خدايا خود را به من بشناسان،اگر خود را به من نشناسانى،پيامبرت را نشناسم،خدايا پيامبرت را به من بشناسان،اگر پيامبرت را به من نشناسانى،حجّتت را نشناسم،خدايا حجّتت را به من بشناسان،اگر حجّتت را به من نشناسانى،از دينم گمراه شوم.خدايا مرا به مرگ جاهليّت نميران،و دلم را پس از اينكه‏ هدايت نمودى،منحرف مكن.خدايا چنان‏كه به ولايت كسى‏كه طاعتش را بر من واجب كردى،از ولايت واليان امر خود پس از پيامبرت(درود تو بر او و خاندانش)تا زمامدارى واليان امرت امير مؤمنان على بن ابى‏ طالب و حسن و حسين و على و محمّد و جعفر و موسى و على و محمّد و على و حسن‏ و حجّت قائم مهدى(درود تو بر همه ايشان)قبول كردم،خدايا پس مرا بر دينت ثابت بدار،و تحت فرمانم‏ بكار گير،و دلم را براى ولىّ امرت نرم كن،
تابلو اعلانات

زیر بارغم این غمکده "وارث" بشکست وارث عدل علی مهدی موعود کجاست
منوی اصلی
موضوعات مورد بحث
سایت ها
وبلاگ ها
آمار سایت
  • موتور جستجو : 19
  • افراد آنلاين : 5
  • بازديد امروز : 155
  • بازديد ديروز : 130
  • بازديد کل : 95371
  • کل مطالب : 236
  • ديدگاه ها : 20
بازديد : 190 views  موضوع: اهل بیت علیهم السلام  تاريخ: ۱۹ خرداد ۱۳۹۰

 

صلوات

رمز ایمان ، نهان ، در ین کلمات : « بر محمد و آل او صلوات »

این خدائی دعا ، که بر لب ماست آسمانی شعار مذهب ماست

مذهب جاودانه پیمانها مکتب سربلند ، انسانها

صلوات است عرض عشق و سلام به ده و چار ، رهبران عظام

نغمة غم ، ترانة شادی است رمز عشق و ، ندای آزادی است

مدح احمد ، به قول یزدان است زنده باد از زبان قرآن است

پُر حماسه سرود یکرنگی است با درود خدا ، همآهنگی است

پنجگانه اصول دین است این رمز ایمان مؤمنین است این

چونکه « اَلله » بر زبان آریم راز « توحید » برملا داریم

« عدل » ذات احد ، شود مفهوم از درودش به چارده معصوم

بر « محمّد » دعای امّت او باشد اقرار ، بر « نبوّت » او

ذکر « آل محمّد » است ، نشان از امامان و ، از « امامتشان »

صلوات و دعا و ذکر و درود بود بیجا ، اگر « معاد » نبود

پس ( حسان ) زنده باد این کلمات :

« بر محمّد و آل او صلوات »

 

حبیب الله چایچیان (حسان)

 ادامه مطلب "صلوات یا اصول پنجگانة دین" را بخوانید.
بازديد : 126 views  موضوع: اهل بیت علیهم السلام  تاريخ: ۱۷ خرداد ۱۳۹۰

فائده غیبت طولانى چیست

 

امام قائم (عج ) بخاطر عدم پذیرش جامعه ، از نظرها پنهان است ، او همچون امامان معصوم علیه السلام دیگر اگر آشکار بود، مردم همان که

با آن امامان کردند با او مى کردند، اما او غائب است تا مردم آمادگى پذیرش او را در طول زمان و با برنامه ریزیهاى دراز مدت و تکامل معنوى و

مادى پیدا کنند. غیبت او چنانکه در روایات آمده همچون پنهان شدن خورشید پشت ابرها است ، گر چه ابرها از تابش مستقیم خورشید ممانعت

مى کنند، ولى هرگز نمى توانند تابش خورشید را بطور کلى محو سازند.

غیبت امام قائم (عج ) دهها فایده دارد که در اینجا به طور اختصار به چند فایده آن اشاره مى کنیم .

۱- غیبت او به پیروانش امید مى بخشد و آنها را دلگرم مى کند که داراى چنین رهبرى هستند، با توجه به اینکه امید، آن هم امیدى این چنین ،

سازنده است .

۲- غیبت آن حضرت پیروانش را قدم به قدم آماده مى سازد تا آن حضرت را از عزلت بیرون آورند.

۳- آن حضرت در عین اینکه غائب است گاه در مسائل مهم با فقهاء و بزرگان اسلام تماس مى گیرد و آنها را راهنمایى مى کند

(چنانکه شواهد آن بسیار است و بعضى از آنها در این کتاب آمده است .)

۴- گفتگو درباره قیام مهدى (عج ) و تشکیل کنگره ها و کنفرانسها و تنظیم نوشته ها و مقالات در طول زمان با فرصت کافى موجب پرورش نفوس

و آمادگى ،در اندیشه انقلاب جهانى بودن و هدف دارى و… مى شود، در نتیجه آمادگیهاى فرهنگى ، سیاسى ، اجتماعى ، صنعتى ، اقتصادى و

بالاخره نظامى در همه جا پیدا مى شود و به این ترتیب زمینه سازى ظهور آن حضرت مهیا مى گردد.

۵- شناخت موانع یک انقلاب جهانى در تمام ابعاد و براندازى آن موانع نیاز به طول زمان و کمک فکرى بسیار در سطح جهان دارد،

این نیزیکى از فوائد غیبت امام قائم (عج )مى باشد.

۶- از طرفى طول غیبت و دورى مردم از رهبر مصلح و عادل موجب فساد در تمام زمینه ها شده ، و همین فساد موجب خستگى و ناراحتى

و نارضایتى مردم مى شود و در دل این فساد، جرقه هاى انقلاب بروز مى کند و مردم ، تشنه مصلح واقعى و عدالت مى شوند، چرا که تا همه ،

رنج ظلم و فساد را نبرند آماده درک لذت عدالت و اصلاح نخواهند شد، چنانکه در روایات مربوط به حضرت مهدى (عج ) بسیار آمده که:

یملاء الارض عدلا و قسطا و نورا کما ملئت ظلما و جورا و شرا آن حضرت زمین را پر از قسط و عدل و نور خواهد کرد همان گونه که پر از ظلم و جور

و بدى شده باشد و انقلاب واقعى ، انقلابى است که طبیعى و خودجوش و از متن توده ها برخیزد، و همگان به خوبى آن را درک کنند.

البته این سخن به این معنى نیست که ما تن به ظلم و فساد دهیم ، و مبارزه با ظلم و فساد نکنیم که شرع و عقل چنین اجازه اى به ما داده ،

بلکه این سخن خبر از آینده مى دهد، و حاکى است که مردم بر اثر دورى از یک مصلح عادل و آگاه چگونه در لجن فساد فرو مى روند، در این

صورت باید براى یافتن آن مصلح به پاخاست و خود گرفتارى مردم ، آنها را براى یافتن راه حل برمى انگیزاند.

