خدايا خود را به من بشناسان،اگر خود را به من نشناسانى،پيامبرت را نشناسم،خدايا پيامبرت را به من بشناسان،اگر پيامبرت را به من نشناسانى،حجّتت را نشناسم،خدايا حجّتت را به من بشناسان،اگر حجّتت را به من نشناسانى،از دينم گمراه شوم.خدايا مرا به مرگ جاهليّت نميران،و دلم را پس از اينكه‏ هدايت نمودى،منحرف مكن.خدايا چنان‏كه به ولايت كسى‏كه طاعتش را بر من واجب كردى،از ولايت واليان امر خود پس از پيامبرت(درود تو بر او و خاندانش)تا زمامدارى واليان امرت امير مؤمنان على بن ابى‏ طالب و حسن و حسين و على و محمّد و جعفر و موسى و على و محمّد و على و حسن‏ و حجّت قائم مهدى(درود تو بر همه ايشان)قبول كردم،خدايا پس مرا بر دينت ثابت بدار،و تحت فرمانم‏ بكار گير،و دلم را براى ولىّ امرت نرم كن،
تابلو اعلانات

زیر بارغم این غمکده "وارث" بشکست وارث عدل علی مهدی موعود کجاست
منوی اصلی
موضوعات مورد بحث
سایت ها
وبلاگ ها
آمار سایت
  • موتور جستجو : 19
  • افراد آنلاين : 5
  • بازديد امروز : 155
  • بازديد ديروز : 130
  • بازديد کل : 95371
  • کل مطالب : 236
  • ديدگاه ها : 20
بازديد : 105 views  موضوع: مناسبت ها  تاريخ: ۲۱ تیر ۱۳۹۰
یا علی

 

نگاهى به وصایاى امام على (ع) به جوانان

۱٫ تقوا و پاک دامنى:
مـهـم ترین سفارش امام(علیه السلام) به فرزند دلبندش، تقواى الهى است، آن جـا کـه مى فرمایند: (واعلم یا بنى ان احب ما انت آخذ به الى من وصیتى تقوى الله۲; پسرم، بدان محبوب ترین چیزى که از میان گفته هـایـم در ایـن وصـیـت نـامه به آن تمسک مى جویى، تقواى الهى و پرهیزکارى است.)
حصار مستحکم
اهـمـیـت و جـایـگـاه تقوا براى جوانان آن وقت معلوم مى شود که تـمایلات و احساسات دوره جوانى مد نظر قرار گیرد. براى جوانى که در مـعـرض طـغـیـان غـرایـز و احساسات تند و شکوفایى خواهش هاى نـفـسـانـى و غـریزه جنسى و تخیلات موهوم به سر مى برد، تقوا به مـنزله قلعه و حصار مستحکمى است که او را از تاخت و تاز دشمنان مـصـون مـى دارد و مـانند سپرى است که از اصابت تیرهاى زهراگین شـیاطین باز مى دارد. امام على(علیه السلام) مى فرمایند: (اعلموا عبادالله ان الـتـقـوى دار حـصـن عزیز۳; بدانید اى بندگان خد، تقوا دژى مستحکم و غیرقابل نفوذ است.)
اسـتـاد مطهرى(ره) مى گوید: (نباید تصور کرد که تقوا از مختصات دیـن دارى اسـت، از قـبیل نماز و روزه، بلکه تقوا لازمه انسانیت اسـت. انـسان اگر بخواهد از طرز زندگى حیوانى و جنگلى خارج شود ناچار است که تقوا داشته باشد.)۴
جـوان هـمـواره بـیـن دوراهى قرار دارد و به سوى دو نقطه متضاد کـشـیـده مى شود. از یک طرف، نداى وجدان اخلاقى و الهام الهى او را بـه سـوى خـوبـى ها سوق مى دهد و از طرف دیگر غرایز درونى و نـفـس امـاره و وسـاوس شیطانى او را به ارضاى خواهش هاى نفسانى فـرمـان مى دهد. در این جنگ و گریز تنها جوانى مى تواند از این صحنه کشمکش و نزاع بین عقل و شهوت، خیر و فساد و پاکى و آلودگى بـه سـلامت خارج شود که خود را به سلاح ایمان و تقوا مجهز کرده و از ابتداى جوانى به خودسازى و جهاد با نفس بپردازد.
حضرت یوسف(علیه السلام) در سایه همین تقوا بود که توانست با اراده اى قوى از آزمـون سـخـت الهى سربلند بیرون آید و به اوج عزت نایل شود.
قـرآن مجید رمز پیروزى یوسف(علیه السلام) در عرصه مبارزه با نفس را رعایت دو اصـل مـهـم و اسـاسـى (تـقوا) و (خویشتن دارى) مى داند و مى فرمایند: (انه من یتق ویصبر فان الله لایضیع اجر المحسنین۵; کسى کـه پـرهیزکارى کند و شکیبایى ورزد، خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمى کند.)
تقویت اراده
بـسیارى از جوانان از ضعف اراده و فقدان قدرت تصمیم گیرى شکایت مـى کـنـند و براى درمان آن چاره جویى مى کنند. آنان مى گویند:
بـراى ترک عادات زشت و ناپسند بارها تصمیم گرفته ایم اما کم تر مـوفق شده ایم. امام على(علیه السلام) از تقوا به عنوان عامل تقویت اراده و مـالـکـیـت نـفـس که نقش عمده اى در ترک گناه و عادات ناپسند دارد، یـاد مـى کـنـد و مى فرمایند: آگاه باشید! خطاها و گناهان مـانـند اسب هاى سرکش و لجام گسیخته اى هستند که گناه کاران بر آن ها سوارند و آنان را در قعر دوزخ سرنگون خواهند ساخت و تقوا هـمـانـنـد مرکب هاى راهوار و آرامى است که صاحبانشان بر آن ها سـوارنـد و زمـامشان را به دست دارند و آنان را تا بهشت پیش مى برند.۶
بـاید در نظر داشت که این کار شدنى است. افرادى که در این وادى قـدم بـنـهند، مشمول الطاف خفیه الهى خواهند بود. چنان که قرآن کـریـم مى فرمایند: (والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا۷; آنان کـه در راه مـا جـهاد و کوشش مى کنند، راه هاى خود را به آن ها نشان مى دهیم.)

۲٫ فرصت جوانى:
بـدون تـردید یکى از عوامل مهم موفقیت و کام یابى، بهره بردارى صـحـیـح و اصولى از شرایط و فرصت هاى مناسب است، که فرصت جوانى از اسـاسـى تـریـن آن هـا بـه شمار مى رود. نیروى معنوى و قواى جـسـمـانـى، گوهر گران سنگى است که خداوند متعال در اختیار نسل جـوان قـرار داده اسـت. بـر ایـن اسـاس پیشوایان دین همواره بر اغـتـنـام فرصت جوانى تاکید کرده اند. امام على(علیه السلام) در این باره مى فرمایند: (بادر الفرصه قبل ان تکون غصه۸; پیش از آن که فرصت از دست رود و مایه اندوهت گردد، آن را غنیمت شمار.) سعدى با الهام از سخنان بزرگان مى گوید:
جوانا ره طاعت امروز گیر
که فردا جوانى نیاید ز پیر
قضا روزگارى زمن در ربود
که هر روزش از پى شب قدر بود
من آن روز را قدر نشناختم
بدانستم اکنون که درباختم
امـام على(علیه السلام) در تفسیر آیه شریفه (لاتنس نصیبک من الدنیا۹; بهره ات را از دنـیـا فـرامـوش مـکـن) مى فرمایند: (لاتنس صحتک و قوتک وفـراغـک وشـبـابک ونشاطک ان تطلب بها الاخره۱۰; سلامتى و قدرت و فـراغ بـال و جوانى و نشاط خود را فراموش مکن، از آن ها در راه آخرت استفاده کن.)
آن حضرت درباره کسانى که از نعمت جوانى بهره صحیح و کافى نبرده انـد، مى فرمایند: آن هـا در ایـام سلامت بدن سرمایه اى مهیا نـکردند و در اولین فرصت هاى زندگى درس عبرتى نگرفتند، آیا کسى که جوان است جز پیرى انتظار دارد.۱۱
سوال از جوانى
جوانى و نشاط و بالندگى، نعمت بزرگى است که در روز قیامت از آن سـوال مى شود. در روایتى از رسول اکرم(ص) نقل است که فرمود: در قـیـامـت هـیـچ یک از بندگان، قدم از قدم برنمى دارند تا از وى چـهـار سوال شود; از عمرش که آن را در چه راه به کار انداخته و چـگـونـه فـانى کرده است، از جوانیش که آن را در چه راهى پایان داده اسـت، از امـوالش سوال مى شود که از چه راهى به دست آورده و در چـه راهـى خرج کرده است و از حب و دوستى با اهل بیت از وى سوال مى شود.۱۲
رسـول گرامى اسلام(ص) در کنار ایام عمر به طور جداگانه از جوانى نـام بـرده انـد کـه ارزش اختصاصى جوانى را مى رساند. متاسفانه شـرایط فوق العاده و فرصت استثنایى دوران جوانى کوتاه و زودگذر اسـت و بلبل جوانى روزى از شاخسار عمر خواهد پرید. تا هست قدرش را بـدانـیم و آن را یک سرمایه شماریم. امام على(علیه السلام) مى فرمایند:
(شـیئان لایعرف فضلهما الا من فقدهما: الشباب والعافیه۱۳; دو چیز است که قدر و قیمتشان را نمى شناسد مگر کسى که آن دو را از دست داده باشد: یکى جوانى و دیگرى تندرستى.)

۳٫ خودسازى:
بـهترین زمان براى تربیت و خودسازى، دوره جوانى است، زیرا صفحه دل جـوان با زشتى ها و خصلت هاى ناپسند شکل نگرفته و چراغ فطرت در دلـش خـامـوش نگشته است. امام على(علیه السلام) به فرزندش امام حسن(علیه السلام) چـنـین مى فرمایند: (انما قلب الحدث کالارض الخالیه ما القى فیها مـن شـىء قبلته فبادرتک بالادب قبل ان یقسوا قلبک ویشتغل لبک۱۴;
قـلـب نوجوان مانند زمین خالى است که هرچه در آن بیفشانى آن را مـى پـذیرد، پس پیش از آن که قلبت سخت شود و فکرت به امور دیگر مـشغول گردد، به تعلیم و تربیت تو مبادرت کردم و همت خود را بر تربیت تو گذاشتم.)
عـادات نـاپـسـند در دوران جوانى ریشه دار نشده است، از این رو مـبارزه با آن سهل و آسان است. جوانان باید از این امتیاز بزرگ بـه شایستگى استفاده کنند. امام خمینى(ره) بارها بر ضرورت اصلاح در ایـام جـوانـى تاکید مى کردند. ایشان در یکى از سخنرانى هاى خـود فـرمـودند: (جهاد اکبر، جهادى است که انسان با نفس طاغوتى خـودش انجام مى دهد. شما جوان ها از حالا باید شروع کنید به این جـهاد. نگذارید که قواى جوانى از دستتان برود. هرچه قواى جوانى از دسـت بـرود، ریـشـه هاى اخلاق فاسد در انسان زیادتر مى شود و جـهـاد مشکل تر. جوان زود مى تواند در این جهاد پیروز شود. پیر بـه ایـن زودى نـمى تواند. نگذارید اصلاح حال خودتان را از زمان جوانى به زمان پیرى بیفتد.)۱۵
خاربن و خارکن
اسـتاد مطهرى(ره) مى گوید: (مولوى مثلى مى آورد راجع به این که هـرچـه انـسان بزرگ تر مى شود صفات او قوى تر و ریشه دار تر مى گـردد. مى گوید: مردى خارى را در معبر مردم کاشت و مردم از این بـوتـه خـار دررنج بودند. او قول داد که سال دیگر آن را بکند و سـال دیـگر نیز کار را به سال بعد موکول کرد و سال هاى بعد نیز بـه هـمین ترتیب عمل کرد. از طرفى درخت، سال به سال ریشه دارتر مـى شـد و از طـرف دیـگـر خود او سال به سال ضعیف تر مى گردید; یـعـنـى مـیـان رشد درخت و قوت او نسبت معکوس برقرار بود. حالات انـسان نیز مانند خاربن و خارکن است. روز به روز صفات در انسان ریـشـه هـاى عمیق ترى پیدا مى کند و اراده انسان را ضعیف تر مى کند. قدرت یک جوان در اصلاح نفس خود از یک پیر بیش تر است.)
خاربن در قوت و برخاستن
خارکن در سستى و در کاستن۱۶
بـایـد جوانان عزیز این هشدار امام على(علیه السلام) را جدى بگیرند که مى فرمایند: (غـالب الشهوه قبل قوه ضراوتها فانها ان قویت ملکتک واسـتـفـادتـک ولـم تـقدر على مقاومتها۱۷; پیش از آن که تمایلات نـفـسانى به تجرى و تندروى عادت کنند با آن ها مقابله کن، زیرا اگـر تـمـایـلات در تـجاوز و خودسرى نیرومند شوند، فرمانرواى تو خـواهـند شد و تو را به هرسو که بخواهند مى برند و قدرت مقاومت در برابر آن ها را از دست خواهى داد.) مولوى مى گوید:
زان که خوى بد بگشته ست استوار
مور شهوت شد ز عادت هم چو مار
مار شهوت را بکش در ابتدا
ورنه اینک گشت مارت اژدها۱۸

۴٫ بزرگ منشى:
یـکـى دیـگر از وصایاى امام على(علیه السلام) به جوانان، پرورش عزت نفس و بـزرگ مـنشى است، آن جا که مى فرمایند: (اکرم نفسک عن کل دنیه و ان سـاقـتـک الـى الرغائب فانک لن تعتاض بما تبذل من نفسک عوضا ولاتـکـن عبد غیرک وقد جعلک الله حرا۱۹; بزرگوارتر از آن باش که به پستى تن دهى هرچند تو را به مقصود رساند، زیرا نمى توانى در بـرابـر آن چه از آبرو و شخصیت در این راه از دست مى دهى بهایى بـه دسـت آورى، و بنده دیگرى مباش که خداوند تو را آزاد آفریده است.)
حس عزت طلبى یکى از نیازهاى اساسى انسان است که خوش بختانه دست آفـرینش بذر آن را در نهاد آدمى افشانده است. بدیهى است که این بـذر نـیاز به مراقبت و رشد و شکوفایى دارد. عزت نفس موجب بهره ورى فـرد از نـیـروى خرد و به کارگیرى آن در امور زندگى و منشا تـکـوین شخصیت در انسان است. بى دلیل نیست که نظام سلطه فرعونى در طـول تـاریـخ بـراى اسـتثمار دیگران، در گام نخست روح مکرمت انـسـانـى را نـشانه گرفته و شخصیت آنان را تحقیر مى کند. قرآن مـجید در این باره مى فرمایند: (فاستخف قومه فاطاعوه انهم کانوا قـومـا فـاسقین۲۰; فرعون قومش را تحقیر کرد، پس آن ها هم از او اطاعت کردند، چون آن ها قومى فاسق بودند.)
عزت و بزرگوارى نفس در گرو امورى است که بدان اشاره مى شود:
الـف: ترک گناه: از مواردى که به عزت نفس آدمى آسیب فراوانى مى رساند، ارتکاب به گناه و ناپاکى است. پرهیز و اجتناب از آلودگى بـه گـناه از عوامل دست یابى به شرافت نفس است. امام على(علیه السلام) مى فرمایند: (من کرمت علیه نفسه لم یهنها بالمعصیه۲۱; کسى که براى نـفس خود کرامت قائل است، آن را با گناه پست و خوار نمى سازد.) گناهان بزرگ هم چون زن، دروغ، غیبت، فحش و ناسزا با بزرگ منشى و کرامت نفس تضاد آشکار دارد.
ب: روح بـى نـیازى: چشم طمع داشتن به مال دیگران و درخواست کمک کـردن در غـیر موارد اضطرار، شرافت و عزت نفس را مخدوش مى کند.
امـام عـلى(علیه السلام) مى فرمایند: (المسئله طوق المذله تسلب العزیز عزه والـحـسیب حسبه۲۲; درخواست از مردم، طوق ذلتى است که عزت را از عزیزان و شرافت را از شریفان سلب مى کند.)
ج: نـگـرش صـحـیـح: عزت و کرامت نفس تا حد زیادى بستگى به نگرش انـسـان به خود دارد. کسى که خود را ناتوان جلوه دهد، مردم نیز او را ذلیل و خوار مى بینند. از این رو امام على(علیه السلام) مى فرمایند:
(الـرجل حیث اختار لنفسه ان صانها ارتفعت وان ابتذلها اتضعت۲۳; ارزش شـخـصیت هر فردى وابسته به روشى است که اتخاذ مى کند. اگر نـفـس خـود را از پـستى و ذلت بر کنار نگاه داشت، به مقام رفیع انـسانى نایل مى شود و اگر عزت معنوى خویش را ترک گفت، به پستى و ذلت مى گراید.)
اگر در جهان بایدت برترى
نباید که خود پست و دون بشمرى
چو خود، خویشتن پست بینى و خوار
دگر از کس امید عزت مدار
د: پـرهـیـز از گفتار و رفتار ذلت آمیز: کسى که خواهان کرامت و عـزت نـفـس است باید از هر سخن یا عملى که نشانه ضعف و ناتوانى اسـت، اجـتـنـاب کـنـد. اسلام به منظور تحقق این امر، از تملق و چـاپـلـوسـى، شـکـایـت از روزگار و طرح مشکلات زندگى براى مردم، بـلـندپروازى هاى بى جا و حتى تواضع بى مورد نهى کرده است. هیچ مـسلمانى حق ندارد با چاپلوسى که منافى با شرافت و آزادگى است، خویشتن را آلوده کند. امام على(علیه السلام) مى فرمایند: (کثره الثنإ ملق یـحـدث الـزهـو ویدنى من العزه۲۴; زیاده روى در ستایش و تحسین، تـملق و چاپلوسى است که از یک سو در مخاطب نخوت و تکبر پدید مى آورد و از سـوى دیگر عزت نفس را دور مى کند). شکایت از زندگى و طـرح مـشـکـلات بـا مـردم، بـه عزت نفس آسیب جدى مى رساند. امام عـلى(علیه السلام) مى فرمایند: (رضى بالذل من کشف ضره لغیره۲۵; کسى که مـشـکلات زندگى اش را براى دیگران آشکار کند، در حقیقت به خوارى و ذلت رضایت داده است.)

