظیم الهی ساکت و بی تفاوت و یا

انتقاد کننده و پرخاشگر گذشتنند.  از فرمایشات حضرت امام خمینی (ره)

چند روز پیش در برنامه ای از صدا وسیما از مادر شهیدی در باره  فرزند شهیدش پرسیدند، او جوابی داد که واقعاً جای دقت و تفکر دارد .

فرمود : دیر آمدید حتی من هم که مادر شهید هستم خیلی از صفات و خوبی های فرزندم در ذهن ندارم، که بتوانم برای شما بیان کنم.

شاید این مقدمه کوتاه شما هم باور داشته باشید ، که همه ما به نوعی در حق معرفی شهدا  کوتاهی کردیم ،

آنان که همه وجود ما، آزادگی ما، سر بلندی ما، شهرت و عزت ما به برکت گمنامی آنان است. در اینجا بنای قضاوت ندارم بلکه فقط

قصد تذکر و یاد آوری است چنانکه قرآن هم می فرماید: فذکر ان الذکرا تنفع للمومنین

متأسفانه در بعضی از مواقع نه تنها گَرد غربت را از چهره شهدا بر نمی داریم بلکه نام آنان را جهت استفاد از منافع شخصی ،دنیایی و بعضاً سیاسی (منهای دیانت)

خود می کنیم، که این خود غربتی بدتر از  عدم معرفی شهدا است.

این غصه غربت به قدری درد ناک است که مردان بزرگی که خود نام آوران عرصه هشت سال دفاع مقدس بودند به فراموشی سپرده ، به گونه ای که حتی در فضای

مجازی اینترنت وقتی نام پُر افتخارشان را جستجو می کنید مطلبی یافت نمی شود و یا اینکه به صورت مختصر دیده می شود.

اگر چه این نمونه انسان های اللهی برای اهل معرفت شناخته شده هستند، و یکی از این خوبان سردار رشید اسلام مرتضی جاویدی فرمانده گردان فجر لشکر ۳۳

المهدی (عج) می باشد، که چه زیبا امام عزیز و با معرفت، او را شناخت و با این شناخت، به گونه ای با او برخورد کرد که در تاریخ دفاع مقدس برای همیشه ماندگار

شد . (البته اخیراً کتابی بنام تپه ی جاویدی وراز اشلو و همچنین فیلمی بنام شهید مرتضی تهیه شده که جای تشکر دارد)

و این مختصری از رشادتهای جاوید و ماندگار، مرتضی جاویدی است که تقدیم به شما خوانند گان عزیز میگردد.

باشد که شروعی باشد برای بیان کردن حماسه های دیگر عزیزان و شهدای هشت سال دفاع مقدس.

این سایت افتخار دریافت مطالب ارسالی شما در خصوص شهدای عزیز دارد که بنام خود شما در سایت ثبت گردد.

 

راه جاوید

وقتی با شمال نسیم در انتهای جاده شیراز ـ فسا به ‹‹ تل کدیوری ›› می رسی در حقیقت به دروازة شهری تاریخی رسیده ای که از همان ابتدای ورود با عطر نجیب

نارنج به استقبال تو می آید . چشم که باز می کنی از بین تمام مردم شهر شهید محمد رضا بدیهی لبخند مهربان و همیشگی از بلندای تابلویی که به یادمان او و

سه تن از سرداران شهید گردان فجر بر سر در شهر آویخته شداست به تو خیر مقدم می گوید و. در همان ابتدا دلت را جا می گذاری و دیروزهای خون و حماسه را در

نگاه معصوم ‹‹ او ›› تکرار می کنی .

از راست به چپ:شهید جاویدی،شهید بدیهی،شهید اسلامی

به یاد ‹‹ حاج محمود ›› می افتی و ‹‹ مرتضی ›› را در تبسمی مهربان لبخند می زنی و در بوی باروت شناور می شوی . تازه یادت می آید که به نارنجستان فسا

رسیده ای ، به شهر المهدی ( عج ) به شهر مردان فجر ، به شهر سرداران گمنام ، به شهر شهید اسلامی ، شهید کیهان پور و به شهر شهید محمد رضا بدیهی ،

شهید بزرگواری که عملیاتهای شکست حصر آبادان ؛ رمضان ؛ ثامن الائمه ؛ فتح المبین ؛ بیت المقدس ؛ والفجر مقدماتی و والفجر ۱ و ۲ و ۴ و ۸ و عملیات خیبر و بدر

و کربلای ۴ و ۵ قهرمانی های اوست .

قسمتی از زندگی نامه سردار شهیدمرتضی جاویدی

متولد : ۱۳۳۷ محل تولد : روستای جلیان(فسا) سال ازدواج : ۱۳۶۰ تعداد فرزندان : دو دختر آخرین عملیات : کربلای ۵ محل شهادت :شلمچه

شهید مرتضی جاویدی در تیرماه سال ۱۳۳۷درروستای جلیان فسا دریک خانواده متدین ومذهبی دیده به جهان گشود ودرحال و هوای صمیمی روستا پرورش یافت .