آرى باید مدتها بگذرد، تا مردم تکامل یابند و حقائق برایشان کشف گردد، و با تجربیات تلخ خود روى حکومت هاى باطل از آنها روگردان گردند

و تشنه وجود امام قائم (عج ) شوند.

در قرآن کریم مى خوانیم :

سنریهم آیاتنا فى الآفاق و فى انفسهم حتى یتبین لهم انه الحق

بزودى آیات خود را از هر سوى جهان و در وجود خود مردم نشان مى دهیم تا براى آنها آشکار گردد که او حق است . (۱)

در مورد اینکه منظور از ضمیر(او) به کجا بازگشت مى کند امام صادق علیه السلام در ضمن روایتى فرمود:

منظور خروج (عج ) است که او حق است (و حقانیتش آشکار مى گردد). (۲)

——————————-

۱- سوره فصلت ، آیه ۵۳٫
۲- بحار، ج ۵۱ ص ۶۲ منظور از این تفسیر این است که یکى از مصادیق روشن حق که پس از طول زمان آشکار خواهد شد وجود قائم (عج ) است


 ادامه مطلب "فائده غیبت طولانى چیست" را بخوانید.
بازديد : 101 views  موضوع: اهل بیت علیهم السلام  تاريخ: ۱۶ خرداد ۱۳۹۰

علت غیبت

 

در نامه مبارک حضرت ولى عصر(ع) به شیخ مفید، علت غیبت و طولانى شدن آن چنین آمده است:

فما یحسبنا عَنهُم الا ، ما یتصل بنا مما نکرهه ولا نوثره منهم (۱)

باید بدانند که جز برخى رفتارهاى ناشایسته آنان که ناخوشایند ما است و ما آن عملکرد را زیبنده شیعیان نمى دانیم، عامل دیگرى ما را

از آنان دور نمى دارد. حقیقت این است که انبوهى از روایات به صراحت، بیان گر این است که تمام اعمال ما، در عصر هر امام و پیشوایى از

پیشوایان معصوم در هفته دوبار، در روزهاى دوشنبه و پنج شنبه به امام راستین جامعه ارائه مى شود از این رو طبیعى است که امام نمى پسندد

که شیعه او به راه انحراف و اشتباه وگناه آلوده شود و همین آلودگى به گناه است که توفیق تشرف را از آنان سلب و آنان را از افتخار دیدار محروم

مى سازد.در همان نامه حضرت به شیخ مفید آمده است که اگر پیروان و شیعیان ما- که خدا آنان را در فرمانبردارى خویش توفیق ارزانى شان دارد

به راستى در راه وفاى به عهد و پیمانى که بر دوش دارند، همدل و یک صدا بودند، هرگز سعادت دیدار ما از آنان به تأخیر نمى افتاد.

به راستى او غیبت نکرده است، ما ففلت کرد ه ایم. هر چه هست از ماست و باید علَت غیبت را در خویش و رفتارمان جست و جوکنیم

———————————————

۱٫ بحارالانوارج ۵۳ ص ۱۷۶٫


 ادامه مطلب "علت غیبت" را بخوانید.
بازديد : 109 views  موضوع: اهل بیت علیهم السلام  تاريخ: ۱۶ خرداد ۱۳۹۰

فلسفه غیبت

 

امام صادق(ع) فرمود : موضوع غیبت سرَى است از اسرار خداوند و غیبى است از غیوب الهى، چون خدا را حکیم مى دانیم باید اعتراف کنم

که کارهایش از روى حکمت صادر مى شود گرچه تفصیلش براى ما مجهول باشد . (۱)

از این حدیث به خوبى آشکار مى شود که علت و فلسفه اصلى غیبت، جزء اسرار الهى است و جز ائمه اطهار(ع) کسى نمى داند آن ها هم مأذون

به بازگوکردن آن نبودند. ولى در پاره اى روایات (۲)

بعضى از حکمت هاى آن بیان شده که به آن ها اشاره مى کنیم:

۱٫آزمایش وامتحان : امام موسى بن جعفر(ع) مى فرماید: براى صاحب الامر ناچار غیبتى خواهد بود، به طورى که گروهى از مؤمنین از عقیده برمى گردند.

خدا به وسیله غیبت، بندگانش را امتحان مى کند. (۳)

۲٫ بیعت نکردن با ستمکاران : على بن موسى الرضا(ع) فرمود: گویا شیعیانم را مى بینم که هنگام مرگ سومین فرزندم (۴)

امام عسکرى (ع) در جست و جوى امام خود همه جا را مى گردند، اما او را نمى یابند. عرض کردم براى چه؟ فرمود: براى این که امامشان غایب مى شود. عرض کردم

چرا غایب مى شود فرمود: براى این که وقتى با شمشیر قیام کرد، بیعت احدى درگردنش نباشد. (۵)

۳٫ نجات از قتل :زراره از امام باقر(ع) نقل مى کندکه آن حضرت فرمود: قائم باید غایب شود، عرض کردم چرا؟ فرمود: ازکشته شدن مى ترسد … (۶)

۴٫ آمادگی پذیرش : کیما براى تحقق یک انقلاب همه جانبه در سطح جهان، علاوه بر وجود رهبرى شایسته، آمادگى عمومى نیز لازم است.

——————————

۱٫ بحارالانوارج ۵۲ص ۹۱

۲٫ بحارالانوارج ۵۲ باب علة الغیبة.

۳٫ بحارالانوار ج ۵۲ ص ۳ ۱ ۱ .

۴٫ بحارالانوارج۵۱ ص ۵۲ ۱٫

۵٫ همان

۶٫ مهدى انفلایى بزرگ آیت الله مکارم شیرازى، ص۲۴۰٫



 ادامه مطلب "فلسفه غیبت" را بخوانید.
بازديد : 106 views  موضوع: اهل بیت علیهم السلام  تاريخ: ۱۶ خرداد ۱۳۹۰

فلسفه انتظار

فلسفه انتظار، دمیدن روح امیدوارى و پایدارى است.


انتظار و عقیده به ظهور مصلح، شیعه را در جریان زمان، براى مقاومت پرورش داد و جامعه شیعه را از زوال نگاه داشت

و تا امروز، این عقیده، عامل بقاى شیعه و پایدارى اوست.


شیعیانى که با وضعیت اسفبار حکومت بنى امیه و بنى عباس، روبه رو شده بودند، اگر منتظر وآینده بین نبودند و اعتقاد به پیروزى حق و عدالت

نداشتند، هرگز براى شان حال مقاومت باقى نمى ماند و از دگرگون شدن اوضاع نا امید مى شدند و ریشه هر حرکت و پایدارى در آن ها خشک

مى شد . اما قرآن کریم بشارت داده و پیامبر اکرم (ص (وحضرت على(ع) نیز وعده داده اند که این دین، پایدار مى ماند و همیشه، حق پیروز است.