۵٫ وجدان اخلاقى:
یـکـى از وصایاى امام على(علیه السلام) به جوانان، میزان قرار دادن وجدان اخـلاقى در معاشرت اجتماعى است. آن حضرت خطاب به فرزندش چنین مى فرمایند: (یـا بنى اجعل نفسک میزانا فیما بینک و بین غیرک۲۶; پـسرم، خود را معیار و مقیاس قضاوت بین خود و دیگران قرار ده.)
نـادیـده گـرفـتـن ایـن اصل مهم اخلاقى نتیجه اى جز تیرگى روابط دوسـتـانـه نـخـواهد داشت; همان گونه که التزام به وجدان اخلاقى تـضـمـین کننده دوستى پایدار و روابط سالم اجتماعى است. اگر در جـامعه، تمام افراد براساس وجدان اخلاقى با یک دیگر معاشرت کنند و بـه حـقـوق و مـنـافـع و حیثیت دیگران احترام بگذارند، روابط اجـتـمـاعـى مـستحکم تر و آرامش و امنیت جامعه تقویت خواهد شد. وجـدان اخـلاقـى، آدمى را چون طبیب به درد و درمان خویش متوجه و سـلامـت روان را اعـلام مى کند. در روایتى آمده است که مردى خدمت رسـول خـدا(ص) رسید و عرض کرد: همه وظایف خود را به خوبى انجام مـى دهـم ولى یک گناه را نمى توانم ترک کنم و آن رابطه نامشروع اسـت. اصحاب از این سخن برآشفتند. حضرت فرمود: شما کارى نداشته بـاشـیـد، مـن مى دانم چگونه با او بحث کنم. آن گاه فرمود: شما مـادر، خـواهـر و بـه طور کلى ناموس دارید؟ جوان عرض کرد: آرى. رسـول خـدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آیا مى پسندى دیگران با ناموس و محارم تو چنین روابط نامشروع داشته باشند؟ عرض کرد: خیر. حضرت فرمود: پس چـگـونه حاضر مى شوى دست به چنین کار نادرستى بزنى؟ جوان سر به زیـر افـکـند و عرض کرد: دیگر تعهد مى کنم که دنبال چنین گناهى نروم.۲۷
هـر انسان مسلمانى وظیفه دارد در برخورد با مردم از نداى درونى خود پیروى و به مقتضاى وجدان عمل کند. امام سجاد(علیه السلام) مى فرمایند:
حـق مـردم آن است که از آزار آن ها خوددارى کنى و چیزى را براى آنـان دوسـت بدارى که براى خود دوست مى دارى و نپسندى آن چه را براى خود نمى پسندى.۲۸
اسـلام بـا تـوجـه دادن به وجدان اخلاقى مى کوشد تا افراد بشر در بـاطـن خـود مـراقـبـى بگمارند تا آن ها را از تجاوز و آزار به دیـگـران حـتى در حالت خشم و دشمنى باز دارد. بر این اساس قرآن مـجـیـد بـه نـفـس لوامه که همان وجدان است، قسم یاد کرده و مى فرمایند: (لااقسم بیوم القیامه ولااقسم بالنفس اللوامه۲۹; سوگند بـه روز رسـتـاخیز و سوگند به جانى که آدمى را در مورد عصیان و ارتـکـاب گـنـاه سـرزنش و ملامت مى کند). روان شناسان این نیروى سرزنش کننده باطنى را وجدان اخلاقى مى نامند.
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

۶٫ تجربه اندوزى:
استفاده از تجارب دیگران از جمله مواردى است که در وصایاى امام عـلى(علیه السلام) دیـده مـى شـود. آن حضرت مى فرمایند: (اعرض علیه اخبار الـمـاضـیـن و ذکـره بـمـا اصاب من کان قبلک من الاولین و سر فى دیـارهم و آثارهم فانظر فیما فعلوا و عما انتقلوا و این حلوا و نـزلـوا۳۰; اخبار گذشتگان را بر قلبت عرضه کن و آن چه را که به پـیـشینیان رسیده به یاد آر، در دیار و آثار مخروبه آن ها گردش کـن و درست بنگر آن ها چه کرده اند. ببین از کجا منتقل شده اند و در کجا فرود آمده اند.)
هرچند آحاد جامعه به راهنمایى افراد آزموده و استفاده از تجارب دیـگـران نـیـازمـندند اما جوان به دلایل مختلف نیاز بیش ترى به شـنـاخـت تـاریخ و تجارب به دست آمده از سرگذشت پیشینیان دارد، زیرا:
اول، جـوان بـه مـقـتـضاى سن کم خود، داراى ذهنى خام و عارى از تـجـربـه اسـت. او سـرد و گـرم روزگـار را نچشیده و با مشکلات و دشـوارى هـاى کـم ترى در زندگى رو به رو شده است، که گفته اند:
(آن چـه را که جوان در آیینه مى بیند پیر در خشت خام بیند). از ایـن رو بـعـضى مواقع فشار مشکلات، آرامش درونى جوان را مختل مى کند و او را به افسردگى یا تندخویى مى کشاند.
ثـانـی، تخیلات موهوم که از ویژگى هاى دوران جوانى است، چه بسا جـوان را از شـنـاخـت حـقـیقت باز دارد. تجربه، پرده هاى وهم و پـنـدار را پـاره مـى کـند و انسان را به واقع رهنمون مى سازد.
امـام عـلى(علیه السلام) مى فرمایند: (التجارب علم مستفاد۳۱; تجارب بشر، دانش سودمندى است.)
ثالث، جوان با وجود برخوردارى از منبع سرشار هوش علمى و فنى و قـابـلـیـت کسب مهارت هاى گوناگون، به دلیل نداشتن تجارب زندگى فـاقد هوش اجتماعى است. از این رو در معرض تصمیم هاى نسنجیده و زیـان بـار و افـتادن در دام دیگران قرار دارد. امام على(علیه السلام) مى فرمایند: (مـن قلت تجربته خدع۳۲; کسى که تجربه اش کم و ناچیز باشد، فریب مى خورد.)
در سـایـه تـجـربـه، اشـتـباه به حداقل مى رسد. امام على(علیه السلام) مى فرمایند: (مـن کثرت تجربته قلت غرته۳۳; کسى که تجربه اش زیاد باشد، کم تر فریب خورد.)
آن چه مى تواند مددکار جوان در ایام سخت و عبور از مراحل دشوار زنـدگـى بـاشـد، بهره بردارى از تجارب کسانى است که خود در طول زنـدگـى ایـن منازل پرخطر را طى کرده و به سلامت از آن ها گذشته اسـت. امـام على(علیه السلام) مى فرمایند: با مردان آزموده هم نشین باش که آن هـا متاع پرارج تجربه هاى خود را به گران ترین بها یعنى فدا کردن عمر خود تهیه کرده اند و تو آن متاع گران قدر را با ارزان ترین قیمت (با صرف چند دقیقه) به دست مى آورى.۳۴
عبرت از تاریخ
یـکـى از مـصادیق بارز تجربه اندوزى، مطالعه سرگذشت پیشینیان و تـار یخ امم سابق است. تاریخ آیینه اى است که گذشته را نشان مى دهـد و حلقه رابط بین حال و گذشته و چراغ راه آینده است. استاد مـطـهـرى(ره) مى گوید: (انسان همان طور که از مردم هم زمان خود ادب و راه و رسـم زنـدگـى مـى آمـوزد و احیانا لقمان وار از بى ادبـان ادب مـى آموزد که مانند آن ها نباشد، به حکم همین قانون از سرگذشت مردم گذشته نیز بهره مى گیرد. تاریخ مانند فیلم زنده اى است که گذشته را تبدیل به حال مى نماید.)۳۵
مـشـابـهت سرنوشت ملت ه، همگان به ویژه نسل جوان را به مطالعه تـاریـخ فـرا مـى خـوانـد. امام على(علیه السلام) مى فرمایند: براى شما در تـاریـخ قـرون گـذشـته درس هاى عبرت فراوانى وجود دارد. کجایند عـمـالـقـه؟ کـجـایـنـد فـرزنـدان آن هـا؟ کـجـایند فرعون ها و فرزندانشان؟۳۶

۷٫ آداب معاشرت و دوستى:
شکى نیست که بقا و دوام دوستى منوط به رعایت حدود دوستى و آداب مـعـاشـرت اسـت. دوسـت گرفتن آسان است اما نگه دارى آن مشکل تر اسـت. امـام عـلى(علیه السلام) در قسمتى دیگر از نامه مبارک خود به نکات ظـریـفـى کـه موجب پایدارى پیوند دوستى است، اشاره مى کند و مى فرمایند: ناتوان ترین مردم کسى است که از دوست گرفتن عاجز باشد و ناتوان تر از او فردى است که دوست را از دست بدهد.۳۸
بـعـضى جوانان از عدم ثبات و ناپایدارى روابط دوستانه شکایت مى کـنـنـد، کـه دلـیـل عمده آن رعایت نکردن حدود دوستى و افراط و تـفـریـطـ در رفـاقـت است. به طور یقین عمل به دستورات و نصایح سودمند امام على(علیه السلام) مى تواند در حل این مشکل کارساز باشد.
محورهاى کلى سخنان امام على(علیه السلام) در این قسمت عبارت است از:
الـف) اعتدال در دوستى: افراط در دوستى و تجاوز از حریم اعتدال در دوران جوانى کم وبیش دیده مى شود، و دلیل آن انگیزه عاطفى و احـساسات دوران جوانى است. این عده از جوانان در ایام دوستى به رفـیـق خـود بـیـش از حـد ابراز علاقه و محبت مى کنند و در ایام جـدایـى بـیـش از حـد ابراز مخالفت و دشمنى مى کنند تا جایى که مـمـکـن اسـت بـه کارهاى خطرناکى دست بزنند. توصیه امام على(علیه السلام) مـیـانـه روى در رفـاقـت است. آن حضرت مى فرمایند: با دوست مورد عـلاقـه ات به مدارا اظهار دوستى کن، شاید روزى دشمنت گردد و در اظـهار بى مهرى به کسى که بر او خشم گرفته اى مدارا کن، چه بسا مـمـکـن است دوستت گردد.۳۸ در این نامه نیز آن حضرت مى فرمایند:
اگـر خـواسـتـى رابـطـه ات را با برادرت قطع کنى راهى را برایش بـگذار که اگر روزى خواست برگردد، راه بازگشت داشته باشد. سعدى در ایـن بـاره مـى گـوید: (هر آن سرى که دارى با دوست در میانه مـنـه، چه دانى که وقتى دشمن گردد و هر گزندى که توانى به دشمن مرسان، باشد که وقتى دوست شود.)۳۹
ب) مـحـبـت متقابل: دوستى و رفاقت براساس محبت متقابل است. اگر یـکـى از دو طـرف خـواهـان برقرارى رابطه و دیگرى بى میل باشد، نـتـیجه اى جز ذلت و خوارى مشتاق دوستى نخواهد داشت. از این رو امام على(علیه السلام) در نامه مبارک مى فرمایند: (لاترغبن فیمن زهد عنک۴۰; به کسى که به تو علاقه ندارد، ابراز علاقه مکن.) شاعر مى گوید:
چه خوش بى مهربانى هر دو سر بى
وگرنه مهربانى درد سر بى
ج) حـفظ رابطه دوستى: امام على(علیه السلام) به حفظ رابطه دوستى تاکید مى ورزد و از عـوامـلـى که موجب تحکیم آن مى شود، یاد مى کند و مى فرمایند: اگـر رفیقت امساک ورزید، تو بذل و بخشش داشته باش و هـنگام فاصله گرفتن او، تو نزدیک شو و هنگام سخت گیرى او، نرمش داشـتـه باش و هنگام ارتکاب گناه و خط، عذرش را بپذیر. اما از آن جـا کـه بعضى ظرفیت کمى داشته و بزرگوارى و احسان را حمل بر حـقـارت دیگرى و زرنگى خود مى کنند، آن حضرت مى فرمایند: در همه ایـن موارد موقع شناس باش و برحذر باش از این که آن چه گفته شد در غـیـر محلش قرار دهى یا درباره کسى که اهلیت ندارد به انجام برسانى.
نکته دیگر نصیحت کردن به رفیق و خیرخواهى براى او است. آن حضرت مى فرمایند: خیرخواهى ات را به دوستت خالص کن، خواه خوش آیند دوستت باشد و خواه خوش آیند او نباشد.۴۱

پی ‏نوشت‏ ها:

——————————————————
۱ـ زین العابدین قربانى، اخلاق و تعلیم و تربیت اسلامى، ص۵۸٫
۲ـ نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه ۳۱٫
۳ـ همان، خطبه ۱۵۶٫
۴ـ ده گفتار، ص۱۴٫
۵ـ یوسف (۱۲) آیه ۹۰٫
۶ـ نهج البلاغه، خطبه ۱۶٫
۷ـ عنکبوت (۲۹) آیه ۶۹٫
۸ـ نهج البلاغه، نامه۳۱٫
۹ـ قصص (۲۸) آیه ۷۷٫
۱۰ـ بحارالانوار (چاپ بیروت) ج۶۸، ص۱۷۷٫
۱۱ـ نهج البلاغه، خطبه۸۲٫
۱۲ـ بحارالانوار، ج۷۴، ص۱۶۰٫
۱۳ـ غررالحکم و دررالکلم، ج۴، ص۱۸۳٫
۱۴ـ نهج البلاغه، نامه ۳۱٫
۱۵ـ آیین انقلاب اسلامى، ص۲۰۳٫
۱۶ـ نقل از: استاد مطهرى، تعلیم و تربیت در اسلام، ص۷۹٫
۱۷ـ غررالحکم و دررالکلم، همان، ص۳۹۲٫
۱۸ـ مثنوى معنوى، دفتر دوم، ص۳۲۷٫
۱۹ـ نهج البلاغه، همان.
۲۰ـ زخرف (۴۳) آیه ۵۴٫
۲۱ـ غررالحکم و دررالکلم، ج۵، ص۳۵۷٫
۲۲ـ همان، ج۲، ص۱۴۵٫
۲۳ـ همان، ص۷۷٫
۲۴ـ همان، ج۴، ص۵۹۵٫
۲۵ـ همان، ص۹۳٫
۲۶ـ نهج البلاغه، همان.
۲۷ـ زین العابدین قربانى، همان، ص۲۷۴٫
۲۸ـ بحارالانوار، ج۷۱، ص۹٫
۲۹ـ قیامه (۷۵) آیه ۱و۲٫
۳۰ـ نهج البلاغه، همان.
۳۱ـ غررالحکم و دررالکلم، ج۱، ص۲۶۰٫
۳۲ـ همان، ج۵، ص۱۸۵٫
۳۳ـ همان، ص۲۱۴٫
۳۴ـ شـرح نـهـج البلاغه ابن ابى الحدید، (قم، منشورات مکتبه آیه الله العظمى مرعشى نجفى، چاپ دوم) ج۲۰، ص۳۳۵٫
۳۵ـ مجموعه آثار، ج۲، ص۳۷۲٫
۳۶ـ نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه۱۸۱٫
۳۷ـ بحارالانوار، ج۷۴، ص۲۷۸٫
۳۸ـ نهج البلاغه، قصار۲۶۰٫
۳۹ـ گلستان سعدى، باب۸٫
۴۰ـ نهج البلاغه، نامه ۳۱٫
۴۱ـ همان.


 ادامه مطلب "نگاهى به وصایاى امام على (ع) به جوانان بمناسب روز جوان" را بخوانید.
بازديد : 102 views  موضوع: مناسبت ها  تاريخ: ۲۱ تیر ۱۳۹۰

 

حضرت علی ‏اکبر (ع) الگوی جوانان

سپیده سخن
دیرزمانی است که جوانان کشورهای اسلامی، که از تابش وحی و زلال‏معارف ناب الهی بهره می‏برند، باشیوه‏های گوناگون و متنوع دشمن‏در راهزنی فکر و فرهنگ رو به رویند.
پیروزی انقلاب اسلامی ایران، این حساسیت ناپیدا را به صورت‏آشکار در آورد و سردمداران استکبار را به اظهار نظر شفاف‏واداشت.
امروز دشمن به خوبی دریافته است که ما جوانان با ویژگی‏هایی‏همانند آرمان خواهی، عدالت‏طلبی، عشق به باورهای آسمانی و علاقه‏به رهبران مذهبی، لشکرهایی به هم فشرده و آماده کارزاریم. ازاین رو، ایجاد تردید در باورهای آسمان زاد، تزریق فرهنگ بیگانه‏با نمایش آداب و رسوم و شیوه‏های زندگانی آنان، کوشش حساب شده‏در کنار زدن چهره‏های مورد علاقه مردم بویژه جوانان، پرورش روحیه‏ذلت و خواری در بیگانه ساختن ما با الگوهای شایسته فرهنگ اسلامی‏و ارائه الگوهای ساخته شده از آن سوی مرزها به عنوان معجزه‏آفرینان خوشبختی و سعادت و رفاه را در دستور کار خود قرار دادتا بدین وسیله دست‏یکایک ما را از دستان پرمحبت اسوه‏های صداقت‏پیشه و راستین در آورده و دل و دیده مان را از آموزه‏های ناب‏دینی تهی گرداند. غافل از آنکه نسیم سعادت بخش معارف الهی وسخنان قدسی پیشوایان محبوب ما، به سان کیمیایی گرانسنگ، دلهای‏آگاه و بیدار همگان را از غبارها پاک ساخته، آینه گونه محل‏پذیرش آفتاب هدایت می‏گرداند.
در این بخش از گفتگوی خود، دل به امواج پاک و صفات روشن وزندگی ساز اسوه‏ای ارزشمند و الگویی کم نظیر می‏سپاریم و برای‏امروز و فردای حوادث ارمغانهایی پربها نصیب خود می‏سازیم.