همزمان با تحصیل به کارهای مختلفی چون دامپروری و کشاورزی مشغول گردید تا بدینوسیله علاوه برتأمین هزینه تحصیل به امرار معاش خانواده کمک نماید. وی

تحصیلات خود را در سال ۱۳۵۶ با مدرک دیپلم  تجربی با موفقیت به پایان رساند.

شهید جاویدی که برحسب دستور امام خمینی(ره) مبنی بر ترک پادگنها از خدمت سربازی در رژیم ستم شاهی امتناع

ورزید ،پس از پیروزی انقلاب با انگیزه ای متعالی به جمع آفتابی پاسداران پیوست وبه عضویت این نهاد مردمی در آمد.

شهید جاویدی همیشه خود را سرباز ویک بسیجی کوچک می دانست . هرگاه از مسئولیت وی درجبهه سوال می شد باکمال

فروتنی جواب می داد :  فقط یک خدمتگزارم و اینکه سرباز امام زمان هستم و بسیار خوشحالم.

شهید جاویدی مدتی را در جبهه ی غرب و کردستان به مبارزه با گروهکهای مزدور گزراند. پس از شروع جنگ تحمیلی

به خوزستان رفت و عاشقانه در عملیاهای مختلف از جمله :

فتح المبین ،بیت المقدس ،رمضان ، والفجر ۱ و ۲ و ۸ ، خیبر ،

بدر و کربلای  ۴ و ۵   شرکت کرد و حماسه آفرید. شهید جاویدی مدتها فرماندهی گردان همیشه پیروز فجر

از تیپ المهدی (عج ) را برعهده داشت یاران همرزم او هرگز

خاطره رشادتها وحماسه های شهیدمرتضی جاویدی را ازیاد نخواهندبرد .

پیکر مطهر و نورانی این سرباز سلهشور  به دفعات آماج تیر قرارگرفت.

شهید جاویدی پس از عملیات والفجر ۲ به دیدار امام (ره) افتخار یافت وحضرت امام نیز او را مورد لطف و مهر قرار داده وپیشانی بلندش را بوسیدمرتضی در این

دیدار از امام خواست تا برای شهادتش دعا کند.

روح سراسر اشتیاق شهید سرانجامدر هجده  بهمن ۶۵

درازدحام زخم و آتش ،قفس خاکی تن را گشود و عاشقانه

بسوی میعاد گاه ابدی به پرواز در آمد.

عملیات کربلای ۵   یادمان پرواز این عاشق واصل را در

دل خود جای داده است. خاک شلمچه شقایق زارخون

این شهید وصدها شهید گلگون کفنی است که عاشقانه

در آسمان لاجوردی جنوب به پرواز در آمدند.

قسمتی از دستنوشته های شهید جاویدی

(( نمیدانم من چکار کرده ام که شهید نمی شوم شایدقلبم سیاه است. خدارحمت کند حاج ستوده را ،وقتی باهم

صحبت میکردیم می گفتیم اگر جنگ تمام شود ما زنده باشیم چکار کنیم ؟ واقعاّنمی شود زندگی کرد و به صورت خانواده های شهدا نگاه کرد…

واین جاست که ماوجاماندگان از قافله نورباید بگوییم

خوشابه حال آنان که با شهادت رفتنند.)) (۱)

راز اشلو

نزدیک اذان صبح صدای رسا پیچید تو جبهة شهرک شصت.

اَی شَی لَونُک … اشلونک … یا اخی … صباح الخیر !

توی تاریک روشنای هوا ، مظطرب و نگران از خواب پریدم. گیج منگ اسلحة کلاش  و کلاهخودم را برداشتم  وخودم را پرت کردم به طرف پیچ سنگر.

نفهمیدم چگونه هول هولکی پاهایم را چپاندم توی پوتین گَل و گُشاد رفیقم و خودم را از سنگر نقلی بیرون انداختیم .

بندِ اباز پوتین رفت توی پاهایم و پشت خاکریز کوتاه ، تعادلم به هم خورد و با  سر رفتم توی شکم حیدر یوسف پور که آفتابه به دست از مستراح بیرون آمده بود.

هر دو توی هم پیچیدیم و خراب شدیم روی زمین . یوسف پور گفت:اوهوی کل حسین قلندری سر شیر آوردی ! دست و پات نره تو چیشات!

هول پرسیدم : حسین، چی شده؟ عراقیا حمله کردن. صدای عربی شنیدم!

یوسف پور حال و روزم را که دید ، دست گذاشت روی دلش و حالا نخندو کی بخند! عصبی داد زدم : چرو می خندی خونه خراب!

آفتابة قرمز را به خاکریز گرفت و گفت : چشمتو باز کن تا ببینی، رو خاکریز مرتضی جاویدی داره برادارای مزدور بعثی را موعظه می کند با دقت به خاکریز نگاه کردم.