پس از رحلت رسول خدا(ص) تا به امروز، ریشه همه حرکت ها ونهضت هاى شیعه علیه باطل، همین فلسفه انتظار و عقیده به ادامه مبارزه حق و

باطل بوده است.این همان فلسفه اى است که در ادیان گذشته نیز مایه امیدوارى پیروان آن ها و مشوق آنان به پایدارى بوده است.


پس فلسفه انتظار، مانند یک عامل و ماده حیاتى مهم، در تمام ادیان آسمانى وجود داشته و رمز بقا و موجودیت آنان بوده است و ا

کنون هم از عوامل بقاى جامعه مسلمانان است(۱)

 

1- امامت ومهدویت ج ۱ ص ۳۹۴

 ادامه مطلب "فلسفه انتظار" را بخوانید.
بازديد : 104 views  موضوع: اهل بیت علیهم السلام  تاريخ: ۱۵ خرداد ۱۳۹۰
اللهم عجل لولیک الفرج

http://vares.ir/

پیشینه غیبت


قبل از ورود به بحث اشاره به چند نکته ضرورى است:

۱ـ مفهوم غایب بودن امام به این معنا نیست که وجود ناپیدا و روِیایى دارد! بلکه آن حضرت مانند سایر انسان‌ها از یک زندگى طبیعى، عینى و

خارجى برخوردار است، به طورى که آن حضرت در میان مردم و در دل جامعه رفت و آمد دارد و گفتار مردم را مى‌شنود و بر اجتماعات آن‌ها وارد مى‌شود و سلام مى‌کند.

او مردم را مى‌بیند، ولى این مردم‌اند که نمى‌توانند جمال مبارک آن حضرت را ببینند. به عبارتى دیگر هر چند امام مهدى عجل‌اللّه‌تعالى‌فرجه‌الشریف ظهور ندارند ولى حضور دارند؛

به یک معنا این مردمند که از امام خویش غایب‌اند. چنان‌که مولاى متقیان امام على علیه‌السلام در این باره مى‌فرمایند: «‌هنگامى‌که امام غایب از نسل من، از دیده‌ها پنهان شود

مردم با غیبت او از حدود شرع بیرون روند، و توده مردم خیال کنند که حجت خدا از بین رفته و امامت باطل شده است! سوگند به خداى على علیه‌السلام در چنین روزى حجت خدا

در میان آن‌هاست، در کوچه و بازار آن‌ها گام بر مى‌دارد، و در خانه‌هاى آن‌ها وارد مى‌شود، و در شرق و غرب جهان به سیاحت مى‌پردازد و گفتار مردم را مى‌شنود و بر اجتماعات

آن‌ها وارد مى‌شود، و سلام مى‌کند. او مردم را مى‌بیند، ولى مردم تا روز معین و وقت معین او را نمى‌بینند، تا جبرئیل میان آسمان و زمین بانگ برآورده و ظهور را اعلام کند».

«حتى اذا غاب المتغیّب من ولدى عن عیون الناس، و باح النّاس بفقده و اجمعوا على انّ حتّى الحجّه ذاهبه و الامامه باطله… فوربّ علىٍّ انّ حجتها علیها قائمه، ماشیه فى

طرقاتها، داخله فى دورها و قصورها، جوّاله فى شرق الارض و غربها، تسمع الکلام و تسلّم على الجماعه ترى ولا ترى الى الوقت والوعد و نداء المنادى من السّماء» یوم الخلاص،

ط۴، ص۱۳۹٫

آیا مى‌توان سندى گویاتر از امیرالمؤمنین علیه‌السلام پیدا کرد؟

ما با در دست داشتن این گونه اسناد محکم که همه آن‌را قبول دارند، مى‌گوییم: امام علیه‌السلام در میان مردم و با مردم است و بر امورات آن‌ها نظارت دارد.

۲ـ از آن‌جا که بشر داراى علم محدودى است، لذا نمى‌تواند به اسرار خداوند پى ببرد و عجولانه در مورد قضایاى الهى قضاوت نماید. چنان‌که مى‌فرماید: «… و ما اوتیتم من العلم الاّ

قلیلاً»، اسراء/۸۵؛ از دانش جز اندکى به شما داده نشده است.

این آیه نشان مى‌دهد که مجهولات بشر به مراتب بیشتر از معلومات او مى‌باشد. بنابراین اگر علم هزارها بلکه میلیون‌ها سال دیگر هم جلو برود، هنوز معلومات او در برابر

مجهولاتش بسیار مختصر و ناچیز است و تنها خداوند است که به همه چیز علم دارد و علم او ذاتى بوده و بى‌نهایت است. لذا کسى نمى‌تواند نسبت به وجود امرى مانند غیبت

امام زمان عجل‌اللّه‌تعالى‌فرجه‌الشریف به علت عدم کشف سرّ این امر به آن اعتراض کند و آن را بى‌فایده و بى‌مصلحت بداند.

۳ـ غیبت امام زمان عجل‌اللّه‌تعالى‌فرجه‌الشریف یک امر اتفاقى و بى‌سابقه نیست، بلکه غیبت حجت‌هاى الهى در مقطعى از زمان در سنت الهى یک امر معمولى بوده است،

چنان‌که گروهى از اولیاى الهى (مانند حضرت خضر، موسى، یونس، عُزیر، ابراهیم، صالح، ذوالقرنین و…) از دیدگان پنهان بوده‌اند، ولى هرگز از حوادث و اوضاع زمان غفلت نداشتند

و به جهت ولایت و اختیاراتى که از جانب خدا به آن‌ها داده شده بود، پیوسته در اموال و نفوس تصرف مى‌کردند و اوضاع را طبق مصالحى رهبرى مى‌نمودند، اگرچه تصرفات آن‌ها نیز

از دیدگان مردم عادى پنهان بود.