الگوی شایسته
ما جوانان به دنبال الگویی هستیم که نخست هم‏سن و سالمان باشدو همانند ما در توفان جوانی بوده و در نشیب و فراز حوادث حضورداشته باشد. معصوم نباشد; زیرا با ما فرق خواهد کرد و دربحرانهای اجتماعی سیاسی و حتی اقتصادی درگیر شده باشد تا به‏خوبی او را همانند خود بدانیم و از شیوه زندگانی، روش برخورداو با دیگران، چگونگی سخن گفتن، شهامت، شجاعت، دلیرمردی و بی‏باکی وی برای خود سرمشق بگیریم و او را نمونه‏ای تمام عیار برای‏امروز و فردای زندگی خود بدانیم.
دفتر زندگانی چنین الگویی را، که برخی هجده ساله و پاره‏ای‏سالهایی بیشتر دانسته‏اند، می‏گشاییم و با یکدیگر به صحیفه صفات‏و ارزشهای چشمگیر او می‏نگریم. آرام آرام با او همراه شده وبیشتر از گذشته به ناگفته‏های گفتنی‏اش که همگی برایمان مشعلی‏فروزان خواهد بود، دل می‏سپاریم.
او یازدهم شعبان سال سی و سوم هجری (۱) به دنیای پر غوغای حیات‏پاگذاشت. پدر در گوش راست او اذان گفت و دیگر گوش وی را باترنم اقامه آشنا ساخت تا از آغاز با نغمه توحید، نبوت، امامت وولایت آشنا شود و با چنین سرودهایی راه روشن رستگاری را از عمق‏جان بیابد. دیری نپایید که در هفتمین روز تولد وی، بنا به سنت‏پسندیده دینی، سرش را تراشیدند و هم وزن موهای زیبایش، به‏مستمندان چشم به راه نقره صدقه دادند.
آشفتگی اوضاع سیاسی و آتش افروزی حاکمان ستمگر آن عصر بدان‏حد بود که نام «علی‏» جرمی نابخشودنی حساب می‏شد و برزبان‏راندن این واژه مقدس ممنوع بود. پدر وی، که به خوبی می‏دانست‏نام دیباچه شخصیت و نشان دهنده شرافت، ادب و عظمت انسان است،نام کودک را «علی‏» نهاد تا بهترین برکات و زیباترین صفات‏بردریای وجود فرزندش ریزان شود و بدسگالان سیه سرشت‏خود را باامواج پاک و زلال غیرت دینی و شخصیت مذهبی رو به رو ببینند. درپی آن، لقب «اکبر» نیز برای او انتخاب کرد تا «علی اکبر»که به عنوان پسر نخست‏خانواده است‏با دیگر فرزندان، که نام‏آنان نیز علی خواهد بود، تفاوت یابد. (۲)
پدر علی که همانند پدرانش از تمامی اصول اساسی و شیوه‏های‏شیرین تربیتی آگاهی داشت، خود را با دنیای کودکی هماهنگ می‏کردو رفتاری که شایسته نوباوگی و کودکی فرزند بود، انجام می‏داد تاهمانند جد عزیز خود عمل کرده، لحظه‏ای از شرایط روحی روانی کودک‏دلبند خویش دور نماند. (۳)
همراه با بزرگ شدن علی، پدر سخنان برتر، آداب والاتر وشیوه‏های زندگی و احترام بیشتر به او می‏آموخت تا خصیت‏خود راباز یابد و از ارزش وجود خود بیشتر آگاه شود.
بدین خاطر هنگام نام بردن از او، الفاظی تواءم بااحترام به‏کار می‏برد تا از آغاز زندگی، احساس سرافرازی و شخصیت کند و درفردای حیات خود، راست قامت و قوی دل از حقوق محرومان دفاع‏کرده، در برابر ستم ستمکاران بی تفاوت یا مایوس نباشد.
به سوی مدرسه علی که هفت‏ساله شد، به تمرینهای فکری و آموزش‏های دینی‏پرداخت و با مراقبت‏های صحیح سنجیده پدر، بنیان‏های اعتقادی درروان او و شیوه‏های رفتاری در اعمال او رشدی بیشتر یافت. (۴)
روزی پدر، عبدالرحمان را به آموختن سوره حمد به فرزندش‏گمارد. وقتی آموزش تمام شد و علی در حضور پدر سوره حمد راقرائت کرد، پدر، پول و هدایای فراوان به عبدالرحمان بخشید ودهانش را پر از مروارید ساخت. آنگاه به اطرافیان که از این همه‏بذل و بخشش تعجب کرده بودند، فرمود:
«این هدایا توان برابری عطای معلم علی را ندارد که در برابرتعلیم قرآن، همه هدایا ناچیز است.» (۵)
دوران نوجوانی علی به تدریج آغاز شد و هر روز بیشتر از روزقبل، زمینه‏های رشد و شکوفایی معنوی و عقلانی در وجود وی فراهم‏می‏گردید.
علی در جوانی با ویژگیهای اخلاقی و رفتاری خود نگاه انبوه‏جوانان را به سوی خود جلب می‏کرد. آنچه در این فراز از داستان‏او گفته می‏شود، نکته‏هایی است که بی تردید با مطالعه و رد شدن‏تاثیری بسزا نخواهد داشت، از این رو، باید از سرصبر و تامل‏بیشتر مطالعه و مرور کنیم و به خاطر بسپاریم.
علی صفات جد خود را می‏دانست، از این‏رو، هماره در آینه اخلاق ورفتار او نظر می‏کرد و خود را بدان صفات می‏آراست. به هنگام‏جوانی در میان جمع و با دوستان خود، گشاده رو و شادمان بود;
ولی در درتنهایی اهل تفکر و همراه با حزن بود. علاقه فراوانی به‏خلوت با خدای خود و پرداختن به راز و نیاز و گفتگو باخالق هستی‏داشت. در زندگی آسان‏گیر، ملایم و خوش‏خو بود، نگاهش کوتاه می‏نمودو به روی کسی خیره نمی‏شد. بیشتر اوقات بر زمین چشم می‏دوخت و بابینوایان و فقرا که از نظر ظاهری در جامعه و نگاه دنیا طلبان‏احترام چشمگیری نداشتند. نشست و برخاست می‏کرد، با آنان همسفره‏می‏شد و با دست‏خود دردهانشان غذا می‏گذارد. اصالتهای فکری واستواریهای روحی، وی را چنان کرده بود که هیچگاه و از هیچ‏حاکمی هراس نداشت.
هرگز عیب‏جویی نمی‏کرد و از مداحی نابجا و شنیدن چاپلوسی افراددوری می‏کرد. تمامی انسانها را بندگان خدا می‏دانست و از تحقیرآنان خود داری می‏ورزید. در طول عمر خویش به کسی دشنام نداد وناسزا نگفت. از دروغ تنفر داشت و صداقت و راستگویی شیوه همیشه‏او بود. بخشنده بود و آنچه به دست می‏آورد، به دیگران بویژه‏نیازمندان انفاق می‏کرد. هرگاه کسی هدیه‏ای به او تقدیم می‏کرد،با گشاده رویی می‏پذیرفت. اگر فردی مهمانی داشت و او را دعوت‏می‏کرد، می‏پذیرفت. به عیادت بیماران می‏رفت، هرچند خانه بیمار دردور افتاده‏ترین نقطه شهر باشد. در تشییع پیکر مردگان حاضر می‏شدو هیچ یار از دست رفته‏ای را تنها نمی‏گذاشت.
برای همسالان برادری مهربان و برای کودکان پدری پرمحبت‏بود ومسلمانان را مورد لطف و عطوفت‏خویش قرار می‏داد. امور دنیوی واضطراب‏های مادی او را متزلزل نمی‏ساخت.
زندگی علی ساده و بی پیرایه بود و در آن از تجمل، اسراف وتبذیر اثری دیده نمی‏شد. آنان که اخلاقی نیکو و فضایلی شایسته‏داشتند، همیشه مورد تکریم و احترام وی بودند و خویشاوندان ازصله او بهره‏مند می‏شدند. از صبری عظیم برخوردار بود و از هیچ کس‏توقع و انتظاری نداشت.
در میدان رزم سلحشوری شجاع، نیرومند و پرتوان بود و انبوه‏دشمن هرگز او را بیمناک نمی‏ساخت. در اجرای عدالت و دفاع از حق،قاطع و استوار بود. به یاری محرومان و مظلومان می‏شتافت و دربرابر ظالمان می‏ایستاد تا حق را به صاحبش برنمی‏گردانید، آرام‏نمی‏گرفت. به دانش اندوزی و فراگیری معارف اهمیت زیادی می‏داد وهمواره پیروان خود را از جهالت و بی‏خبری باز می‏داشت.
به پاکیزگی و آراستگی علاقه‏ای وافر داشت و این صفت از دوران‏کودکی در او دیده می‏شد. از این رو هماره برتمیزی لباس و بدن‏اهتمام می‏ورزید.
بسیار فروتن بود و از تکبر نفرت داشت و اکثر اهل جهنم راگردن فرازان و سرکشان می‏دانست. نه تنها برانسانها بلکه برحیوانات نیز شفقت داشت و با مهربانی و ملایمت و انصاف با آنان‏رفتار می‏کرد.
آنان که قیافه ظاهری و سیمای به نور نشسته علی را دیده‏اند،چهره وی را این گونه ترسیم کرده‏اند:
قیافه‏اش بسیار با ابهت‏بود و چون ماه تابان می‏درخشید. به‏زیبایی و پاکیزگی آراسته بود. از چهار شانه بلندتر و ازبلندکوتاهتر. رنگی روشن و به سرخی آمیخته و چشمانی سیاه وگشاده با مژه‏هایی پرموداشت، گونه‏هایش هموار و کم گوشت‏بود،مویش نه بس پیچیده و نه بسیار افتاده می‏نمود. از سینه تا ناف‏خط موی بسیار باریک داشت، اندامش متناسب و معتدل و سینه وشانه‏اش پهن بود.
سرشانه‏هایش از هم فاصله داشت. پشتی پهن داشت، جز ران و ساق‏که زیر مفصلهااست، استخوانهای بند دستش کشیده و کفی گشاده وبخشنده داشت. دو پنجه دست و پایش قوی و درشت و انگشتها کشیده وبلند و دو کف پا از زمین برآمده بود. به سرعت راه می‏رفت وهنگام راه رفتن چنان بود که گویی از زمین سراشیب فرود می‏آید یااز روی سنگی به نشیب می‏رود. چون به طرف کسی بر می‏گشت‏با تمام‏بدن بر می‏گشت. دیده‏اش فروهشته و نگاهش به زمین بود تا به‏آسمان.
بینی‏اش قلمی کشیده و باریک و میانش برآمدگی داشت و نوری ازآن می‏تافت.
دهانش نه بسیار کوچک و نه بزرگ بود. دندانهای زیبایش سفید،براق و نازک بود. گردنش در صفا و نور و استقامت نقره فام بود،بوی مشک و عنبر از او بلند بود. (۶)
پاره‏ای از مورخان این ویژگیها را برای جد وی نگاشته‏اند; اماعلی را در این خصوصیات همانند دانسته‏اند.
… بااین ویژگیهای روشنی آفرین به خوبی می‏توان او را شناخت،وی علی اکبر پور والای امام حسین(ع)است. جوانی زیبا که همانندجد خود رسول خدا(ص)در سیرت، سپید و در صورت، آسمانی می‏نمود وهماره یاد و نام پیامبر(ص)از چگونگی سخن گفتن و یا راه رفتن ودیگر برخوردهای اجتماعی اخلاقی او می‏تراوید. از این رو، امام‏حسین(ع) او را شبیه‏ترین مردم حتی نسبت‏به خود در خلقت وآفرینش، اخلاق و صفات روحی، گفتار و آداب اجتماعی به رسول‏خدا(ص) معرفی می‏کرد. (۷)
آنان که با صورت دلربای پیامبر(ص)و صدای پرچاذبه آن حضرت‏آشنا بودند، آنگاه که علی از پشت دیوار زبان به سخن می‏گشود،گویی صدای رسول اکرم(ص)را می‏شنیدند.
گاهی که اباعبدالله(ع)برای صوت قرآن جد عزیزش دلتنگ می‏شد، به‏علی می‏فرمود: علی جان! برایم قرآن بخوان تا از آن لذت و بهره‏برم. (۸)
کلام شیرین، بیان روان، ادب بسیار در برابر پدر و مادر، اطاعت‏بی چون و چرا از مقام ولایت و دلدادگی به حقیقت، برگی دیگر اززندگانی زرین علی اکبر بود. این ویژگیها چون با فروتنی اوهمراه می‏شد، نگاه تحسین‏آمیز همگان را به دنبال داشت.

در ساحل فرات
علی درحماسه کربلا، درخششی چشمگیر داشت و با هربار حمله خود،دهها نفر را به خاک هلاکت می‏انداخت. هنگامی که با ۲۵ سوار به‏ساحل فرات روانه شد و برای سیصد نفر از خاندان، عیال و اصحاب‏امام حسین(ع)آب آورد، بسیاری از مسوولان و سرپرستان حفاظت ازفرات را از دم تیغ خود گذراند و پشت دشمن را به لرزه درآورد.
عمویش ابوالفضل(ع)که خود در دلاوری و بی‏باکی و شجاعت و شهامت،زبانزد همگان بود، به خاطر چنین صفات تابناک، علی را بسیاراحترام می‏کرد.
قهرمانان تاریخ و دلیرمردان عرصه‏های نبرد، کمتر از دانش وبینش بهره دارند; زیرا در مسیر رزم و جنگ قرار داشته و فرصت‏نداشته و یا علاقه کمتری به درس آموزی و دانش آفرینی از خودنشان می‏دهند; اما علی اکبر، جوانی چند بعدی بود و سطرهای کتاب‏وجودش با حکمت نگاشته شده بود. چشمه‏های دانش و دانایی از اعماق‏وجودش می‏جوشید. در مجالس گوناگون عالمانه و اندیشمندانه لب به‏سخن می‏گشود و به دور از غرور و تکبر مردانه سخن می‏گفت.
از آنجا که از جد خود رسول خدا(ص)سخنان بسیاری روایت می‏کرد،به عنوان «محدث‏» شناخته شد.
افزون برصفات ظاهری و باطنی که به طور چشمگیر در وجود حضرت‏علی اکبر(ع) دیده می‏شد. کمالات و مقامات معنوی وی نیز دررتبه‏ای برتر از دیگران قرار داشت.
ماجوانان هرچند از صفات خوبی بهره‏مند باشیم، گاه توان تحمل‏سختی‏ها و ظرفیت رویارویی با مصایب را از دست می‏دهیم و سنگینی‏ناملایمات زندگی، تعادل رفتار و گفتارمان را می‏رباید.
علی اکبر در چنین صحنه‏های سخت و طاقت‏سوز، تنها به رضا وتسلیم الهی فکر می‏کرد و چنان در برابر بلاهای الهی آرام و مطمئن‏بود که گاه حیرت و شگفتی دیگران را برمی‏انگیخت. از این رو، درهنگامه دردآلود کربلا به پدر گفت: «اولسنا علی الحق‏» (پدرجان!)آیا ما برحق نیستیم؟
و چون امام فرمود: آری، گفت: در این هنگام، باکی از مرگ‏نداریم. (۹)
این روحیه قوی و صفات شایسته، چنان ابهت و عظمت‏به علی اکبرداده بود که افزون بردوستان، دشمنان آگاه نیز به برتری‏هایش‏اعتقاد و اعتماد داشتند و اعتراف می‏کردند. معاویه روزی ازاطرافیانش پرسید: «چه کسی در این زمان برای خلافت مسلمانان‏بردیگران برتری دارد و برای حکمرانی بر مردم از دیگران‏سزاوارتر است؟ »روباه صفتان زشت‏سیرت که نام و نان خود را در تملق می‏یافتند،به ستایش خلیفه پرداختند و او را لایق این منصب معرفی کردند.
معاویه گفت: نه چنین نیست:
«اولی الناس بهذالامر علی بن الحسین بن علی جده رسول الله وفیه شجاعه بنی‏هاشم و سخاه بنی امیه و رهو ثقیف.» (۱۰)
شایسته‏ترین افراد برای امر حکومت، علی اکبر فرزند امام حسین‏است که جدش رسول خدا(ص)است وجاهت‏بنی‏هاشم، سخاوت بنی امیه وزیبایی قبیله ثقیف را در خود جمع کرده است.
فروغ چهره خوبان شعاع طلعت توست کمال حسن تو مدیون این ملاحت توست به خلق و خلق رسول و به منطق نبوی فزون‏تر از همه کس در جهان شباهت توست به پیکر تو مجسم لطافت روح است عجب بود که در این خاکدانه قامت توست نگار مهر تو غارتگر دل پدر است عیان به چشم سیاهت غم شهادت توست (۱۱)