مرتضی فرمانده گروهان یکم، به فاصله هفتاد ، هشتاد متری عراقیها روی خاکریز ایستاده بود و دستهایش را دور دهان حلقه کرده بود

و برای عراقی ها سخنرانی می کرد:

اَی شَی لَونُک … اشلونک … یا اخی … صباح الخیر !

از یوسف پور پرسیدم: اَی شَی لَونُک یعنی چه؟ یعنی رنگ و رُود چطوره … حال و روزت چطوره … هنوز احوالپرسی مرتضی با عراقی ها تمام نشده بود

که یکهو تیر و خمپاره ۶۰ مثل

تگرگ به طرفش ریخت تا دید سلام و علیکش را با خمپاره و تیر می دهند ، شروع کرد به شعار دادند:

مرگ بر صدام یزید کافر :

ظهر دوباره همان آش و همان کاسه! مرتضی دست بردار نبود و روز روشن ، جلو چشم و ما عراقی ها روی خاکریز می رفت و برای دشمن کلاس عقیدتی می گذاشت.

گاهی هم از پشت بلند گو سوره واقعه می خواند: وَأَصْحَابُ الْیَمِینِ مَا أَصْحَابُ الْیَمِینِ

اما جواب عراقی ها مثل صبح ، توپ و تفنگ بود و دوباره مرتضی زد به سیم آخر، الموت الصدام

چند نفری از بچه های گروهان هم به کمکش آمدند و تکرار کردند: الموت الصدام…

این با رآتش دشمن متمرکز شد روی همة خاکریز .

متعجب بودم که چرا فرماندة گردان جلیل اسلامی جلو مرتضی را نمی گیرد.

به خودم گفتم: لابد مرتضی می خواد بگه خیلی شجاعه ! فرمانده هم از او حساب می بره.

کریم زال که ترکش به بازویش خورده و تا حدی ترسیده، گفت: حسین قلندری، این کارها یعنی چه؟ مرتضی همة ما رابه کشتن میده!

پشت لبی برگرداندم.

چه عرض کنم کریم آقا! برو بهداری.

برگشتم و به صورت گندمی مرتضی جاویدی خیره شدم که خون سرد از خاکریز پایین آمد و با نیروهای گرهانش داخل سنگر شد.

شب تا صبح در پستوی ذهن و خیالم درگیر عمل مرتضی جاویدی بودم که اذان صبح ، باز کار را تکرار کرد.

این بار بلند گوی دستی تبلیغات حاج صلواتی جلو دهانش بود.

اَی شَی لَونُک … اشلونک … یا اخی … صباح الخیر … الله سلمک..

مرتضی با زبان عربی با عراقی ها حرف می زد و تکیه کلامش روی کلمة اشلو بود

که به نظرم مخفف همان اَی شَی لَونُک (رنگ و روت چطوره بود) پیرمرد هفتاد ساله لاغر اندام تبلیغات ،


حاج صلواتی انگار جوان ها ، روی خاکریز این ور و آن ور می پرید و پا ه منبری مرتضی را می کرد.

عراقی ها که عصبانی از خواب بیدار شده بودند، دوباره با تیر وخم پاره جواب دادند و بعد هم شعار (الموت الصدام…) مرتضی و.

حاج صلواتی هوا رفت و تعدادی هم از گروهان به کمک آنها آمدند.

یواش یواش که عمل مرتضی ترس وحشت توی دل نیروهای دشمن انداخت ، به این نتیجه رسیدم که پشت عمل مرتضی یک نوع هدف است.

خیلی زود کار مرتضی به بقیه بچه های مرتضی به گردان فجر هم سرایت کرد و افراد به نحوی مجذوب عمل او شدند

که حالا در گردان رقابت بود برای منتقل شدن به گروهان آقا مرتضی اشلو!

مدتی بعد، وقتی از جلو سنگر مرتضی توی منطقه عملییاتی شهرک شصت رد می شدم،

بر خوردم به تابلو نوشته ای که کنار سنگر مرتضی نصب شده بود.سنگر اشلو!

سنگری که هر شب صدای خواندن سورة واقعه از داخل آن به گوشم می خورد:

إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ لَیْسَ لِوَقْعَتِهَا کَاذِبَةٌ خَافِضَةٌ رَّافِعَةٌ إِذَا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا وَبُسَّتِ الْجِبَالُ بَسًّا…. (۲)

 

ادامه مطلب : تنگه احد و تصویر جاویدان……

با تشکر از زینب زمانی که در جمع آوری این مجموعه همکاری داشتند.

ذکر منبع: سایت وارث

———————–

۱- وبلاگ اشلو

۲- کتاب تپه جاویدی راز اشلو


 ادامه مطلب "اشلو ( گوشه ای از حماسه های شهید مرتضی جاویدی)" را بخوانید.
  • Page 1 of 2
  • 1
  • 2
  • >
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت وارث متعلق به مدیر آن ( محسن زماني) می باشد وهيچ گونه ارتباطي با سازمان و يا اداره اي ندارد. طراحی و پشتیبانی : تمپلیت فا