۴ـ این سؤال تازگى نداشته و تنها در عصر ما مطرح نشده است، بلکه از روایات اسلامى برمى‌آید که حتى پیش از تولد حضرت مهدى عجل‌اللّه‌تعالى‌فرجه‌الشریف نیز این سؤال

مطرح بوده و هنگامى که پیامبر اسلام صلى‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم و ائمه پیشین علیهم‌السلام از مهدى و غیبت طولانى آن حضرت سخن به میان مى‌آوردند، با چنین سؤالى روبه‌رو

مى‌شدند و به آن پاسخ مى‌گفتند. به عنوان نمونه:

الف) پیامبر اسلام صلى‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم در پاسخ این پرسش که آیا شیعه در زمان غیبت، از وجود قائم فایده‌اى مى‌برد؟ فرمودند: بلى، سوگند به پروردگارى که مرا به پیامبرى

برانگیخت، در زمان غیبتش از او نفع مى‌برند و از نور ولایتش بهره مى‌گیرند، همان‌گونه که از خورشید به هنگام قرار گرفتن در پشت ابرها استفاده مى‌کنند. عن جابر الانصارى أنّه

سأل النبى(ص) هل ینتفع الشیعه بالقائم(عج) فى غیبته؟ فقال(ص): «إى والّذى بعثنى بالنبوّه إنهم لینتفعون له و یستفیدون بنور ولایته فى غیبته کانتفاع الناس بالشمس و إن

جلّلها بالسّحاب»، بحارالانوار، ج۵۲، ص۹۲٫

ب) امام صادق علیه‌السلام فرمودند: از روزى که خداوند حضرت آدم را آفریده تا روز رستاخیز، زمین هیچ‌گاه خالى از حجت نبوده و نخواهد بود، یا حجت ظاهر و آشکار و یا غایب و

پنهان، و اگر حجت خدا نباشد، خدا ستایش نمى‌شود. راوى پرسید: مردم چگونه از امام غایب و پنهان استفاده مى‌کنند؟ حضرت فرمودند: آن چنان که از خورشید پشت ابر

استفاده مى‌کنند. بحارالانوار، ۶/۹۲٫

ج) خود حضرت مهدى عجل‌اللّه‌تعالى‌فرجه‌الشریف نیز روى این معنا تکیه کرده‌اند. در توقیعى که آن حضرت در پاسخ به سؤالات اسحاق بن یعقوب صادر فرمودند و توسط محمد بن

عثمان تحویل اسحاق گردید، چنین نوشتند: اما چگونگى استفاده مردم از من، هم‌چون استفاده آن‌هاست از خورشید، هنگامى که در پشت ابرها پنهان مى‌شود. طوسى،

الغیبه/۱۷۷

منبع: مرکز ملى پاسخ‌گویى به سؤالات دینى


 ادامه مطلب "چگونه مى‌توان از امامى که غایب است‌ و از نظرها پنهان مى‌باشد بهره‌مند شد؟" را بخوانید.
بازديد : 140 views  موضوع: اهل بیت علیهم السلام  تاريخ: ۱۴ خرداد ۱۳۹۰

 

 

همانگونه که از لقب پنجمین ستاره آسمان علم اهل بیت‌(ع) پیداست، حضرت امام محمد باقر‌(ع) نه تنها وارث علم پیامبر اعظم‌(ص) است

بلکه شکافنده و مفسر علم دیگر انبیاء الهی نیز می‌باشد.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

شَرِّقَا وَ غَرِّبَا لَنْ تَجِدَا عِلْماً صَحِیحاً إِلَّا شَیْئاً یَخْرُجُ مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ الْبَیْتِ [۱]

اگر به شرق و غرب عالم هم بروید، علم صحیح را در نمی‌یابید مگر در نزد ما اهل بیت‌(ع)

* نگاهی به تولد و دوران امامت
شهادت حضرت ابی جعفر، را به محضر حضرت بقیه الله الاعظم (علیه السلام) و عموم شیعیان و محبین حضرتش تسلیت عرض می کنم، آن حضرت در سال ۵۷ هـ ق در مدینة

النبی به دنیا آمدند و حدود ۳۹ سال همراه پدر بزرگوارشان امام العارفین و زین العابدین علی بن حسین (علیهما السلام) بودند، حضرت امام سجاد(ع) در سال ۹۴ ه ق به شهادت

رسیدند و از آن تاریخ به بعد امامت به امام باقر (علیه السلام) رسیده و حدود ۱۸ سال سکان امامت و هدایت را بر عهده داشتند و

در سال ۱۱۴ ه ق به شهادت رسیدند و در آن هنگام عمر شریف ایشان ۵۷ سال بود.

هر یک از امامان معصوم(ع) دارای خصلت‌ها و ویژگی‌های خاصی بودند که در آن صفت جلوه گر شدند؛ البته معنی این جمله این نیست که دیگر امامان معصوم(ع) آن ویژگی‌ها را

ندارند، بلکه به اعتقاد ما که برگرفته از قرآن و روایات و زیارات و تاریخ است، همه امامان معصوم(ع) جامع جمیع فضائل و کمالات می باشند و

جمیع علوم انبیاء و علم اولین و آخرین را داشته‌اند، همه آنها کاظم بودند ؛ صادق و حلیم بودند و …. لکن به اقتضای زمان و مقتضیات

روزگار شان تجلیات و ظهور و بروز ویژه ای داشتند. حضرت ابی جعفر امام باقر ـ علیه السلام ـ در بعد ترویج فرهنگ جهان اسلام و پیام رسانی نهضت کربلا بی نظیر و بی بدیل

بودند.

* نقش امام محمد باقر‌(ع)‌ در نهضت عاشورا
کربلا دارای چند چهره و شامل ابعاد خون و قیام، ایثار و جهاد؛ صبر و مقاومت بود، چهره تمام نمای کربلا را حضرت ابی جعفر علیه السلام در قالب نشر معارف و تربیت شاگردان

کربلایی ارائه دادند و جالب اینجاست که حضرت از امامان معصومی هستند که خود جریانات کربلا را از نزدیک دیده اند ، کوفه و شام را دیده اند و

جریانات زیبایی هم برای آن حضرت در این مسیر رخ داده است که من یک نمونه را عرض می کنم: زمانی که کاروان اسیران کربلا وارد مجلس

یزید شدند، یزید به اطرافیان نگاه کرد و به آنها گفت نظر شما درباره این کاروان چیست؟ من با این کاروان چه کنم؟

همه به اتفاق گفتند؛ مرد و زن و خردسال را همه از بین ببر و گرنه در آینده ایجاد مشکل می کنند؛ بلا فاصله امام باقر‌(ع) که در آن زمان ۴ سال از عمر شریف شان می گذشت لب

به سخن گشودند و این جا بود که مقام امامت و علم لدنی را نشان می دادند.

آن حضرت برخاستند و گفتند : یزید اطرفیان تو از اطرافیان فرعون بدتر است. یزید علت را جویا شد؟!

حضرت فرمودند : فرعون با اطرافیان خود مشورت کرد که با موسی و ‌هارون چه کنند؟ آنها نگفتند آنها را بکش بلکه گفتند؛ ساحران را جمع کن تا به نبرد اینها بیایند و فرمان به

کشتن ندادند؛ ولی اطرافیان تو می گویند اینها را به شهادت برسان بعد امام باقر علیه السلام فرمودند؛ می‌دانی دلیل آن چیست؟

یزید گفت: نه؟

حضرت فرمودند : اطرافیان فرعون حلال زاده بودند، ولی اطرافیان تو همه نامشروع و حرام زاده هستند.

یزید در آن مجلس خیلی خجالت زده شد و نتوانست کاری بکند .