پی نوشت ها:
۱- علی الاکبر الامام الحسین(ع)، علی محمد علی دخیل، ص ۷٫
۲- معالی السبطین، ج ۱، ص ۲۰۶٫
۳- برای آشنایی بیشتر با چگونگی این برخوردها بنگرید: محجة البیضاء، ج ۲، ص ۲۳۳٫
۴- مسائل الخلاف، ج ۱، ص ۹۳٫
۵- لؤلؤ و مرجان، ص ۴۴ و ۴۵، راز خوشبختی، ص ۱۸۹٫
۶- تاریخ یعقوبی، ج ۱ ص ۵۱۳ و ۵۱۴، فرسان الهیجاء، ص ۲۹۳ و ۲۹۴٫
۷- موسوعة کلمات الامام الحسین(ع)، ص ۳۶۰٫
۸- مصائب امام حسین(ع)، ص ۱۰۸٫
۹- ابصار العین فی انصار الحسین، مرحوم سماویآ ص ۲۱٫
۱۰- مقاتل الطالبیین( فارسی)، ص ۷۸، وسیلة الدارین فی انصار الحسین(ع)، ص ۲۸۵ و ۲۸۶٫
۱۱- شاعر معاصر، حبیب چایچیان( حسان)


 ادامه مطلب "الگوی جوانان ، روزتان مبارک باد" را بخوانید.
بازديد : 672 views  موضوع: مناسبت ها  تاريخ: ۱۸ تیر ۱۳۹۰
چرا مهدی؟ چرا قائم؟ چرا… بمناسبت مولود آن حضرت

 

در این مقاله قصد داریم به این پرسش پاسخ دهیم که چرا به امام زمان(عج)، قائم، اباصالح، بقیة اللَّه، صاحب الزمان، حجة اللَّه، مهدی و… گفته می شود و چرا موقع شنیدن بعضی از این نام ها (مثلاً قائم)، بلند شده و دست خود را بر سرمان می گذاریم؟!
اصولاً اشخاص والا مرتبه و مشهور، دارای اسامی، القاب و کنیه های مختلفی هستند که هر یک اشاره به بعدی از ابعاد شخصیتی و وجودی آنان دارد. در اینجا به تبیین و توضیح بعضی از این عناوین می پردازیم.
الف. قائم
یکی از مهم ترین و مشهورترین القاب حضرت مهدی(عج) «قائم» (قیام کننده و به پا خیزنده) است. این عنوان رسا و گویا، در بعضی از روایات مربوط به آن حضرت آمده و اشاره به قیام، مبارزه و جهاد بزرگ او و آمادگی استقامت وی دارد. روایات متعددی راجع به این لقب وارد شده است ؛ از جمله :
امام صادق علیه السلام فرمود : «اذا توالت ثلاثة اسماء : محمد و علی و الحسن، فالرابع القائم»(۱) «هنگامی که سه اسم محمد و علی و حسن دنبال هم آمدند، پس چهارمین آنان قائم است».
امام جوادعلیه السلام نیز می فرماید : «اِنّ القائم منّا هو المهدی الّذی یجب ان ینتظر فی غیبته و یطاع فی ظهوره»(۲) ؛ «به راستی که قائم از ما، مهدی است که در ایام غیبت، انتظار او و در دوران ظهور، اطاعت او واجب است».
از آن جهت که امام مهدی در برابر وضعیت اسفناک سیاسی، اجتماعی و اقتصادی به وجود آمده برای مردم قیام کرده، علیه ظالمان و مفسدان و زرمداران وارد عمل خواهد شد ؛ به آن حضرت قائم گفته می شود. از طرفی در این مدت طولانی، آن حضرت آماده انقلاب جهانی و مبارزه مسلّحانه (قیام به شمشیر) بوده و همیشه در حال انتظار برای قیام به سر می برد.
امام صادق علیه السلام فرموده است :
«سمّی القائم لقیامه بالحق»(۳) ؛ «قائم نامیده شده، به جهت اینکه قیام به حق خواهد کرد».
امام رضاعلیه السلام نیز فرموده است :
«تمام الامر بقائم آل محمد»(۴) ؛ «تمام امر به دست قائم آل محمدصلی الله علیه وآله است».
از امام جوادعلیه السلام نیز سؤال شد : چرا او را قائم می نامند؟ امام فرمود :
«لأنّه یقوم بعد موتِ ذکرِه و ارتدادِ اکثرِ القائلین بأمامته»(۵) ؛ «چون پس از آن قیام می کند که از یادها رفته است و بیشتر معتقدان به امامتش برگشته اند».
اما اینکه موقع سلام به امام زمان(عج) و رسیدن به نام مبارک «قائم» می ایستیم ؛ به جهت ابراز احترام و بزرگداشت نام و یاد آن حضرت و اظهار پیوند و انتظار ظهور او است ؛ یعنی، این کار در زمان امام صادق علیه السلام در میان شیعیان معمول بوده ؛ حتی نقل شده است : در حضور امام رضاعلیه السلام کلمه قائم ذکر شد، آن حضرت برخاست و دست بر سر نهاد و فرمود : «اللهم عجّل فرجه و سهّل مخرجه»(۶).
امام صادق علیه السلام نیز فرموده است : «سزاوار است که وقت برده شدن نام قائم (برای احترام)، به پاخیزند و از خداوند تعجیل در فرجش را بخواهند»(۷).
ب. مهدی
یکی از القاب مشهور امام زمان – که مسلمانان، منجی موعود را به این عنوان می شناسند – «مهدی» است. مهدی به معنای هدایت یافته و هدایت گر است ؛ در واقع او تجلّی واقعی «هدایت و راهنمایی» انسان ها در مهم ترین برهه از تاریخ بشری است. آن حضرت، همه انسان ها را به اوج کمال و تعالی رسانده و از غرقاب ضلالت و فساد نجات خواهد داد.
در روایتی آمده است : «انّما سمّی القائِمُ مَهدِیاً لأنّه یهدی الی اَمر مضلول عنه…»(۸) ؛ «… قائم را بدان جهت مهدی گویند که مردم را به امری که گم کرده اند، هدایت می کند».
امام صادق علیه السلام نیز فرموده است : «لأنّه یهدی الی کُلِّ امر خَفی»(۹) ؛ «به جهت اینکه به تمامی امور پنهان هدایت می شود».
بر این اساس مهدی «من هداه الله» است ؛ کسی که خدا او را هدایت کرده است. مهدی همان راه مستقیم الهی و کمال معنویت و انسانیت است. او در اوج هدایت و راهیابی قرار دارد ؛ بنابراین می تواند همگان را به قله رستگاری و ایمان رهنمون شود ؛ چنان که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به حضرت علی علیه السلام فرمود : «لقب مهدی بر او گذاشته شده ؛ چون او مردم را به سوی خداوند هدایت می کند»(۱۰).
ج. اباصالح
در منابع و مصادر روایی، چنین کنیه ای برای امام زمان ذکر نشده است ؛ گویا آن را خود مردم، ابداع کرده و در گرفتاری ها و مشکلات خود با آن امام زمان را به کمک طلبیده اند. در بعضی از کتاب ها، اباصالح، به عنوان یکی از کنیه های حضرت مهدی(عج) ذکر شده است ؛ شاید به خاطر این روایت باشد که امام صادق علیه السلام فرمود : «هرگاه همراه خود را در سفر گم کردی، بانگ برآور : «ای اباصالح» یا «ای صالح» ؛ خداوند رحمتش را بر تو فرود آورد ؛ راه را به ما نشان ده»(۱۱). باید به این حقیقت توجه کرد که در جهان هستی، همه عوامل دست اندر کار، در خدمت حضرت مهدی(عج) هستند و اگر انسان گرفتار – به خصوص در بیابان – از او یاری بطلبد ؛ به یقین خود آن حضرت یا کسانی که در خدمت او هستند، به کمکش شتافته و دستگیری اش خواهند کرد. البته بر اساس بعضی از روایات، موکّل بیابان ها «صالح» نام دارد که می تواند طبق دستور امام زمان عمل کند(۱۲).
در بعضی از نوشته ها دو وجه درباره «اباصالح» ذکر شده است :
۱٫ در آیه ۷۲ سوره انبیا (و کُلّاً جَعَلنا صالحین)، عنوان صالح به «نبی» اطلاق شده و کنیه «اباصالح» یعنی، پدر نبی و این بیانگر مقام والای حضرت مهدی(عج) است و چون آن حضرت از هر پیغمبری، خصوصیتی دارد و ویژگی های انبیا در او جمع است ؛ لذا او را پدر انبیا می گویند.
۲٫ در آیه «الحقنا بالصالحین»، مراد از صالح حضرت یوسف است. کنیه اباصالح یعنی «پدر یوسف» و این نشانگر زیبایی و نیکی فوق العاده امام مهدی است، یعنی، پدر زیبایی ها(۱۳).
علامه مجلسی(ره) پس از بیان داستان نجات یافتن شخصی به نام شیخ قاسم – که با عبارت «یا اباصالح» به ساحت امام زمان متوسل شده و نجات یافته بود – می نویسد : «از علما و مؤمنان، کسانی را که با ما رفاقت و مصاحبت دارند، ایمان و تأکید دارند که نجات دادن درماندگان و گمشدگان در دشت و صحرا و نیز تحقّق این گونه معجزات و کرامات در عالم امکان در عصر حاضر، جز از خلیفة اللَّه، امام زمان(عج)، از شخص دیگری ساخته نیست ؛ چرا که یکی از مقامات معنوی امام عصر(عج)، علم و آگاهی به احوال مردم و نجات دادن گرفتاران و گمشدگان است…
مسئله دیگر این است که از قدیم الایّام در میان عرب ها کنیه مبارک «اباصالح»، از کنیه های معروف ومشهور امام زمان بوده است. به همین دلیل، شاعران و خطیبان عرب، در میان سروده ها، اشعار و روضه های خود، آن حضرت را با این عنوان، یاد کرده و به کمک و یاری می طلبند. گمان می رود که ایشان، این اعتقاد را از حدیث «اربعمائه» (اصول چهارصدگانه) امیرمؤمنان علیه السلام به دست آورده باشد(۱۴).
د. بقیة اللَّه
«بقیة اللَّه» به معنای باقی ماندن چیزی یا کسی، از ناحیه خداوند برای مردم است. به تعبیر دیگر، هر موجود نافع که از طرف خداوند برای بشر باقی مانده و مایه خیر و سعادت او گردد، «بقیة اللَّه» محسوب می شود و از آنجا که مهدی موعود(عج)، آخرین پیشوا و بزرگ ترین رهبر انقلابی پس از قیام پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله است، یکی از روشن ترین مصادیق «بقیة اللَّه» می باشد و از همه به این لقب شایسته تر است(۱۵). به ویژه آن که امام مهدی(عج) تنها باقی مانده پس از پیامبران و امامان است ؛ از این رو در روایات متعددی به آن حضرت، لقب «بقیة اللَّه» داده شده است.
از جمله در روایتی آمده است : «چون مهدی خروج کند، پشت به کعبه می ایستد. با او ۳۱۳ مرد جمع می شود و نخستین چیزی که تکلم می فرماید، این آیه است : «بقیة الله خیرلکم ان کنتم مؤمنین». پس می گوید : «منم بقیة اللَّه و حجت و خلیفه او در میان شما». سپس هیچ کس بر او سلام نمی کند، مگر اینکه می گوید : «السلام علیکم یا بقیة اللَّه فی ارضه»(۱۶).
بقیة اللَّه ؛ یعنی کسی که در وجود او، همه مواریث انبیا و ائمه علیهم السلام هست. در واقع وجه اختصاصی حضرت ولی عصر(عج) به این است که «بقیة اللَّه» می باشد. مطابق روایتی که از خود ائمه علیهم السلام رسیده، در وجود مبارک امام زمان(عج) تمام مظاهر علم، قدرت و حکمت الهی یک جا جمع شده است. ظهور ایشان و غلبه بر سراسر جهان، بزرگ ترین مظهر قدرت الهی است که به دست هیچ یک از ائمه علیهم السلام واقع نشده است.
روایت شده است : وقتی احمد بن اسحاق بن سعد اشعری به محضر امام حسن عسکری علیه السلام شرفیاب شد، درباره جانشین آن حضرت سؤال کرد. امام کودکی خردسال را به او نشان داد. احمد بن اسحاق پرسید : آیا نشانه ای هست تا قلبم اطمینان یابد؟ آن کودک زبان گشود و به زبان عربی فصیح فرمود : «انا بقیة الله فی ارضه و المنتقم من اعدائه فلا تطلب اثراً بعد عین یا احمد بن اسحاق» ؛ «من بقیة اللَّه بر روی زمین و منتقم از دشمنان او هستم، ای احمد اسحاق! بعد از دیدن این (کرامت) نشانه ای طلب نکن»(۱۷).
سلام مخصوص به آن حضرت نیز چنین است: «السلام علیک یا بقیة اللّه فی ارضه»(۱۸).
ه. حجّة اللَّه
حضرت مهدی(عج) آخرین حجّت الهی است ؛ از این رو به آن حضرت حجة اللَّه و حجة بن الحسن العسکری گفته می شود. البته پیامبران و اوصیای آنان، همگی «حجّت»اند ؛ زیرا خداوند به وجود ایشان بر بندگان خود احتجاج می کند. بر اساس روایات فراوانی، هرگز زمین خالی از حجت نیست : «لو بقیت بغیر امام لساخت»(۱۹) ؛ «اگر زمین خالی از حجت باشد، اهلش را فرو می برد».
حجّت همچنین به معنای پیروزی و سلطنت خدا بر خلق است و آن حضرت بر عالم مسلّط و پیروز می شود و حکم خدا را اجرا می کند. نقش نگین امام مهدی(عج) نیز «انا حجة اللَّه» است(۲۰).
داوود بن قاسم می گوید : از امام دهم شنیدم که می فرمود : جانشین من پسرم حسن است ؛ شما نسبت به جانشین پس از جانشین من چه حالی خواهید داشت؟ عرض کردم : خداوند مرا فدایت کند، چرا؟ فرمود : برای آنکه شخص او را نمی تواند ببیند و ذکر او به نام مخصوصش روا نیست. عرض کردم : پس چطور او را یاد کنیم؟ فرمود : بگویید : «الحجّة من آل محمد»(۲۱).
و. صاحب الزمان
حضرت ولی اللَّه الاعظم، صاحب الزمان(عج) است ؛ به این معنا که امام زمان خویش است. از آنجا که هیچ گاه زمین از حجت خالی نیست. در هر زمان یک نفر از اولیای الهی، امام زمان خود و حجّت الهی و خلیفه الهی در روی زمین است.
بنابراین «صاحب الزمان» به معنای امام زمان و حجت خدا در روی زمین است و این امام، صاحب الامر به معنای پیشوایی است که اطاعتش بر همگان واجب است و اولوالامری است که در قرآن، اطاعتش همانند اطاعت خدا و رسول خدا واجب شده است : «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرسول وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ»(۲۲) ؛ «ای اهل ایمان، از خدا و از پیامبر و صاحبان امرتان اطاعت نمایید» طبیعی است که امام زمان و صاحب زمان و صاحب امر – به این معنا که حجت خدا بر روی زمین است – بر زمان و مکان و تمام موجودات امکانی احاطه دارد و این احاطه و تسلّط، به اذن و اجازه الهی است.
بر این اساس، از خصایص و مختصات حضرت ولی عصر(عج)، لقب مبارک «صاحب الزمان»، به معنای صاحب اختیار و مدبر این زمان است. از بعضی روایات استفاده می شود که آن حضرت، از آغاز زندگی بدین لقب، خوانده می شد. حسین بن حسن علوی می گوید : «دَخلتُ علی ابن محمد بسرَّ من رأی فهنّیه سیّدنا صاحب الزمان(عج) لما ولد»(۲۳) ؛ «در سامرا وارد بر حضرت عسکری شدم و او را در ولادت آقایمان، صاحب الزمان تهنیت و شادباش گفتم».
در روایت اسماعیل نوبختی آمده است : حضرت عسکری خطاب به فرزند خود فرمود : «بشارت باد تو را که تو صاحب الزمانی…».
ز. خاتم الاوصیاء
از خصایص حضرت مهدی(عج)، لقب زیبا و پر افتخار «خاتم الاوصیاء» است که او خاتم همه اولیا و اوصیای الهی است ؛ زیرا او آخرین امام و پیشوای بعد از پیامبر اکرم است و به تعبیری، آخرین وصی از اوصیای همه پیامبران الهی است.
این لقب مبارک، به لسان پدر بزرگوارش جاری شده و او را بدین لقب خوانده است ؛ چنان که در روایت اسماعیل نوبختی آمده است : بر حضرت عسکری وارد شدم (در همان کسالت و ناراحتی که از دنیا رفت)… پس فرزند حضرت، او را وضو داد ؛ امام عسکری به وی فرمود : «البشر یا بنیّ فانت صاحب الزمان و انت المهدی و انت حجّة الله فی ارضه و انت ولدی و وصیی… و انت خاتم الاوصیاء الائمه الطاهرین…»(۲۴) ؛ «بشارت باد تو را ای فرزند عزیزم ؛ زیرا تو صاحب الزمانی و تویی مهدی و تویی حجت خدا در زمین و تویی فرزند و وصی من و تویی خاتم اوصیاء (یعنی)، ائمه طاهرین…».
ابونصر ظریف (خادم دودمان رسالت) می گوید : من روزهای اول ولادت حضرت مهدی(عج)، به خدمتشان رسیدم. به من نگاهی کرد و فرمود : آیا مرا می شناسی؟ گفتم : تو آقای من و فرزند آقا و مولای منی. فرمود : نه این مقدار نخواستم ؛ عرض کردم : پس چه؟ فرمود : «انا خاتم الاوصیاء بی یدفع الله البلاء عن اهلی و شیعتی»(۲۵) ؛ «من خاتم اوصیا هستم ؛ به وجود من، بلا از شیعیان و خاندان من دفع می شود».
ابن عربی در فتوحات مکیه می گوید : از آنجا که احکام شریعت محمدی صلی الله علیه وآله با احکام دیگر شرایع و انبیا فرق دارد… و با آمدن او شریعت ختم شده است، آن حضرت این استحقاق را دارد که ولایت خاصّه اش نیز ختم داشته باشد که این (خاتم اوصیا)، نامش مطابق نام حضرت (محمدصلی الله علیه وآله) و اخلاقش در بر گیرنده اخلاق آن حضرت باشد. او همان کسی است که مهدی نام دارد. معروف و منتظر است و از عترت و سلاله پیامبر است…»(۲۶).
پی نوشت :
—————————————————————-
۱) کمال الدین، ج ۲، ص ۳۳۳، ص ۳۳۴٫
۲) همان، ص ۳۷۷٫
۳) ارشاد، شیخ مفید، ص ۳۶۴٫
۴) توحید، صدوق، ص ۲۳۲، ج ۱٫
۵) کمال الدین و تمام النعمة، ج ۲، ص ۳۷۸، ح ۳٫
۶) بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۰٫
۷) الزام الناصب، ج ۱، ص ۲۷۱٫
بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۰٫
۹) کتاب الغیبة، ص ۴۷۱ ؛ الغیبة النعمانی، ص ۲۳۷٫
۱۰) بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۱۶۵٫
۱۱) من لا یحضره الفقیه، ج ۳، ص ۲۹۸ ؛ محاسن برقی، ج ۲، ص ۱۱۰٫
۱۲) ر.ک : وسائل الشیعه، ج ۸، ۳۲۵ ؛ بحار الانوار، ج ۷۳، ص ۲۵۳٫
۱۳) سؤال از امام مهدی(عج) در روایات، ص ۴۷ و ۴۸٫
۱۴) بحار الانوار، ج ۵۳، ص ۳۰۰٫
۱۵) تفسیر نمونه، ج ۹، ص ۲۰۴٫
۱۶) منتهی الآمال، ج ۲، ص ۷۵۷٫
۱۷) کمال الدین، ج ۲، ص ۳۸۴، ح ۱٫
۱۸) همان، ص ۶۵۳٫
۱۹) علل الشرایع، ج ۱، ص ۱۹۸٫
۲۰) منتهی الآمال، ج ۲، ص ۲۸۷٫
۲۱) کافی، ج ۱، ص ۳۲۸، ح ۱۳ ؛ کتاب الغیبة، ص ۲۰۲، ح ۱۶۹٫
۲۲) نساء (۴)، آیه ۵۹٫
۲۳) بحار الانوار، ج ۵۳، ص ۳۲۴ (به نقل از : شمس ولایت، ص ۵۶٫
۲۴) اثبات الهداة، ج‏۳، ص ۵۰۹ .‏‏‏‏
۲۵) کتاب الغیبة، ص ۲۴۶٫
۲۶) فتوحات مکیه، ج ۱۲، ص ۱۲۷ و ۱۲۸٫