این یک بعد از چهره علمی حضرت بود ، که در سن ۴ سالگی بودند، ولی هنوز امامت ظاهری نرسیده اند، اما آیات را می دانند؛ از تاریخ اطلاع دارند، به مقایسات علم دارند

و از حقیقت اطرافیان فرعون با خبرند و حقیقت اطرافیان یزید را هم می داند [۲]

*نمونه ای از علم لدنی حضرت


حضرت باقر علیه السلام وقتی به جابر بن عبدالله انصاری فرمود : جابر «اَثبِت وصیَّتک» ، جابر وصیتت را تثبیت کن ؛ یعنی مرگ و اجل تو نزدیک است،

جابر متحیر و متعجب گفت : یابن رسول الله این عهدی است که پیامبر اکرم (ص) به من فرمودند؛ من آخرین ملاقات را با شما دارم ، شما از کجا

متوجه شدید که پایان عمر من است، حضرت فرمودند : جابر «انِی اَعلمُ ما فِی السَمواتِ و ما فِی الارض و ما فِی اَرحام اُمهات» آنچه که

در آسمان و زمین و آنچه که در رحم مادران و صلب پدران هست را من می دانم و علم به گذشته و آینده و حال دارم لذا نیازی نیست کسی اینها را به من تعلیم بدهد. [۳]

* ممنوعیت نقل حدیث به مدت صد سال

حضرت امام باقر علیه السلام به تبیین و تفسیر آیات قرآن و تربیت شاگردان بسیار بزرگی پرداختند و آن هم علت بسیار زیبایی دارد ؛ نقل روایات به مدت صد سال ممنوع بود و

کسی بر بالای منبر نباید روایت می‌خواند ؛ فردی به نام «قرظة بن کعب» می‌گوید؛ من می خواستم به عراق بروم خلیفه دوم اهل سنت من را

بدرقه کرد و در مسیر از من پرسید می دانی چرا تو را بدرقه کردم؟ گقتم لابد بخاطر احترامی که برای صحابه وحی قائل هستی؟!

گفت: این محفوظ ؛ اما علت بدرقه من چیز دیگری است، آمده ام بگویم مبادا برای مردم حدیث و روایات بخوانی ! می گوید من وارد عراق شدم و مردم مرتب به نزد من می آمدند و

می گفتند:« شما از اصحاب حضرت رسول (ص) هستید روایاتی که از ایشان شنیده اید را بخوانید؟

گفتم : خلیفه دوم من را نهی کرده است و نمی توانم روایت بخوانم و مادامی که در عراق بودم روایتی را برای مردم نخواندم [۴]

تاریخ ثابت می کند، علت ممنوعیت این امر یک چیز است، از آنجایی که نود درصد از روایات شامل جایگاه امیر المومنین‌(ع)، حضرت زهرای اطهر(س) و امامان معصوم علیهم

السلام و مناقب و فضائل ایشان و جایگاه ایشان می شد، اگر این روایات مطرح می‌گردید، مردم خود به خود گرایش به خاندان عصمت

و اهل بیت رسول الله (ص) پیدا می کردند، برای انزوای اهل بیت (ع) از یک طرف فدک را گرفتند و از طرفی نقل احادیث و روایات را ممنوع کردند

لذا بعد از مدتی جهان اسلام در فقر عجیبی به سر می برد و دیگر آشنایی با آیات و روایات در کار نبود، حتی ابن عباس می گوید مردم بصره

نمی دانستند که زکات فطره چیست و آشنایی به مسائل عادی و معمولی نداشتند تا اینکه بنی امیه رو به تضعیف رفت و بنی العباس در حال

رشد و قدرت بودند و این دو گروه با هم درگیر شدند و در این که امام باقر علیه السلام فرصت مهم و طلایی پیدا کردند و روایات نبوی و علوی و

ولایی و روایات بسیاری مطرح کردند و مکتب را قوی و مستحکم کردند برای مثال نمونه‌هایی را عرض می کنم.

* سی هزار سؤال از امام محمد باقر‌(ع)
محمد بن مسلم می گوید: سی هزار سئوال از امام باقر علیه السلام پرسیدم و جواب گرفتم و ۱۶ هزار روایت از امام صادق علیه السلام پرسیدم،

یعنی فقط یک نفر ۴۶ هزار روایات اعتقادی ، اخلاقی ، عبادی ؛ سیاسی و…..در همه شئون از امام باقر و امام صادق علیهما السلام یاد گرفته است.

در این فرصت زیبای طلایی جابر بن یزید جعفی که از اصحاب سِرّ و برجسته امام باقر علیه السلام است و مرحوم خاتم المحدثین شیخ عباس قمی در منتهی الامال در بخش

شاگردان حضرت امام باقر (ع)، وی را جلیل القدر ، عظیم الشان و از اصحاب سِرّ معرفی می کنند، می‌گوید: من هفتاد هزار روایات از امام باقر علیه السلام آموختم و امام فرمودند؛

آنها را برای مردم بیان کن و هفتاد هزار روایت دیگر آموختم که فرمودند؛ برای کسانی که کشش عقلی دارند و تحمل درک این فضائل و مناقب را دارند بیان کن و نسبت به هفتاد

هزار روایت دیگر فرمودند؛ لعنت من و لعنت آبای من و لعنت فرشتگان بر تو باد اگر آنها را برای مردم بیان کنی که این روایت مربوط به ظرفیت وجودی توست. [۵]

در همین راستاست که شیخ مفید که می فرماید؛ علوم، اخبار و معارفی که از امام باقر علیه السلام به ما رسیده از هیچ امام معصومی به ما نرسیده است و امام صادق علیه

السلام نیز در حقیقت مکمل نشر معارف و حقایق امام باقر‌(ع) هستند .

* عالم اهل سنت می‌گوید: کسی که منکر فضایل امام باقر‌(ع) باشد یا بی بصیرت است یا بد سیرت.

فردی به نام ابن حجر هیتمی از عالمان برجسته اهل سنت، کتاب معروفی دارد به نام «الصواعق المحرقه» او می گوید؛ آنقدر معارف، احکام، فقه و.. از امام باقر علیه السلام سر

زده که احدی منکر این همه فضائل و نشر حقایق نمی شود مگر آنکه یا بی بصیرت باشد ؛ یا بد سیرت. [۶]

و نیز فردی به نام عبد الله بن عطا که فقیه معروف اهل سنت بود، می گوید: من در همه عمرم عالمان و دانشمندانی را ندیده ام در مقابل کسی تحقیر بشوند، مگر در نزد بزرگی

همچون امام باقر علیه السلام به گونه ای که حکم بن عتیبه که به علم و دانش و مناظره معروف بود، وقتی محضر امام باقر علیه السلام می رسید؛ چنان تحقیر می شد گویا یک

گنجشک و پرنده کوچکی است در مقابل امام باقر علیه السلام. [۷]

* تأثیر ابهت امام باقر(ع)
فردی به نام قتاده که فقیه اهل بصره و از علمای معروف اهل سنت بود و قرآن را تفسیر می کرد، چهل مسئله بسیار مهم آماده کرده بود که وقتی به محضر امام باقر علیه السلام

برسد از حضرت سئوال کند به خیال آنکه حضرت نتواند جواب بدهد، خود او می گوید؛ محضر امام رسیدم و ابهت امام چنان من را فراگرفت که همه مسائلم را فراموش کردم و

حضرت فرمود؛ مسائلت را بپرس، گفتم در مقابل شما همه مسائلم را فراموش کردم.

نمونه ای دیگر: عکرمه؛ وقتی به محضر حضرت می رسد می لرزد و می گوید یا بن رسول الله (ص) این چه حالتی است که بخود گرفته ام؟ حضرت فرمود؛ یا عبید اهل شام «ای

نوکر کوچک بنی امیه و اهل شام» آیا نمی‌دانی که در خانه ایی از خانه‌های انبیاء نشسته ای، خانه ما خانه نبوت است. [۸]

* فرصت طلایی
از یک طرف روایات در عصر آن حضرت فراموش شده است و از طرف دیگر هم فرصتی طلایی رخ داده و بین بنی امیه و بنی عباس نزاع بالا گرفته است، لذا حضرت از این فرصت

نهایت استفاده را کردند و تمام معارف جهان اسلام را از نو برای همه بیان و مطرح کردند.

برای اینکه جایگاه حضرت مشخص شود به یک روایت جالب و زیبا اشاره کنم، رئیس مذهب شیعه حضرت امام صادق علیه السلام فرمودند تمام فقه و احادیث ما بر گرده چند

شخصیت والا مقام می گردد، محمد بن مسلم ؛ زراره؛ ابابصیر ؛ برید بن معاویه عجلی، این چهار شخصیت والا مقام فقه را نگه داشته اند و فرمودند «لولا زُراره و محمد بن مسلم

و.. لَانْدَرَسَتْ أَحَادِیثُ أَبِی» اگر زواره و محمد بن مسلم و … نبودند احادیث پدرم از بین می‌رفت، بعد فرمودند؛ همه این‌ها از شاگردان مکتب پدر من هستند.» [۹]

امروز نیز اگر اصول و فقه داریم، اگر اصول و فروع کافی و کتاب من لایحضر الفقیه و استبصار و تهذیب و فقه الرضوی و … داریم، همه اینها عمدتا زیر سایه لطف امام باقر و امام صادق

علیها السلام و امامان معصوم علیهم السلام قرار گرفته است.

*دو نکته زیبا
من ناچارم به دو نکته بسیار زیبا و ظریف اشاره کنم تا شیعه همچون امام راحل فریاد برآورد که ما «مفتخریم امام باقر (ع) از ماست ما مفتخریم که امام صادق (ع) از ماست

صحیفه سجادیه امام زین العابدین و مصحف حضرت زهرا از ماست.» [۱۰]

جابر بن یزید جعفی در ابتدای ورودش به محضر امام باقر علیه السلام [البته وی در اوایلی که محضر امام باقر علیه السلام رسید آشنایی با مقام امامت نداشت، ولی بعد‌ها قوی

شد و جزو اصحاب سِرّ ایشان گردید] عرضه داشت یا بن رسول الله من دوست دارم روایاتی را که شما بیان می فرمائید، سندش را نیز ارائه

بدهید و بدانم این مطالب را از کجا بیان می فرمایید؛ امام باقر علیه السلام فرمودند «اکتب» بنویس «عن ابی عن ابیه عن جده عن رسول الله عن جبرئیل عن الله» تمام سلسله

سند روایات من اینگونه است که همه روایات من از لحاظ سندی به خدا می رسد. معنی این چیست؟

یعنی ما دو وحی داریم، یک وحی قرآنی که بر رسول الله نازل می شد و دوم وحی بیانی که خدای متعال همه حقایق را به پیامبر داده است و پیامبر اکرم به امیر المومنین و بعد به

امام حسن و امام حسین و … بعد به امامان معصوم دیگر رسیده است، پس تمام روایات امامان معصوم وحی بیانی است، لذا یک مورد وجود ندارد که از خود سخنی بگویند که

«وَما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ (۳) إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحى‏ (۴)»[۱۱]

حضرت امیر فرمودند؛ هزار باب علم برای من گشوده شده است [۱۲] و این هزار باب علم منتقل شد است به امامان معصوم (ع)، از این رو به روایات معصومین به عنوان وحی الهی

باید بنگریم.

*ذکر دکتر کربن فرانسوی
نکته دوم را دکتر کربن که در نزد علامه طباطبایی شاگردی کرده است بیان نموده است ؛ آقای دکتر دینانی از شاگردان علامه می‌گوید؛ من از دکتر کربن سئوال کردم، هر فیلسوفی

برای خود ذکری دارد شما که شبها در قم به سر می برید چه ذکری دارید؟ دکتر کربن گفت شب تا به صبح ذکر من «قال الباقر(ع)» و «قال الصادق(ع)» است.

بعد دکتر کربن در ادامه گفت؛ تمام مکتب‌ها از عالم غیب بریدند، یهودیان بعد از موسی و مسیحیان بعد از عیسی و اهل سنت بعد از حضرت رسول الله از علم غیب بریده شدند،

تنها مذهب شیعه است که ارتباطش با غیب الغیوب و عالم معنی باقی مانده است و از بین نرفته است.

*خداوند ما را به هر چه بخواهیم قادر کرده است
جابر بن یزید جعفی می گوید؛ محضر امام(ع) رسیدم و عرض کردم نیازمندم، به من کمک نمایید و حضرت فرمود]چیزی[ موجود نیست و نشستم و یکی از شعرای اهل بیت (ع)

وارد شد و گفتند؛ اجازه می دهیدمرثیه ایی بخوانم، حضرت یک کیسه درهم برای ایشان آوردند و دوباره به امام عرض کرد، باز هم بخوانم و حضرت فرمودند بخوان و کیسه دوم را

آورند و این واقعه سه مرتبه اتفاق افتاد و سی هزار درهم برای او آوردند و آن شاعر مرثیه سرا به امام عرض کرد؛ من برای محبتی که نسبت به شما خاندان دارم سروده ام و به فکر

درهم و دینار نبوده ام و حضرت برای او دعا کردند و اموال را به جای خود برگرداندند، جابر می گوید من با تعجب از حضرت سئوال کردم شما که فرمودید؛ پولی موجود نیست داستان

از چه قرار است؟! امام به من فرمود: برخیز و داخل اتاق شو! جابر می گوید داخل اتاق شدم و چیزی نیافتم آنگاه حضرت با پای مبارک به زمین زد و از زمین شمس‌های طلا به

بزرگی گردن شتر بیرون زد و حضرت فرمودند، خداوند ما را بر هر آنچه که بخواهیم قادر کرده است.[۱۳]
*شکافتن علم برتر از داشتن علم است
ما وقتی می گوییم «باقر علم الاولین و الاخرین» و یا «باقر علم النبیین» این عبارت دو نکته دارد، یکی اینکه امام باقر (ع) علم ۱۲۴ هزار پیامبر را دارد و نکته دوم شکافتن علوم و

شرح و توضیح آن است.