 

نویسنده : رحیم کارگر


 ادامه مطلب "چرا مهدی؟ چرا قائم؟ چرا… بمناسبت نیمه شعبان" را بخوانید.
بازديد : 113 views  موضوع: مناسبت ها  تاريخ: ۱۴ تیر ۱۳۹۰


 

رمـز جـاودانـگـی ابـوالفـضل العباس

حضرت عباس ابوالفضل

ابـوالفـضل العباس (علیه السّلام) به عنوان بزرگترین سردار یگانه ای که انسانیت در قـهـرمـانـی‌هـای نـادر و دیـگـر صـفـات بـرجـسـتـه اش کـه زبـانـزد مـلل جـهـان اسـت، هـمـانـنـدی برای او نمی‌شناسد، در عرصه تاریخ اسلامی، ظاهر شد. ابوالفضل در روز عاشورا ایستادگی فوق العاده و اراده استوار و وصف ناپذیری از خود نشان داد و با قلبی مطمئن و آرام و عزمی نیرومند، لشکری بود شکست ناپذیر. سپاه ابن زیـاد را هـراسـان کـرد و نه تنها از نظر روحی ، بلکه در میادین رزم نیز آنان را شکست داد.

قهرمانی های ابوالفضل در گذشته و حال، مورد گفتگوی مردم بوده است .

آنـان هرگز ندیده اند یک تنِ سنگین از غم و اندوه، بر لشکر درهم فشرده مجهز به آلات جنگی، شامل دهها هزار پیاده و سواره که همچنان تقویت می‌شود، بتازد و خسارات سنگینی به آنان و ادوات جنگی شان وارد کند.

مـورّخـان دربـاره شـجـاعت آن حضرت در روز عاشورا می‌گویند که: هر گاه به لشکری حـمـله می‌کرد، در حالی که یکدیگر را زیر پا له می‌کردند و دلهایشان پریشان شده و هـراس مـرگ بـر آنـان سـایـه افـکـنـده بـود و از تـرس، راه خـود را گم کرده بودند، از برابرش می‌گریختند و کثرت جمعیت به آنان سودی نمی‌بخشید.

شـجاعت و دیگر ویژگی‌های ابوالفضل نه تنها موجب سرافرازی و افتخار وی و مسلمانان اسـت، بـلکه هر انسان پایبند انسانیت و ارزش‌های انسانی را به تکریم و بزرگداشت، وادار می‌کند.

عـلاوه بـر قـهـرمـانـی‌هـای شـگـفـت آور، حـضـرت ، نـمـونـه کـامل صفات و گرایشهای بزرگ بود، شهامت، نجابت، بلندمنشی، وفاداری، همدردی و هـمـگـامی در ایشان مجسم شده بود. حضرت با برادرش امام حسین (علیه السّلام) در سخت تـریـن روزهـای رنـج و مـحـنـت، همدرد و همگام بود و رنج او را با خود تقسیم کرد. جان را فدای برادر نمود و با خون خود او را حمایت کرد. به طور قطع، چنین همدلی و همراهی جز از کـسـانـی کـه خـداونـد دلهـایـشـان را بـرای ایمان آزموده و بر هدایتشان افزوده باشد، ساخته نیست .

حضرت ، این نکته را هنگامی که دست راستش (که منبع خیر و برکت بود) از تن جدا شد با خواندن این رجز بیان کرد:” به خدا سوگند! اگر دست راستم را قطع کنید، من همچنان از دینم و امامِ درست باورم ، حمایت خواهم کرد”

ابوالفضل العباس (علیه السّلام) در رفتار با برادرش امام حسین (علیه السّلام) حقیقت بـرادریِ صـادقـانـه اسلامی را به نمایش گذاشت و همه ارزشها و الگوهای آن را آشکار کرد. هیچ یک از انواع ادب، احسان و نیکی نماند، مگر آنکه حضرت آن را درباره امام رعایت کـرده و بـه کـار بست. از جمله زیباترین جلوه‌های مواسات و برادری آن بود که در روز عـاشـورا پـس از آنـکـه بـر آب فـرات دسـت یـافـت ، مـشتی آب برگرفت تا عطش خود را فـرونـشـانـد و قـلب سـوزان چـون اخـگـرش را خـنـک کند، ناگهان در آن لحظات هولناک، تـشنگی برادرش امام حسین و اهل بیتش (علیهم السّلام) را به یاد آورد، شرافت نفس و علوّ طـبـع، او را بـه ریـخـتـن آب واداشت و همدردی خود را در آن محنت کمرشکن نیز با برادرش نشان داد.

صـفـحات تاریخ ملت‌ها و امت‌ها را بنگرید، آیا چنین برادری صادقانه خواهید یافت؟! به کارنامه شریفان و نجیب زادگان دنیا نگاه کنید آیا چنین ایثار و نجابتی را خواهید دید؟!

اللّه اکبر!

این چه رحمت و چه محبت و دوستی است ! انسانیت با تمامی ارزشها و آرمانها در برابر چنین فـداکـاری و جـانبازی حضرت، در راه امام حسین ( علیه السّلام ) سرفرود می‌آورد و عظمت حضرت را پاس می‌دارد.

آنـچـه مـوجـب عـظمت جانبازی ابوالفضل در راه امام حسین ( علیه السّلام ) و یاری اوست، آن است که این جانبازی به انگیزه برادری، خویشی، پیوند خونی و دیگر اعتبارات مرسوم میان مردم صورت نگرفت، بلکه به انگیزه خدایی و با خلوص  نیت، در راه پروردگار بود. ایمان حقیقی با ذات حضرت، عجین شده بود و یکی از عناصر بارز ایشان به شمار می‌رفت .

حضرت عباس ابوالفضل

حضرت ، این نکته را هنگامی که دست راستش (که منبع خیر و برکت بود) از تن جدا شد با خواندن این رجز بیان کرد:” به خدا سوگند! اگر دست راستم را قطع کنید، من همچنان از دینم و امامِ درست باورم ، حمایت خواهم کرد”.(۱)

رجـزهـا در آن زمان نمایانگر اهداف ، اعتقادات و ارزشهایی بودند که رجز خوان به خاطر آنـهـا پـیـکـار می‌کرد و شـهـید می‌شد. رجز حضرت عباس ( علیه السّلام ) به صراحت و روشـنـی نـشـان می‌دهد کـه ایـشـان بـرای دفـاع از دیـن و ارزشـهـای اصـیـل اسـلامـی ـ که در حکومت سیاه امویان در معرض خطر قرار گرفته بود ـ و حمایت از امـام مـسـلمین ، ریحانه رسول خدا( صلّی اللّه علیه و آله) امام حسین (علیه السّلام) اولین مـدافـع کـرامت انسانی می‌جنگید. این عوامل، حضرت را به جانبازی برانگیخت و نه عاملی دیـگـر. رمـز جـاودانـگـی و پـایـنـدگـی و عـظـمـت جـانـبـازی حـضـرت در طول قرنها و نسلها، همین است .

ابوالفضل العباس ( علیه السّلام ) در راه تحقق آرمانهای والا که پدر آزادگان، برادرش امام حسین (علیه السّلام) بانگ آنها را سر داده بود، شهید شد. از مهمترین خواسته‌های امام، برپایی حکومت قرآن در شرق، گسترش عدالت میان مردم و توزیع بهره‌های زمین بر آنـان بـود؛ زیـرا نـعـمـتـهـای الهـی بـه گـروهـی خـاص تـعـلّق نـدارد. ابوالفضل برای بازگرداندن آزادی و کرامت مسلمانان، گسترش رحمت اسلامی میان مردم و نـعـمت بزرگ این دین که نابودی ظلم و ستم را هدف خود ساخته بود و ایجاد جامعه ای که در آن هرگز ترس و هراس جایی نداشته باشد، به شهادت رسید.

ابـوالفـضـل، مـشـعـل آزادی و کـرامت را برگرفت، کاروانهای شهیدان را به عرصه‌های شرف و میدانهای عزت ، راهبری کرد و پیروزی را برای ملتهای مسلمان که زیر چکمه‌های جور و ستم دست و پا می‌زدند به ارمغان آورد.

ابـوالفـضـل بـرای حـاکـمـیت کلمة اللّه در زمین به میدانهای جهاد شتافت ؛ همان کلمه و پیامی که راه زندگی کریمانه را به مردم نشان می‌دهد.

 

پی نوشت ها:

۱- واللّه ان قـطـعـتـم یـمینى

انى احامى ابداً عن دینى


 ادامه مطلب "رمـز جـاودانـگـی ابـوالفـضل العباس (علیه السلام) بمناسبت میلاد شعبانیه" را بخوانید.
بازديد : 147 views  موضوع: مناسبت ها  تاريخ: ۱۱ تیر ۱۳۹۰

سوم شعبان-
ولادت امام حسین”ع″(۴ه ق)
روزپاسدار
******
چهارم شعبان-
ولادت حضرت ابوالفضل”ع″(۲۶ه ق)
روزجانباز
******
پنجم شعبان-
ولادت حضرت امام زین العابدین”ع″(۳۸ ه ق)
روزکارافرینی و آموزش مهارت های فنی
******
هفتم شعبان-
روز بزرگداشت شیخ شهاب الدین سهروردی(شیخ اشراق)
******
هشتم شعبان-
روز اهدای خون
******
نهم شعبان-
اغاز جنگ جهانی اول(۱۲۹۳ه ش)
******
دهم شعبان-
شهادت شیخ فضل الله نوری(۱۲۸۸ه ش)
******
یازدهم شعبان-
ولادت حضرت علی اکبر”ع″(۳۳ ه ق)
روزجوان
انتخابات مجلس خبرگان برای تدوین قانون اساسی(۱۳۵۸)
******
دوازدهم شعبان-
شهادت علامه سید عارف حسینی رهبر شیعیان پاکستان(۱۳۶۷ه ش)
******
سیزدهم شعبان-
صدورفرمان مشروطیت(۱۲۸۵ه ش)
******
چهاردهم شعبان-
شهادت سرلشگرخلبان بابائی فرمانده نیروی هوائی ارتش(۱۳۶۶ه ش)
روز حقوق بشر اسلامی وکرامت انسانی
******
پانزدهم شعبان-
ولادت حضرت مهدی “عج”(۲۵۵ه ق)
روزجهانی مستضعفان
تشکیل جهاد دانشگاهی (۱۳۵۹ه ش)
******
شانزدهم شعبان-
روزخبرنگار
******
هفدهم شعبان-
وفات شیخ حسنعلی اصفهانی(نخودکی)(۱۳۶۱ه ق)
******
بیست دوم شعبان-
روز مقاومت اسلامی
******
بیست وپنجم شعبان-
آغاز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی(۱۳۶۹ه ش)
******
بیست وهفتم شعبان-
کودتای آمریکا برای بازگرداند شاه(۱۳۳۲ه ش)
******
بیست ونهم شعبان-
وفات ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی سومین نایب خاص امام زمان”عج”(۳۲۶ه ق)
روز بزرگداشت علامه مجلسی(ره)
حمله به مسجدگوهرشادوکشتارمردم توسط رضاخان(۱۳۱۴ه ش)
روزجهانی مسجد


 ادامه مطلب "مناسبت های تاریخی ماه شعبان" را بخوانید.
بازديد : 138 views  موضوع: مناسبت ها  تاريخ: ۱۱ تیر ۱۳۹۰
شعبان

 

 

شعبان ماه بسیار شریفی است، و به پیامبر اکرم حضرت محمّد مصطفی صل الله علیه و آله و سلم  منتسب می‌باشد، و آن حضرت همه ی این ماه را

روزه می‌گرفت، و روزه ی آن را به ماه مبارک رمضان متّصل می‌نمود،‌ و می‌فرمودند:

شعبان ماه من است، هر که یک روز از این ماه را روزه بدارد، بهشت بر او واجب می‌شود

 

از امام صادق علیه السلام نیز روایت شده است:

چون ماه شعبان می‌رسید حضرت زین‌العابدین علیه السلام اصحاب خود را جمع می‌کردند و می‌فرمودند:

ای اصحاب من! می‌دانید این چه ماهی است؟ این ماه شعبان است، و حضرت رسول اکرم صل الله علیه و آله و سلم

می‌فرمودند شعبان ماه من است، پس در این ماه برای جلب محبّت پیغمبر خود صلوات الله علیه، و برای تقرّب به سوی پروردگار خویش،‌

روزه بدارید،‌ به خدایی که جان علی‌بن الحسین علیه السلام به دست قدرت اوست سوگند یاد می‌کنم از پدرم حسین‌بن علی علیه السلام

شنیدم که فرمود: از امیرالمؤمنین علیه السلام شنیدم: هر که شعبان را برای جلب محبّت پیامبر، و تقرّب جستن به سوی خداوند روزه بدارد

خداوند او را دوست بدارد، و در روز قیامت به کرامتش نزدیک نماید، و بهشت را بر او واجب گرداند.

 

شیخ از صفوان جمّال روایت کرده است که امام صادق علیه السلام به من فرمود: کسانی را که پیرامون و اطراف تو هستند به روزه ی ماه شعبان

وادار کن!

گفتم: فدایت شوم! مگر در فضیلت آن چیزی می‌بینی؟

فرمود: آری! رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم هرگاه هلال ماه شعبان را می‌دید، به منادی دستور می‌داد تا در مدینه ندا کنند: ای اهل مدینه!

من از جانب رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم‌ به سوی شما ارسال شده‌ام.

آن حضرت می‌فرماید: آگاه باشید! به درستی که شعبان ماه من است، خدا رحمت کند کسی را که مرا در ماه من یاری کند (یعنی روزه بدارد آن را).

 

سپس امام صادق علیه السلام چنین گفت: امیرالمؤمنین علیه السلام می‌فرمود:

از هنگامی که شنیدم منادی رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم در ماه شعبان ندا داد، روزه ی شعبان از من فوت نشد،

و تا زمانی که زنده هستم به خواست خداوند از من فوت نخواهد شد.

پس می‌فرمود:

روزه ی دو ماه شعبان و رمضان مایه ی توبه و آمرزش خداست.