و علم و دانش اینطور نیست که وقتی می گوییم باقر علم النبیین یعنی علم مصطلح را می داند و علم بلایا و منایا و طی الارض و اسرار خلقت و … را می داند، علم ایشان علم

اصطلاحی نیست، آصف بن برخیا که داستان او در قرآن آمده، علم داشت، اما «علم من الکتاب» داشت « قالَ الَّذی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُک‏»

[۱۴]او که حرفی از کتاب را می دانست به حضرت سلیمان عرضه داشت که تخت بلقیس را از یمن به شام قبل از اینکه پلک شما به هم بخورد برای تو حاضر می کنم، او یک حرف

از علم را می دانست امام باقر و امام صادق علیهما السلام فرمودند ما علم کل کتاب را داریم.[۱۵]

*انجام عمل پیامبران به اذن خدا


ابابصیر که مردی نابینا بود، خدمت حضرت باقر رسید عرض کرد: «أانتم ورثة رسول الله» آیا شما جانشینان پیامبر اکرم هستید؟ فرمود: بله عرضه داشت پیامبر (ص) علم همه انبیا

را به ارث برده بودند؟ فرمودند: بله؛ عرض کرد شما هم این علوم را داری؟ فرمود: بله ؛ عرض کرد: أَنْتُمْ تَقْدِرُونَ عَلَى أَنْ تُحْیُوا الْمَوْتَى وَ تُبْرِءُوا الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ؟ قدرت دارید مرده را

زنده کنید و برص را شفا دهید؟ فرمودند: بله به اذن خدا.

حضرت فرمودند؛ نزدیک بیا، جلو رفتم و امام باقر دستان مبارک خود را به چشمان من کشید همه چیزهای اطرافم را می دیدم، حضرت فرمود:ابابصیر می خواهی بینائیت بماند یا

نه؟ اگر بینائیت بماند، فردای قیامت حساب و کتاب داری و یا بینایی را بگردانم به جای اول که فردای قیامت بدون حساب وارد بهشت شوی؟ عرضه داشتم دوست دارم بدون حساب

وارد بهشت شوم و حضرت اراده کردند و چشمان من به حالت اول برگشت. [۱۶]

*اوضاع سیاسی زمان امام باقرعلیه السلام
امام باقر در زمان ۵ خلیفه اموی زندگی می کردند، ۴ نفر آنها فرزندان عبد الملک مروان بودند، ولید بن عبد الملک مروان ، سلیمان بن عبد الملک، عمر بن عبد العزیز که از

فامیل‌های عبد الملک بوده است، یزید بن عبد الملک مروان ؛ هشام بن عبد الملک مروان که بر امامان معصوم سخت گیری می کردند و مردم را در فشار قرار می دادند، هر چند

مقداری در زمان عمر بن عبد العزیز امامان در آزادی بودند و در زمان حکمرانی عمر بن عبد العزیز بود که فدک را به اهل بیت (ع) برگرداند و سب امیر المومنین را ممنوع کردند و نقل

احادیث را آزاد کردند.

نقل احادیث آزاد شد، ولی دو مشکل وجود داشت : اولا بسیاری از صحابه مرده بودند و بسیاری از روایات فراموش شده بود و روایات دروغین بسیاری را معاویه و معاویه‌ها جعل کرده

بودند، اینجا بود که نهضت علمی امامان معصوم (ع) شروع شد و امام باقر (ع) از این فرصت طلایی استفاده کردند و حقایق و معارف دین را ترویج و بیان نمودند تا اینکه نوبت به

هشام بن عبدالملک خلیفه عباسی رسید و دوباره سخگیری‌ها شروع شد، نکته جالب این است که مأمون خلیفه عباسی، مناظرات علمی راه می انداخت و با امثال جاثلیق‌ها و

بزرگان علمی با علی بن موسی الرضا مبارزه می کرد، ولی در دربار هشام کسی از عالمان نبود لذا مجبور بود با برخی مسابقات ساده و

روش‌های رایج مثل تیراندازی با امام باقر علیه السلام برخورد کند و جلسه تیر اندازی راه انداخت و به ایشان گفت :آیا بلدی؟ حضرت فرمودند؛ ما اهل این کار نبوده ایم،

ولی هشام گفت: شما باید تیراندازی کنید و حضرت ۹ تیر پشت سر هم اندختند که هر یک بر قاف دیگری نشست و رنگ هشام پرید و به امام گفت : شما فرمودید من تیراندازی

نکرده ام و امام در جواب فرمودند : نگفتم بلد نیستم، گفت فرزندتان جعفر بن محمد بلد است؟ فرمود آری، هشام به امام عرض کرد: از کجا آموخته است؟ امام فرمود از این آیه

«الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی»‏[۱۷] یعنی وقتی خدا می گوید امروز دین را برای شما کامل کردم، تکویناً همه اصول و فروع دین و همه ابوابش را خداوند به ما

آموخته است، همه ما تکوینا تیراندازیم و شناگریم و جهادگریم.

* اعتراف عالم مسیحی به عظمت علمی امام باقر‌(ع)


حضرت هنگام بازگشت در بین راه دیدند جمعیت فراوانی در محلی جمع شده است ، گفتند: چه خبر است، گفتند سالی یک مرتبه بزرگی از مسیحیت از خانه خود بیرون می آید و

مردم مسیحی از او سئوالاتشان را می پرسند و امام صادق علیه السلام می گوید آن پیر مسیحی نگاهی به جمعیت کرد و چهره پدرم را دید و متوجه شد که او آشنا نیست گفت

شما کیستید؟

امام فرمودند: مسلمانم.

گفت: از علم بهره داری؟

پدرم فرمود : من از نادانان و جاهلان نیستم.

گفت سئوالی دارم با اینکه در بهشت غذا می خورند فضو لات آن کجا می رود؟ آیا نظیری در این دنیا داریم؟

حضرت فرمودند : بله بچه در رحم مادر غذا می خورد و فضولاتی ندارد.