 

اسماعیل‌بن عبدالخالق روایت کرده است:

نزد امام صادق علیه السلام بودم، ذکر روزه ی شعبان به میان آمد، حضرت فرمود:

در فضیلت روزه ی شعبان چنین و چنان است،تا جایی که انسان مرتکب قتل حرام می‌شود، پس چنانچه شعبان را روزه بدارد،

این روزه به او سود می‌رساند،‌ و به خواست خداوند آمرزیده می‌شود!

 

بعضی از اعمال مشترک این ماه:

۱٫  هر روز هفتاد مرتبه بگوید: أًستَغفِرُاللهَ وَ أَسأَلُهُ التَّوبَهَ

 

2. هر روز هفتاد مرتبه بخواند: أَستَغفِرُاللهَ الَّذی لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الرَّحمنُ‌ الرَّحیمُ الحَیُّ القَیُّومُ وَ أَتُوبُ إِلَیه

توجه: در بعضی روایات الحیُّ القَیُّومُ پیش از الرَّحمنُ الرَّحیمُ است، و عمل به هر دو خوب است و از روایات استفاده می‌شود که بهترین دعاها و ذکرها در این ماه

استغفار است، و هر که در هر روز این ماه هفتاد مرتبه استغفار کند، مانند این است که در ماه‌های دیگر هفتاد هزار مرتبه استغفار نماید.

 

3. در این ماه صدقه بدهد،‌ گرچه نصف دانه ی خرمایی باشد، تا حق‌تعالی بدن او را بر آتش دوزخ حرام کند.

از امام صادق علیه السلام نقل شده است که از وجود مبارک ایشان درباره ی فضیلت روزه ی ماه رجب سؤال کردند.

فرمود: چرا از روزه ی شعبان غافل هستید؟

راوی عرض کرد: یا ابن رسول‌الله! کسی که یک روز از ماه شعبان را روزه بدارد، چه ثوابی دارد؟

فرمود: به خدا سوگند بهشت پاداش آن است.

عرض کرد :یا ابن رسول‌الله! بهترین اعمال در این ماه چیست؟

فرمود: صدقه و استغفار، هر که در ماه شعبان صدقه دهد حق‌تعالی آن را رشد و نموّ دهد همان‌گونه که یکی از شما بچّه شترش را رشد می‌دهد،

تا آن که در قیامت، در حالی که به اندازه ی کوه احد شده باشد به صاحبش باز گردد.

 

4. در تمام این ماه هزار مرتبه بگوید:

لا إِلهَ إِلَّا اللهُ، وَ لا نَعْبُدُ إِلّا إیّاهٌ مٌخْلِصینَ لَهُ الدّینَ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ

معبودی جز خدا نیست، و نپرستیم جز او را، در حالی که دین را برای او خالص کردیم، گرچه مشرکان را خوش نیاید

توجه: روایت است که این ذکر، پاداش بسیاری دارد، از جمله اینکه در نامه ی عملش عبادت هزار ساله بنویسند.

 

5. در هر پنجشنبه ی این ماه، دو رکعت نماز بجا آورد. در هر رکعت پس از سوره ی مبارکه حمد صد مرتبه  سوره مبارکه اخلاص خوانده و بعد از سلام نماز، صد مرتبه صلوات بفرستد، تا حق‌تعالی هر حاجتی که در امر دین و دنیا دارد روا کند، و نیز روزه ی هر پنجشنبه این ماه فضیلت بسیار دارد.

توجه: روایت شده است که در هر پنجشنبه ی ماه شعبان آسمانها را زینت می‌کنند، پس ملائکه عرض می‌کنند:

خداوندا! روزه‌داران این روز را بیامرز، و دعای آنان را اجابت فرما.

در خبر نبوی است:

هر که روز دوشنبه و پنجشنبه ی شعبان را روزه بدارد، حق‌تعالی بیست حاجت از حوایج دنیا، و بیست حاجت از حوایج آخرت او را برآورد.

 

6. در این ماه بسیار صلوات فرستد

 

http://vares.ir/


 ادامه مطلب "فضیلت و اعمال ماه شعبان" را بخوانید.
بازديد : 126 views  موضوع: مناسبت ها  تاريخ: ۸ تیر ۱۳۹۰

vares.ir

جهت دانلود فایل صوتی

avres.ir


 ادامه مطلب "مبارک باد نزول تمام و کمال خوبی ها بر بهترین انسانها" را بخوانید.
بازديد : 105 views  موضوع: مناسبت ها  تاريخ: ۶ تیر ۱۳۹۰

برگزیده ای از سخنان امام کاظم(ع)


امام موسی کاظم

* مصیبت برای شکیبا یکی است و برای بی تابی کننده دوتاست .(تحف العقول ، ص ۴۳۷)


 

* کم گویی ، حکمت بزرگی است ، بر شما باد به خموشی که آسایش نیکو و سبکباری و سبب تخفیف گناه است .(همان)

از شوخی خودداری کن زیرا شوخی جلوه معنوی ترا می زداید .(بحاالانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۲۱)

 

* مشورت با خردمند خیرخواه ، یمن و برکت و رشد و توفیق از جانب خداست ، چون خردمند خیرخواه به تو نظری داد ،

مبادا مخالفت کنی که مخالفتش هلاکت بار است .(همان)

 

* چیزی نیست که چشمانت آن را بنگرد ، مگر آن که در آن پند و اندرزی است .(بحاالانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۱۹)

کم گویی ، حکمت بزرگی است ، بر شما باد به خموشی که آسایش نیکو و سبکباری و سبب تخفیف گناه است

* همانا برای خداوند بر مردم دو حجت است ، حجت آشکار و حجت پنهان ، اما حجت آشکار عبارت است از : رسولان و پیامبران و امامان ،

و حجت پنهانی عبارت است از عقول مردمان .(تحف العقول ، ص ۴۰۶)

 

* صبر بر تنهایی ، نشانه قوت عقل است ، هر که از طرف خداوند تبارک و تعالی تعقل کند از اهل دنیا و راغبین در آن کناره

گرفته و بدانچه نزد پروردگارش است رغبت نموده ، و خداوند در وحشت انیس اوست و در تنهایی یار او ، و در نداری توانگری

او و در بی تیره و تباری عزت او .(بحاالانوار ، ج ۷۸ ، ص ۳۱۹)

 

* کم گویی ، حکمت بزرگی است ، بر شما باد به خموشی که آسایش نیکو و سبکباری و سبب تخفیف گناه است .(همان)

* برای هر چیزی دلیلی باید ، و دلیل خردمند تفکر است ، و دلیل تفکر خاموشی .(تحف العقول ، ص ۴۰۶)

 

* به راستی که با ارزش ترین مردم کسی است که دنیا را برای خود مقامی نداند ، بدانید بهای تن شما مردم ، جز بهشت نیست ،

آن را جز بدان مفروشید .(همان)

 

* بهترین چیزی که به وسیله آن بنده به خداوند تقرب می جوید ، بعد از شناختن او ، نماز و نیکی به پدر و مادر و ترک حسد و خودبینی

و به خود بالیدن است .(همان)

 

* خداوند بهشت را بر هر هرزه گوی کم حیا که باکی ندارد چه می گوید و یا به او چه گویند حرام گردانیده است .(همان)

 

* از کبر و خودخواهی بپرهیز ، که هر کسی در دلش به اندازه دانه ای کبر باشد ، داخل بهشت نمی شود .(تحف العقول ، ص ۴۲۵)

بهترین چیزی که به وسیله آن بنده به خداوند تقرب می جوید ، بعد از شناختن او ، نماز و نیکی به پدر و مادر و ترک حسد و خودبینی و به خود بالیدن است

* همنشینی با اهل دین ، شرف دنیا و آخرت است .(تحف العقول ، ص ۴۲۰)

 

* بپرهیز از معاشرت با مردم و انس با آنان ، مگر این که خردمند و امانت داری در میان آنها بیایی که ( در این صورت ) با او انس گیر و از دیگران بگریز ،

به مانند گریز تو از درنده های شکاری .(همان)

 

* مؤمن همانند دو کفه ترازوست ، هرگاه به ایمانش افزوده گردد ، به بلایش افزوده گردد .(همان)

 

* نماز نافله راه نزدیک شده هر مؤمنی به خداوند است .(تحف العقول ، ص ۴۲۵)

 

* بپرهیز از معاشرت با مردم و انس با آنان ، مگر این که خردمند و امانت داری در میان آنها بیایی که ( در این صورت )

با او انس گیر و از دیگران بگریز ، به مانند گریز تو از درنده های شکاری .(همان)

 

* ندا کننده ای در روز قیامت ندا می کند : آگاه باشید ، هر که را بر خدا فردی است برخیزد ، و برنمی خیزد ، مگر کسی که گذشت

کرده و اصلاح بین مردم نموده باشد ، پس پاداشش با خدا خواهد بود .(همان)

 

* کمک کردنت به ناتوان از بهترین صدقه است .(تحف العقول ، ص ۴۳۷)

 

* سختی ناحق را آن کس شناسد که بدان محکوم گردد .(تحف العقول ، ص ۴۳۷)

 

*هرگاه مردم گناهان تازه کنند که نمی کردند ، خداوند بلاهایی تازه به آنها دهد که به حساب نمی آوردند .(همان)


 ادامه مطلب "بمناسبت شهادت حضرت امام کاظم (علیه السلام)" را بخوانید.
بازديد : 174 views  موضوع: مناسبت ها  تاريخ: ۴ تیر ۱۳۹۰
 

-پیامبر و حرا

- نگاهی به احادیث بعثت

- ایراد ما به احادیث بعثت

- واقعیت بعثت از دیدگاه شیعه

- نظر ما پیرامون بعثت پیغمبر(ص)

 

بعثت پیغمبر اسلام یا برانگیخته شدن آن حضرت به مقام عالى نبوت و خاتمیت، حساس‏ترین فراز تاریخ درخشان اسلام است. بعثت پیغمبر درست

درسن چهل سالگى حضرت انجام گرفت. پیغمبر تا آن زمان تحت مراقبت روح القدس قرار داشت، ولى هنوز پیک وحى بر وى نازل نشده بود. قبلا علائمى

ازعالم غیب دریافت مى‏ داشت، ولى مامور نبود که آن را به آگاهى خلق هم برساند.

میان مردم قریش و ساکنان مکه مرسوم بود که سالى یک ماه را به حالت گوشه گیرى و انزوا در نقطه خلوتى مى ‏گذرانیدند. (۱)درست روشن

نیست که انگیزه آنها از این گوشه‏ گیرى چه بوده است، اما مسلم است که این رسم در بین آنها جریان داشت و معمول بود.

نخستین فرد قریش که این رسم را برگزید و آن را معمول داشت عبدالمطلب جد پیغمبر اکرم بود که چون ماه رمضان فرا مى‏رسید،

به پاى کوه حراء مى ‏رفت، و مستمندان را که از آنجا مى‏ گذشتند، یا به آنجا مى‏رفتند، اطعام مى‏کرد. (۲)

به طورى که تواریخ اسلام گواهى مى‏ دهد، پیغمبر نیز پیش از بعثت ‏به عادت مردان قریش، بارها این رسم را معمول مى‏ داشت. از شهر و غوغاى

اجتماع فاصله مى ‏گرفت و به نقطه خلوتى مى ‏رفت و به تفکر و تامل مى ‏پرداخت.

در مدتى که بعدها در «حراء» به سر مى‏برد،غذایش نان «کعک‏» و زیتون بود، و چون به اتمام مى ‏رسید، به خانه باز مى ‏گشت و تجدید قوا مى‏ کرد.

گاهى هم همسرش خدیجه برایش غذا مى‏ فرستاد. غذائى که در آن زمان‏ ها مصرف مى‏ شد، مختصر و ساده بود. (۴)

پیغمبر چند سال قبل از بعثت، سالى یک ماه در حرا به سر مى ‏برد، و چون روز آخر باز مى‏ گشت، نخست ‏خانه خدا را هفت دور طواف مى‏کرد، سپس

به خانه مى ‏رفت. (۵)

کوه حراء امروز در حجاز به مناسبت این که محل بعثت پیغمبر بوده است «جبل النور» یعنى کوه نور خوانده مى ‏شود. حراء در شمال شهر مکه واقع است

و امروز تقریبا در آخر شهر در کنارجاده به خوبى دیده مى ‏شود. کوه‏هاى حومه مکه اغلب به هم پیوسته است و از سمت ‏شمال تا حدود بندر «جده‏»

واقع در ۷۰ کیلومترى مکه و کنار دریاى سرخ امتداد دارد.

این سلسله جبال که از یک سو به صحراى «عرفات‏» و سرزمین «منا» وشهر «طائف‏» و از سوى دیگر به طرف «مدینه‏» کشیده شده است، با دره‏ها و بیابان‏هاى

خشک و سوزان و آفتاب طاقت ‏فرساى خود شاید بهترین نقطه ‏اى است که آدمى را در اندیشه عمیق خودشناسى و خداشناسى و دورى از تعلقات

جسمانى و تعینات صورى و مادى فرو مى‏ برد.

کوه نور از بلندترین کوه‏هاى اطراف مکه است، و جدا از کوه‏هاى دیگر به نحو بارزى سر به آسمان کشیده و خودنمائى مى ‏کند. هرچه بیننده به آن

نزدیک‏تر مى‏شود، مهابت و جلوه کوه بیشتر مى‏گردد. از آن بلندى در زمان خود پیغمبر قسمتى از خانه‏هاى مکه پیدا بود، و امروز قسمت زیادترى از

شهر مکه پیداست. قله کوه نیز درپشت‏بام‏ها و از داخل اطاق‏هاى بعضى از طبقات ساختمان‏ هاى مکه به خوبى پیدا است.

«غار حراء» که در قله کوه قرار دارد، بسیار کوچک و ساده است. در حقیقت غار نیست، تخته سنگى عظیم به روى دو صخره بزرگ‏ترى غلت‏خورده و بدین گونه

تشکیل دهنه غار حراء داده است. دهنه غار به قدری است که انسان مى‏تواند وارد و خارج شود. کف آن هم بیش از یک متر و نیم براى نمازگزاردن جا ندارد.

غار حراء جائى نبوده که هرکس میل رفتن به آنجا کند، و محلى نیست که انسان بخواهد به آسانى در آن بیاساید. فقط یک چیز براى افراد دوراندیش در آنجا

به خوبى به چشم مى‏ خورد، و آن مشاهده کتاب بزرگ آفرینش و قدرت لایزال خداوند بى زوال است که در همه جاى آن نقطه حساس پرتو افکنده و آسمان

و زمین را به نحو محسوسى آرایش داده است! براساس تحقیقى که ما نموده‏ایم پیغمبر مانند جدش عبدالمطلب در پاى کوه حراء فى ‏المثل در خیمه به سر

مى ‏برده و رهگذران را پذیرائى مى ‏کرده و فقط گاه گاهى به قله کوه مى ‏رفته و به تماشاى جمال آفرینش مى ‏پرداخته است که از جمله لحظه نزول وحى، در

روز ۲۷ ماه رجب بوده است.

به طورى که قبلا یادآور شدیم، پیغمبر قبل از بعثت هم حالاتى روحانى داشته و تحت مراقبت روح ‏القدس گاهى تراوشاتى غیبى مى ‏دیده و اسرارى بر آن

حضرت مکشوف مى ‏شده است. هنگامى که پانزده سال بیش نداشت، گاهى صدائى مى‏ شنید، ولى کسى را نمى ‏دید.

هفت‏ سال متوالى بود که نور مخصوصى مى ‏دید و تقریبا شش سال مى ‏گذشت که زمزمه ‏اى را مى‏ شنید، ولى درست نمى‏ دانست موضوع چیست؟

چون این اخبار را براى همسرش خدیجه بازگو مى‏کرد، خدیجه مى‏ گفت: «تو که مردى امین و راستگو و بردبار هستى و دادرس مظلومانى و طرفدار حق و عدالت

هستى و قلبى رئوف و خوئى پسندیده دارى و در مهمان‏ نوازى و تحکیم پیوند خویشاوندى سعى بلیغ مبذول مى‏ دارى، اگر مقامى عالى در انتظارت باشد،

جاى شگفتى نیست. (۶)

هنگامى که به سن سى و هفت‏ سالگى میل به گوشه گیرى و انزواى از خلق پیدا کرد، چندین بار در عالم خواب، سروش غیبى، سخنانى به گوشش سرود، و او

را از اسرار تازه‏اى آگاه ساخت، بعدها نیز در پاى کوه حراء و میان راه‏هاى مکه بارها منادى حق بر او بانگ زد. در هر نوبت صدا را مى ‏شنید ولى صاحب صدا را

نمى دید! در یکى از روزها که در دامنه کوه حراء گوسفندان عمویش ابوطالب را مى ‏چرانید، شنید کسى از نزدیک او را صدا م ى‏زند و مى‏ گوید:

یا رسول الله! ولى به هرجا نگریست کسى را ندید. چون به خانه آمد و موضوع را به خدیجه اطلاع داد، خدیجه گفت: امیدوارم چنین باشد. (۷)

روز بیست وهفتم ماه رجب محمد بن عبدالله مرد محبوب مکه و چهره درخشان بنى هاشم در غار حراء آرمیده بود و مانند اوقات دیگر از آن بلندى به زمین و زمان

و ایام و دوران و جهان و جهانیان مى ‏اندیشید. مى ‏اندیشید که خداى جهان جامعه انسانى را به عنوان شاهکار بزرگ خلقت و نمونه اعلاى آفرینش خلق نموده و

همه گونه لیاقت و استعداد را براى ترقى و تعالى به او داده است. همه چیز را برایش فراهم نموده تا او در سیر کمالی خود نانى به کف آرد و به غفلت نخورد. ولى

مگر افراد بشر به خصوص ملت عقب مانده و سرگردان عرب و بالاخص افراد خوش‏گذران و مال دوست و مال‏دار قریش در این اندیشه‏ ها هستند؟ آنها جز به مال و ثروت

خود و عیش و نوش و سود و نزول ثروت خود به چیزى نمى ‏اندیشند. شراب و شاهد و ثروت و درآمد، ربا و استثمار مردم نگون ‏بخت و نیازمند، تنها اندیشه‏اى است

که آنها در سر مى‏پرورانند…

اینک «او» درست چهل سال پرحادثه را پشت‏سر نهاده است. تجربه زندگى و پختگى فکر و اراده‏اش و استحکام قدرت تعقلش به سرحد کمال رسیده، و از هر نظر براى

انجام مسؤولیت‏ بزرگ پیغمبرى آماده است. در تمام قلمرو عربستان و دنیاى آن روز جز او چه کسى بود که از جانب خداوند عالم شایستگى رهبرى خلق را داشته

باشد؟

رهبرى که سرآمد رهبران بزرگ و گذشته جامعه انسانى باشد، و انسان‏هاى شرافتمند بر شخصیت ذاتى و تربیت‏ خانوادگى و سوابق درخشان و ملکات فاضله و صفات

پسندیده او صحه بگذارند؟ او نوه ابراهیم بت ‏شکن خلیل خدا و اسماعیل ذبیح و فرزند هاشم سید و سرور عرب و نوه عبدالمطلب، بزرگ و داناى قریش است. پدر در پدر

و مادر در مادر شکوفان و درخشان و فروزان است.

او از سلامتى کامل جسم و جان برخوردار بود که نتیجه وراثت صحیح و سالم است. وراثتى که پدران پاک و مادران پاک سرشت‏ برایش باقى گذارده بودند. به طورى که

دنیاى جاهلیت هم با همه پلیدى و تیرگى و تاریکیش، نتوانست آن را آلوده سازد، و چیزى از شرافت و حسب و نسب او بکاهد. (۸)

نگاهى به احادیث ‏بعثت

دراینجا باید اعتراف کرد که ماجراى بعثت پیغمبر با همه اهمیتى که داشته است،در تواریخ درست نقل نشده است. به موجب آنچه در تفاسیر قرآنى و احادیث اسلامى

و تواریخ اولیه آمده است،عایشه همسرپیغمبر یا خواهرزادگان او عبدالله زبیر و عروة بن زبیر یا عمرو بن شرحبیل یا ابومیسره غلام پیغمبر، گفته‏اند: جبرئیل بر پیغمبر نازل

شد و به وى گفت: بخوان به نام خدایت; «اقرا باسم ربک الذى خلق‏» و پیغمبر فرمود: نمى توانم بخوانم; «ما انا بقارى‏» یا من خواننده نیستم; «لست‏ بقارى‏». جبرئیل

سه بار پیغمبر را گرفت وفشار داد تا بار سوم توانست‏ بخواند!

در صورتى که: اولا جبرئیل از پیغمبر نخواست از روى نوشته بخواند. جز در یک حدیث که آن هم قابل اهمیت نیست. بیشتر مى‏ گویند منظور جبرئیل این بوده که هرچه

او مى ‏گوید پیغمبر هم آن را تکرار کند. در این صورت باید از ناقلین این احادیث پرسید: آیا پیغمبر عرب زبان در سن چهل سالگى قادر نبود پنج آیه کوتاه اول سوره اقرا

یعنى; «اقرا باسم ربک الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربک الاکرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم‏» را همان طور که جبرئیل آیه آیه مى‏ خوانده

او هم تکرار کند؟ این کار براى یک کودک پنج ‏ساله آسان است تا چه رسد به داناى قریش!

از این گذشته «وحى‏» به معناى صداى آهسته است. وقتى جبرئیل امین آیات قرآنى را بر پیغمبرنازل کرده است آن را آهسته تلفظ مى‏ نموده و همان دم در سینه

پیغمبر نقش مى ‏بسته است. بنابراین هیچ لزومى نداشته که هرچه را جبرئیل مى‏ گفته است پیامبر مانند بچه مکتبى تکرار کند تا آن را از حفظ نماید،

و فراموش نکند!

ثانیاً کسانى که بعثت را بدین گونه نقل کرده‏اند هیچ کدام از نظر شیعیان قابل اعتماد نیستند. عایشه همسرپیغمبر هم که شیعه و سنى ماجراى بعثت را در کلیه

منابع تفسیر و حدیث و تاریخ اسلامى بیشتراز وى نقل کرده‏اند، پنج ‏سال بعد از بعثت متولد شده و از کسى هم نقل نمى‏ کند، بلکه حدیث وى به اصطلاح مرسل

است که قابل اعتماد نیست، و از پیش خود مى ‏گوید: آغاز وحى چنین و چنان بوده است.

ثالثاً معلوم نیست جمله «بخوان به نام خدایت‏» که در ترجمه آیه اول درهمه تفسیرهاى اسلامى اعم از سنى و شیعى آمده است ‏یعنى چه؟

از حفظ بخواند، یا از رو بخواند؟ و گفتم که هر دوى آنها خلاف واقع است.

رابعاً مگر خدا و جبرئیل نمى‏دانسته‏اند پیغمبر درس نخوانده بود و چیز نمى‏نوشته که دو بار از وى مى‏خواهند بخواند؟ و چون پیغمبر مى‏ گوید: نمى‏ توانم بخوانم، گرفتن

آن حضرت و فشار دادن وى را چگونه مى ‏توان توجیه کرد؟ آیا اگر کسى را فشار دادند باسواد مى ‏شود؟ این معنا درباره پیغمبران پیشین بى ‏سابقه بوده است تا چه

رسد به پیامبر خاتم (صلى الله علیه و آله)!!

خامساً هیچ کدام از مفسران اسلامى نگفته‏ اند چرا اولین سوره قرآنى «بسم الله الرحمن الرحیم‏» نداشته است! بلکه همگى گفته‏اند آنچه روز بعثت نازل شد پنج آیه

اوایل سوره اقرا بوده است از «اقرا بسم ربک الذى خلق‏» تا «ما لم یعلم‏».

سادساً دنباله حدیث عایشه و دیگران که مى‏ گوید: «وقتى پیغمبر از کوه حراء برگشت‏ سخت مضطرب بود! و چون به نزد خدیجه آمد گفت: «زملونى زملونى‏» مرا

بپوشانید، مرا بپوشانید. و او را پوشانیدند، و پس ازآن ماجرا را براى خدیجه نقل کرد و گفت: «از سرنوشت‏ خود هراسانم‏» و «خدیجه او را برد نزد پسر عمویش ورقة بن

نوفل که نصرانى شده بود، و تورات و انجیل را مى ‏نوشت و آن پیر کهن سال نابینا گفت: اى خدیجه! آنچه او دیده است همان پیک مقدسى است که بر موسى نازل شده

است‏» همگى برخلاف اعتقاد ما درباره پیامبر و ظواهر امر است. (۹)

علامه فقید شیعه سید عبدالحسین شرف الدین عاملى در کتاب پرارج «النص والاجتهاد» تنها کسى است که براى نخستین بار متوجه قسمتى از اشکالات این حدیث

‏شده و مى نویسد: «مى ‏بینید که این حدیث (حدیث عایشه) صریحا مى ‏گوید پیغمبر بعد از همه این ماجرا هنوز در امر نبوت خود و فرشته وحى پس از آن که فرود آمده،

و درباره قرآن بعد از نزول آن و از بیم و هراسى که پیدا کرده نیاز به همسرش داشت که او را تقویت کند، و محتاج ورقة بن نوفل مرد غمگین نابیناى جاهل مسیحى بوده

است که قدم او را راسخ کند، و دلش را از اضطراب و پریشانى در آورد! محتواى این حدیث ضلالت و گمراهى است. آیا شایسته پیغمبر است که از خطاب فرشته سر در

نیاورد؟ بنابراین حدیث عایشه از لحاظ متن و سند مردود است.» (۱۰)

در حدیث دیگر مى ‏گوید: «پیغمبر چنان از برخورد با جبرئیل بیمناک شده بود که مى ‏خواست‏خود را از کوه به زیر بیندازد»، یعنى حالت ‏شبیه بیمارى صرع! در روایت دیگر

هم مى‏ گوید: «تختى مرصع روى کوه حراء گذاشته شد، و تاجى مکلل به جواهر بر سر پیغمبر نهادند، و بعد به وى اعلام شد که تو خاتم انبیا هستى‏»! و چیزهاى دیگر

که بازگو کردن آن چندش ‏آور است.

راستى چقدر باعث تاسف است که پانزده قرن پس از بعثت هنوز مسلمانان به درستى ندانند موضوع چه بوده و بعثت‏ خاتم انبیا چه سان انجام گرفته است؟!! این

کوتاهى ازآن مورخان و دانشمندان اسلامى از شیعه و سنى است که در این قرون متمادى غفلت نموده و به تحقیق پیرامون آن نپرداخته‏ اند، و فقط به ذکر و تکرار گفتار

عایشه و دیگران اکتفا نموده‏اند!

ما پس از نقدى که دانشمندان عالى‏ مقام شیعه سید شرف الدین عاملى بر یکی از حدیث‏ بعثت (حدیث عایشه) نوشته و توفیق ترجمه آن را یافتیم، به قسمت

عمده‏اى از تفسیر و حدیث و تاریخ سنى وشیعى مراجعه نمودیم، و با کمال تاسف به این نتیجه رسیدیم که احادیث‏ بعثت کاملا مغشوش است، و بیشتر آنها از راویان

عامه است، که نزد ما اعتبارى ندارند.متن همه آن احادیث نیز مضطرب و متناقض و برخلاف معتقدات شیعه و سنى است، و اسناد آن نیز مخدوش مى ‏باشد.

ایراد ما به احادیث‏بعثت

کلیه این احادیث که نخست از طریق اهل تسنن نقل شده و در کتاب‏هاى آنها آمده است و سپس به نقل از آنها به کتب شیعه هم سرایت کرده است، از درجه اعتبار

ساقط مى ‏باشد. در اینجا به چند نکته آن اشاره مى‏ کنیم، و تفصیل را به کتاب «شعاع وحى برفراز کوه حراء» که براى نخستین بار پرده از روى ماجراى مبهم بعثت ‏

برداشته است، حوالت مى‏دهیم. (۱۲)

۱- چنانکه گفتیم پیغمبر از زمان کدکى و ایام جوانى تا سى و هفت‏ سالگى، بارها علائمى مى ‏دید که از آینده درخشان او خبر مى ‏داد. مانند ابری که برسر او سایه

افکنده بود، و خبرى که راهب شهر «بصرى‏» در اردن راجع به پیغمبرى او به عمویش ابوطالب داد، و آنچه روح القدس به وى مى ‏گفت، و صداهائى که مى ‏شنید. بنابراین

هیچ معنا ندارد که هنگام نزول وحى و برخورد با جبرئیل این طور دست و پاى خود را گم کند، و نداند که چه اتفاقى افتاده است، و باید ورقة بن نوفل به داد او برسد!

۲- پیغمبر از لحاظ نبوغ و استعداد و عقل بر همه مرد و زن مکه و قبائل عرب و مردم عصر برترى داشت. با توجه به این حقیقت چگونه او پس از اعلام نبوت دچار وحشت و

تردید شده و به همسرش خدیجه متوسل مى‏شود که او را بگیرد تا به زمین نیفتد یا تقویت کند که از شک و تردید به در آید؟

۳- آیا پس از دیدن پیک وحى و آوردن پنج آیه قرآن و اعلام این که تو پیغمبر خدائى و من جبرئیل هستم، و مشاهده جبرئیل با آن عظمت، دیگر جاى این بود که پیغمبر

درباره وحى آسمانى و تکلیف خود دچار تردید شود، یا احتمال دهد موضوع حقیقت نداشته باشد؟!

۴- تخت و تاج و سایر تشریفات تعینات صورى است و تناسب با سلاطین و پادشاهان دارد، نه مقام معنوى نبوت که باید با کمال سادگى و دور از هرگونه تشریفات مادى

انجام گیرد. دور نیست که سازندگان این حدیث‏به تقلید از تاج‏گذارى پادشاهان ایران، خواسته‏اند براى پیغمبر عربى هم در عالم خیال چنین صحنه‏اى بسازند!

واقعیت‏ بعثت از دیدگاه شیعه

ماجراى بعثت‏ بدان گونه که قبلا گذشت موضوعى نبود که یک فرد مسلمان معتقد به آن باشد، و پى‏برد که خاتم انبیا چگونه به مقام عالى پیغمبرى رسیده است. ما پس

از بررسى‏ هاى لازم از مجموع نقل‏ها به این نتیجه رسیده‏ایم که آنچه در منابع شیعه و احادیث‏ خاندان نبوت رسیده است، واقعیت ‏بعثت را چنان روشن مى ‏سازد که

هیچ یک از اشکالات گذشته مورد پیدا نمى‏ کند.

از جمله احادیثى که بازگو کننده حقیقت‏ بعثت است و آغاز وحى را به خوبى روشن مى ‏سازد، روایتى است که ذیلا از لحاظ خوانندگان مى ‏گذرد:

پیشواى دهم ما حضرت امام هادى (علیه السلام) مى‏فرماید: «هنگامى که محمد (صلى الله علیه و آله) ترک تجارت شام گفت و آنچه خدا از آن راه به وى بخشیده بودبه

مستمندان بخشید، هر روز به کوه حراء مى ‏رفت و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار مى ‏نگریست، و شگفتى ‏هاى رحمت و بدایع حکمت الهى را مورد مطالعه قرار

مى ‏داد.

به اطراف آسمان‏ها نظر مى‏ دوخت، و کرانه‏هاى زمین و دریاها ، دره‏ها ، دشت‏ها و بیابان‏ها را از نظر مى ‏گذرانید، و از مشاهده آن همه آثار قدرت و رحمت الهى، درس عبرت

مى ‏آموخت.

ازآنچه مى‏ دید، به یاد عظمت‏خداى آفریننده مى‏ افتاد. آن گاه با روشن بینى خاصى به عبادت خداوند اشتغال مى ‏وزید. چون به سن چهل سالگى رسید خداوند نظر به

قلب وى نمود، دل او را بهترین و روشنترین و نرمترین دلها یافت.

در آن لحظه خداوند فرمان داد درهاى آسمان‏ها گشوده گردد. محمد (صلى الله علیه و آله) از آنجا به آسمان‏ها مى‏نگریست، سپس خدا به فرشتگان امر کرد فرود آیند، و آنها

نیز فرود آمدند، و محمد (صلى الله علیه و آله) آنها را مى‏دید. خداوند رحمت و توجه مخصوص خود را از اعماق آسمان‏ها به سر محمد (صلى الله علیه و آله) و چهره او

معطوف داشت.

در آن لحظه محمد (صلى الله علیه و آله) به جبرئیل که در هاله‏ اى از نور قرار داشت نظر دوخت. جبرئیل به سوى او آمد و بازوى او را گرفت و سخت تکان داد و گفت: اى

محمد! بخوان. گفت چه بخوانم؟ «ما اقرا»؟

جبرئیل گفت: «نام خدایت را بخوان که جهان و جهانیان را آفرید. خدائى که انسان را از ماده پست آفرید (نطفه). بخوان که خدایت‏ بزرگ است. خدائى که با قلم دانش

آموخت و به انسان چیزهائى یاد داد که نمى ‏دانست‏». پیک وحى، رسالت‏ خود را به انجام رسانید، و به آسمان‏ها بالا رفت. محمد (صلى الله علیه و آله) نیز از کوه فرود

آمد. از مشاهده عظمت و جلال خداوند و آنچه به وسیله وحى دیده بود که از شکوه و عظمت ذات حق حکایت مى‏ کرد،بى‏هوش شد، و دچار تب گردید.

از این که مبادا قریش و مردم مکه نبوت او را تکذیب کنند، و به جنون و تماس با شیطان نسبت دهند، نخست هراسان بود. او ازروز نخست‏ خردمندترین بندگان خدا و

بزرگترین آنها بود. هیچ چیز مانند شیطان و کارهاى دیوانگان و گفتار آنان را زشت نمى ‏دانست.

در این وقت‏ خداوند اراده کرد به وى نیروى بیشترى عطا کند، و به دلش قدرت بخشد. بدین منظور کوه‏ها و صخره‏ها و سنگلاخها رار براى او به سخن در آورد. به طورى که

به هر کدام مى ‏رسید، به وی اداى احترام مى ‏کردند. و مى ‏گفت: السلام علیک یا حبیب الله! السلام علیک یا ولى الله! السلام علیک یا رسول الله! اى حبیب خدا مژده

باد که خداوند تو را از همه مخلوقات خود، آنها که پیش از تو بوده‏ اند، و آنها که بعدها مى‏ آیند برتر و زیباتر و پرشکوه ‏تر و گرامى‏تر گردانیده است.

از این که مبادا قریش تو را به جنون نسبت دهند، هراسى به دل راه مده. زیرا بزرگ کسى است که خداوند جهان به وى بزرگى بخشد، و گرامى بدارد! بنابراین از تکذیب

قریش و سرکشان عرب ناراحت مباش که عنقریب خدایت تو را به عالى ‏ترین مقام خواهد رسانید، و بالاترین درجه را به تو خواهد داد.

پس از آن نیز پیروانت ‏به وسیله جانشین تو على بن ابیطالب (علیه السلام) ازنعمت وصول به دین حق برخوردار خواهند شد،

و شادمان مى‏ گردند. دانش‏هاى تو به وسیله دروازه شهر حکمت و دانشت على بن ابیطالب در میان بندگان و شهرها و کشورها منتشر مى‏ گردد.

به زودى دیدگانت ‏به وجود دخترت فاطمه (سلام الله علیها) روشن مى‏ شود، و از وى و همسرش على، حسن و حسین که سروران بهشتیان خواهند بود، پدید مى ‏آیند.

عن قریب دین تو در نقاط  مختلف جهان گشترش مى‏ یابد. دوستان تو و برادرت على پاداش بزرگى خواهند یافت. لواى حمد را به دست تو مى ‏دهیم، و تو آن را به

برادرت على مى‏سپارى. پرچمى که در سراى دیگر همه پیغمبران و صدیقان و شهیدان در زیر آن گرد مى‏آیند، و على تا درون بهشت پرنعمت فرمانده آنها خواهد بود.

من در پیش خود گفتم: «خدایا! این على بن ابیطالب که او را به من وعده مى‏ دهى کیست؟ آیا او پسر عم من است؟ ندا رسید اى محمد! آرى، این على بن ابیطالب

برگزیده من است که به وسیله او این دین را پایدار مى‏ گردانم، و بعد از تو برهمه پیروانت‏ برترى خواهد داشت. (۱۳)

در این حدیث همه چیز راجع به آغاز کار پیغمبر گفته شده است. جاى تعجب است که مفسران اسلامى به خصوص مفسران شیعه از این حدیث‏ شریف و نقل آن

درتفسیر سوره اقرا غافل مانده‏اند، با اینکه نکات جالب و تازه‏اى از تاریخ حیات پیغمبر را بازگو مى‏کند، که مى باید مسلمانان از آن آگاه گردند.

ملاحظه مى‏ کنید که پیغمبر بدون هیچ گونه تشریفات مادى یا اشکالاتى که در احادیث اهل تسنن بود، به مقام عالى پیغمبرى رسید. با قدم‏ هائى شمرده و دیدى

وسیع و قدرتى خارق العاده به خانه بازگشت.

همین که وارد خانه شد پرتوى از نور و بوئى خوش فضاى خانه را فرا گرفت. خدیجه پرسید این چه نورى است؟ پیغمبر فرمود: این نور نبوت است. اى خدیجه!

بگو لا اله الا الله و محمد رسول الله. سپس پیغمبر ماجراى بعثت را چنانکه اتفاق افتاده بود براى خدیجه شرح داد و افزود که جبرئیل به من گفت:

«از این لحظه تو پیغمبر خدائى‏».

خدیجه که از سالها پیش هاله‏اى از نور نبوت درسیما درخشان همسر محبوب خود دیده و از کردار و رفتار و گفتار او هزاران راز نهفته و شادى بخش خوانده بود گفت:

به خدا دیر زمانى است که من در انتظار چنین روزى به سر برده ‏ام، و امیدوار بودم که روزى تو رهبر خلق و پیغمبر این مردم شوى. (۱۴)

بدین گونه محمد بن عبدالله برازنده‏ترین مردم قریش که سوابق درخشان او نزد عموم طبقات روشن و از لحاظ ملکات فاضله و سجایاى اخلاقى و خصال روحى شهره

شهر بود، برفراز کوه حراء از جانب خداوند یکتا به مقام عالى نبوت و رهبرى خلق برگزیده شد، و خاتم انبیا گردید.

نظر ما پیرامون بعثت پیغمبر (ص)

نکته اساسى که قرآن در نزول وحى به پیغمبر بازگو مى ‏کند، و متاسفانه کسى توجه نکرده است،این است که همه مفسران اسلامى نوشته‏ اند، و در تمام احادیث

نیز هست که در روز بعثت فقط پنج آیه آغاز سوره «اقرا» بر پیغمبر نازل شد.

این پنج آیه از «اقرا باسم ربک الذى خلق‏» آغاز مى ‏گردد. و به «مالم یعلم‏» ختم مى ‏شود. هیچ کس نگفته است «بسم الله‏» این سوره کى نازل شده؟

و آیا نخستین سوره قرآن بسم الله داشته است‏یا نه؟ اگر داشته است چرا نگفته ‏اند، و اگر نداشته است آیا بعدها آمده است، یا طور دیگر بوده؟ همگى سؤالاتى است

که پاسخى براى آن نمى ‏بینیم.

ما پس از تحقیقات زیاد به این نتیجه رسیده‏ایم که جبرئیل از پیغمبر خواست آیه «بسم الله الرحمن الرحیم‏» را که در آغاز سوره بود، به زبان آورد. «اقرا باسم ربک‏» نیز

به همین معنا است. باء «بسم‏» هم به گفته بعضى از مفسرین زائده است‏یعنى معنا ندارد و فقط براى زینت در کلام است. درحقیقت جبرئیل پس از قرائت «بسم الله

الرحمن الرحیم‏» از آن حضرت خواست که نام خدا یعنى بسم الله الرحمن الرحیم را قرائت کند. و آنرا به زبان آورد. ولى چون پیغمبر درآغازکارو اولین برخورد با پیک وحى

نمى ‏دانست نحوه قرائت نام خدا که جبرئیل از وى مى ‏خواست چگونه است، پرسید: ما اقرا؟ یعنى; چه بخوانم، و نام خدا که باید قرائت کنم چیست و ترکیب آن چگونه

است؟ جبرئیل بار دیگر تکرار کرد و گفت:«بسم الله الرحمن الرحیم – اقرا بسم ربک الذی خلق -» یعنى نام خدایت را قرائت کن و بگو بسم الله الرحمن الرحیم.

در این مورد چند حدیث معتبر و بسیار جالب در چند منبع مهم اسلامى و شیعه هست که از هر نظر جالب مى‏ باشد. ولى جاى کمال تاسف است که چرا مفسران ما

این دو حدیث را در تفسیر سوره «اقرا» نیاورده‏اند. حدیث اول درکتاب «کافى‏» باب (فضل قرآن) است که امام صادق (علیه السلام) مى‏ فرماید: «نخستین چیزى که بر

پیغمبر نازل شد بسم الله الرحمن الرحیم – اقرا بسم ربک بود»!

حدیث دوم در «عیون اخبارالرضا» شیخ صدوق از امام هشتم حضرت رضا (علیه السلام) روایت مى‏ کند که فرمود: «اولین بار که جبرئیل بر پیغمبر (صلى الله علیه و آله)

نازل شد گفت: «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم – بسم الله الرحمن الرحیم – اقرا بسم ربک الذى خلق …»

حدیث‏ سوم در «محاسن برقى‏» ج ۱ ص ۴۱ ازصفوان جمال روایت مى‏ کند که گفت‏حضرت صادق (علیه السلام) قرمود: هیچ کتابى ازآسمان نازل نشد مگر اینکه در آغاز آن

«بسم الله الرحمن الرحیم‏» بود. (۱۵)

با توجه به این سه حدیث ارزنده و گویا، مى‏ گوییم که پیک وحى الهى سوره اقرا را به عکس آنچه مشهور است نخست هنگام بعثت‏ باشش آیه آورد: آیه اول همان

«بسم الله الرحمن الرحیم‏» بود. و از پیغمبر خواسته بود همان آیه اول یعنى; «بسم الله الرحمن الرحیم‏» را قرائت کند، یعنى قبل از هر چیز «بسم الله‏» بگوید و سرآغاز

کارنبوت خود را با نام خدا آن هم بدان گونه که خدا خواسته بود، هماهنگ سازد.

پس «اقرا بسم ربک‏» یعنى; نام خدایت را بخوان. مطابق نقل على بن ابراهیم قمى در تفسیرش، پیغمبر پرسید چه بخوانم؟ جبرئیل مجددا گفت: «بسم الله الرحمن

الرحیم – اقرا بسم ربک الذى خلق‏». یعنى نام خدا را که مامور هستى بخوانى، همین «بسم الله الرحمن الرحیم‏» است، و پیغمبر بار دوم «بسم الله‏» را براى نخستین

بار خواند و با آن آشنا شد. همان که خود پیغمبر بعدها به ما دستورداده است که هیچ کارى را آغاز نکنید مگر این که اول بگویید: «بسم الله الرحمن الرحیم‏».

آرى، هنگامى که حقایق اسلامى را برگزیدگان الهى بیان کنند، چنین خواهد بود، که مردم بى‏ خبر را با آنچه واقعیت دارد آشنا مى ‏سازند.

به عبارت روشن ‏تر آنچه خداوند به وسیله جبرئیل در آغاز وحى و اولین لحظه پیغمبرى خاتم انبیا (صلى الله علیه و آله) ازآن حضرت خواسته بود به زبان آورد و قرائت کند

فقط گفتن «بسم الله الرحمن الرحیم‏» بود! بقیه آیات همان طور که پیک وحى می خواند مانند موارد بعدی دردم در سینه مقدس آن حضرت نقش مى ‏بست و دیگر نیازى

به تکرار پیغمبر نداشت تا از حفظ کند. این بود واقعیت ‏بعثت از زبان ائمه اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)، و توضیح ما به طور اجمال.

——————————-

پى ‏نوشتها:

۱- سیره ابن هشام – ج ۱ ص ۱۵۴ سیره ابن هشام که آنرا قدیمترین تاریخ حیات پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله دانسته‏اند، تلخیص از «سیره النبى ص‏» تالیف محمد بن اسحاق بن یسار مطلبى متوفاى سال ۱۵۱ ه است که ابن حجر عسقلانى شافعى در کتاب «تقریب‏» رمى به تشیع او نموده است. ابن هشام، یعنى عبدالملک بن هشام حمیرى، خود در سال ۲۱۸ ه وفات یافته است.)۲- سیره حلبه – ح ۱ ص ۳۸۱

۳- همان کتاب – ج ۱ ص ۳۸۲

۴- همان کتاب – ج ۱ ص ۳۸۲

۵- تاریخ طبرى – ج ۳ ص ۱۱۴۹ – سیره ابن هشام، ج ۱ ص ۱۵۵

۶- سیره حلبیه – ج ۱ ص ۳۸۰ – ۳۹۱

۷-  مناقب ابن شهر آشوب – ج ۱ ص ۴۴

۸- در زیارت وارث حضرت سید الشهداء امام حسین علیه السلام مى‏خوانیم که: «گواهى مى‏دهم تو نورى بودى در صلب‏هاى شامخ پدرانت و رحم‏هاى پاک مادرانت، به طورى که ایام جاهلیت نتوانست آن را با اخلاق و آداب و رسوم پلید خود آلوده سازد، و چهره درخشان آن را دگرگون گرداند».

۹- حدیث عایشه درباره آغاز وحى که مستند همگى دانشمندان سنى و شیعى است در جزء اول «صحیح بخارى‏» و تفسیر سوره اقرا جزء سوم آن، و باب ایمان «صحیح مسلم نیشابورى‏» و تفسیر سوره اقرا در «صحیح ترمذى‏» و سنن نسائى آمده است.

۱۰- کتاب «اجتهاد در مقابل نص‏» ترجمه النص و الاجتهاد مرحوم شرف الدین به قلم نویسنده این سطور – ص ۴۱۲

۱۱- «سیره حلبیه‏» جلد اول از۳۳ تا ۴۲

۱۲- به یارى خداوند این کتاب با تفصیل بیشتر و تحقیق کامل در آینده منتشر خواهد شد.

۱۳- «بحار الانوار» علامه مجلسى – ج ۱۸ ص ۲۰۵ و ج ۱۷ ص ۳۰۹ چاپ جدید.

۱۴- مناقب ابن شهر اشوب ج ۱ ص ۳۶

۱۵- مفاخر اسلام – تالیف نویسنده – ج ۱ ص ۳۶۸

منبع:

تاریخ اسلام على دوانى


 ادامه مطلب "واقعیت ‏بعثت از نگاه اهل بیت" را بخوانید.
بازديد : 120 views  موضوع: مناسبت ها  تاريخ: ۲۷ خرداد ۱۳۹۰

سوالاتی درباره حضرت زینب کبری(س)

حضرت زینب

سئوالاتی درباره ی حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) در ذهن شما باشد که در اینجا سعی می نمایم با استفاده از سی دی ((پرسمان)) پاسخ آنها را بنویسم امیدوارم مفید باشد وقدمی هر چند کوچک در شناخت شخصیت آن بزرگوار برداشته باشم :

آیا حضرت زینب(س) و حضرت ابوالفضل(ع) معصوم بودند؟

یکم: این که در کلام اسلامى گفته مى‏شود پیامبران و ائمه (ع) معصوم‏اند و از عصمت دیگران سخنى گفته نمى‏شود بدین معنا است که عصمت ایشان با ادله عقلى یا نقلى اثبات شده است ولى عصمت دیگران با ادله عقلى یا نقلى اثبات نشده است. پس پیامبران و امامان (ع) هم واقعاً معصوم‏اند و هم عصمت آنان براى ما ثابت شده است.

اما درباره دیگرانى که مشمول این ادله عقلى و نقلى نمى‏شوند، نمى‏توان قضاوت به عدم عصمت کرد یعنى، ممکن است انسان‏هاى بى‏شمار دیگرى، واقعاً داراى عصمت از گناه باشند ولى دلیلى بر اثبات آن براى ما اقامه نشده است و نیازى نیز به اثبات آن احساس نمى‏شود.

دوم: عصمت از گناه پایین‏ترین مرتبه از مراتب عصمت پیامبران و امامان (ع) است و مراتب بالاتر آن شامل عصمت از اشتباه، نسیان و سهو و عصمت در مقام تبیین دین است. با ویژگى‏هایى که از سوى امامان معصوم (ع) درباره شخصیت حضرت عباس (ع) و حضرت زینب (س) نقل شده است، به دست مى‏آید.

سوم: اثبات عصمت براى نبى‏اکرم (ص) و امامان- به ویژه عصمت در مقام تبلیغ دین و عصمت از اشتباه و نسیان و سهو- داراى آثار زیادى است از جمله این که گفتار و رفتار آنان، براى ما دلیل بر اسلام مى‏شود و ما باید اسلام را از رفتار و گفتار آنان بیاموزیم.

این که حضرت زینب سر را به چوبه محمل زده باشد در کتب معتبر تاریخى نیامده و ساخته و پرداخته برخى افراد فاقد معلومات است خصوصا که محدث محقق مرحوم حاج شیخ عباس قمى (ره) این مساله را صحیح نمى داند

 

در اندیشه شیعه، مدارک و مستندات مسائل عقیدتى و فتاواى فقهى- علاوه بر قرآن و عقل- گفتار و رفتار نبى‏اکرم (ص) و ائمه اطهار (ع) بوده است. این اثر بر گفتار و رفتار هیچ شخص دیگرى ثابت نیست مگر این که گفتار یا رفتار معینى از او مورد تأیید روشن معصومین (ع) (تقریر آنان) قرار گرفته باشد.

چهارم: علاوه بر این که هیچ دلیلى بر ارتکاب گناه از سوى حضرت زینب (س) و حضرت عباس (ع) وجود ندارد بلکه هیچ اثرى نیز بر آن مترتب نمى‏شودو به طور مسلم شخصیت والاى آن دو مبرا از گناه است.

آیا روایت سر زدن حضرت زینب به چوبه محمل صحیح است؟

در رابطه با روایتى که به حضرت زینب (س) نسبت مى‏دهند باید گفت: اولا: این که حضرت زینب سر را به چوبه محمل زده باشد در کتب معتبر تاریخى نیامده و ساخته و پرداخته برخى افراد فاقد معلومات است خصوصا که محدث محقق مرحوم حاج شیخ عباس قمى (ره) این مساله را صحیح نمى داند.

حضرت زینب

ثانیا: اگر آن خبر صحت داشته باشد (که ندارد) ممکن است آن حضرت بدون اختیار و دراثر فشار و اندوه به چنین عملى مبادرت کرده باشد. در این صورت نیز این عمل قابل احتجاج نیست و نمى تواند ملاک عمل دیگران باشد.

چرا قبر حضرت زینب(س) در شام هست؟

در مورد محل دفن حضرت زینب سه قول هست:

۱٫ حضرت زینب (س) به مدینه آمد و پس از ورود به مدینه پیوسته عزادار و گریان بود تا این که پس از یک سال و نیم در همان مدینه از دنیا رفت و در همان جا دفن شد. اکنون از قبر آن بانوى محترمه، اثرى در دست نیست. این قول را علاّمه سید محسن امین اختیار کرده و از اقوال دیگر معتبرتر مى‏داند.

۲٫ حضرت زینب (س) پس از ورود به مدینه، در مجالس و محافل سخت مى‏گفت و مظالم و جنایات یزدیان را بازگو مى‏کرد. فرماندار مدینه ماجرا را به یزید نوشت و او دستور داد زینب را مخیّر سازند تا هر شهرى که مى‏خواهد (غیر از مکه و مدینه) برود. حضرت زینب به شام رفت و در آن جا اقامت کرد و پس از چندى در همان جا از دنیا رفت. البته برخى احتمال داده‏اند قبرى که در شام است، قبر زینب صغرى (ام کلثوم) است، نه قبر زینب کبرى.

۳٫ زینب (س) به علت افشاگرى علیه دستگاه بنى امیه، مجبور شد که مدینه را ترک کند. ازاین‏رو مصر را انتخاب کرد و در آن جا رحل اقامت افکند و همان جا از دنیا رفت. سیده زینب در شهر قاهره هم اکنون زیارتگاه مجلل و با شکوهى است و.»


 ادامه مطلب "سوالاتی درباره حضرت زینب کبری(س)" را بخوانید.
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت وارث متعلق به مدیر آن ( محسن زماني) می باشد وهيچ گونه ارتباطي با سازمان و يا اداره اي ندارد. طراحی و پشتیبانی : تمپلیت فا