مسیحی پرسید : می گویند در بهشت از یک درخت میو ه‌ها را می چینند و چیزی از آن کم نمی شود این چگونه می شود؟

فرمودند : به مانند یک آتش که اگر هزاران چراغ را روشن کنند چیزی از آن کم نمی شود . پیرمرد متغیر شد و رو کرد به مسیحیان و گفت : شما این عالم بزرگ را دعوت کرده اید تا

من محکوم شوم؟ بخدا قسم دیگر مرا نمی بینید و من هیچ عالمی به بزرگی این عالم مسلمین سراغ ندارم. [۱۸]

*ابعاد فعالیت‌های علمی امام باقر (ع)

تربیت ۴۸۰ شاگرد

امام باقر و صادق (ع) اصولی را برای جهان شیعه که بسیار مهم است را تثبیت نمودند، قبل از این مطلب باید بدانیم که ایشان شاگردان برجسته ای را تربیت و بیش از ۴۸۰ شاگرد

تحویل جهان تشیع دادند که هیچ کدام از آنها انسان‌های معمولی نبودند ؛ یکی از ایشان زراره ابن اعین بوده که امام به او فرمودند: من دوست دارم در مسجد بنشینی و فتوا بدهی.

امروز اگر زرارة ابن اعین یا ابا بصیر یا محمد بن مسلم یا فضیل بن یسار یا مفضل یا هشام بن سالم یا هشام بن حکم بودند، قطعا مراجع پای درس ایشان شرکت می کردند ؛

مفسرین پای درس ایشان شرکت می کردند وقتی می گوییم ۴۸۰ شاگرد تحویل دادند، معنایش این است که هریک اگر الان بودند سرآمد عالم تشیع و جهان محسوب می شدند.

*حوزه‌های علمیه ریزه خوار امام باقر و امام صادق (ع)
این شاگردان ۴۰۰ کتاب نوشتند که معروف است به «اصول اربعه مئه» ما هرچه داریم از این ۴۰۰ کتاب داریم کتاب «کافی» خلاصه ۴۰۰ کتاب است و سید بن طاووس می گوید : این

۴۰۰ کتاب نزد من بوده پس امروزه حوزه‌های علمیه ریزه خوار شاگردان مکتب امام باقر و امام صادق علیهما السلام هستند.

*تمام علم نزد اهل بیت (ع) است
امامان معصوم (ع) اصول بسیار مهمی را برای جهان شیعه مدون نمودند، تمام علم نزد اهل بیت عصمت و طهارت است و جای دیگر خبری نیست، لذا امام باقر به سلمة بن کهیل

فرمود؛ اگر به شرق و غرب عالم بروید علم صحیح و درست را پیدا نمی کنید الا اینکه از خانه ما بیرون آمده است. [۱۹]

*آفتاب آمد دلیل آفتاب
اگر معارف اهل سنت و شیعه را کنار هم بگذارید و مقایسه کنید «صحیح مسلم» و «بخاری» را در کنار کتاب «کافی» و «من لایحضر الفقیه» و «استبصار» بگذارید می‌بینیم که

مسائل خلاف عقل و خلاف قرآن در آن دیده می شود، مثلا یکی از مسائل این است که آنها می گویند : خدا را با چشم سر می شود دید ؛

یا در باب انبیا می‌گویند که موسی چنان به عزرائیل سیلی زد که چشم او از حدقه در آمد، کتاب «سیری در صحیحین» آقای صادقی نجمی را

مطالعه کنید وی در صحیح مسلم و بخاری سیر کرده و اشکالات را بیان نموده است و علت آن هم این است که مکتب ایشان بر قیاس بر پاست

و بزرگی از فرزانگان گفته است که : مکتبی که بر اساس قیاس بر پا می شود مکتب جهل است، یعنی در واقع اهل قیاس می گویند :

ما نمی دانیم و مجبوریم قیاس بکنیم در حالی که مکتب شیعه مکتب عقل است و نیازی به قیاس و استحسانات و… ندارد لذا مکتب شیعه

مکتب «یافتن» است و مکتب غیر شیعه مکتب «بافتن» است.

عقل، نقل و قرآن می گویند؛ جامعه نیاز به امام دارد، خود اهل سنت هم این حرف را می زنند؛ اگر جامعه نیاز به امام ندارد چرا در سقیفه بنی ساعده خلیفه انتخاب می کنند و

امامان معصوم (ع) نیز فرمودند؛ امام باید اعلم مردم ؛ شجاع ترین و زاهد ترین مردم باشد و همه این ویژگی‌ها در امامان معصوم موجود بوده است. [۲۰]

*نمونه ای از علم امام
نافع ابن ارزف که از خوارج است نزد امام باقر‌(ع) آمد و گفت؛ چرا امیر المومنین زیر بار حکمیت رفت، ایشان فرمودند؛ حضرت زیر بار حکمیتی رفت که طبق قرآن حکم کنند، نه اینکه

از خودشان حکم کنند، ولی حکمین طبق قرآن حکم نکردند، ثانیا حکمیت را پیامبر (ص) پذیرفته است «وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَیْنِهِما» اگر مرد و زن با هم اختلاف داشتند حَکَم بگیرند

[۲۱] و پیامبر هم برای جریان گروهی از یهودی‌های بنی قریظه ؛ سعد بن معاذ را حَکَم قرار دادند ؛ نافع گفت؛ به خدا قسم تا به امروز چنین مطلب زیبایی نشنیده بودم. [۲۲]

*احیای عاشورا
امامان معصوم عموما و امام باقر و امام صادق علیهما السلام خصوصا، عاشورا را احیا کردند، چون می دانستند عاشورا یک رخداد نیست بلکه به قول مقام معظم رهبری عاشورا

یک فرهنگ است.

و این فرهنگ جامع در دیگر نبرد‌ها نبوده، مگر در واقعه کربلا، لذا گاهی در قالب بیانات مبارکشان مطالبی را در موضوع عاشورا و حقایق آن بیان می کردند و نیز امامان معصوم (ع)

در ماه محر م با چهره عزادار ظاهر می شدند و ترویج عاشورا می کردند.

امام باقر به محمد بن مسلم فرمودند؛ اگر مردم ثواب زیارت ابا عبد الله را می دانستند «لَمَاتُوا شَوْقا» از حسرت می مردند. [۲۳]

*فرهنگ بودن عاشورا
شعار حضرت ابا عبد الله دو شعار بود، یالثارت الحسین و دوم از بین بردن جاهلیت. فرهنگ عاشورا امر به معروف و نهی از منکر و اقامه نماز و ایتاء زکات است «الَّذینَ إِنْ مَکَّنَّاهُمْ

فِی الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّکاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ لِلَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ »[۲۴]و یاران امام حسین این چهار ویژگی را داشتند

*اصل قرآن محوری
امامان معصوم بیان فرموده اند: اگر روایتی از ما به شما رسید آن را به قرآن عرضه کنید و اگر موافق قرآن نبود به دیوار بکوبید.

* اصل مخالفت عامه
هر چه عامه می گوید بر خلاف آن عمل کنید که در آن ارشاد و هدایت شماست [۲۵]

*اصل محبت
امام باقر به ابا الجالوت فرمودند « لَا تَسْتَصْغِرْ مَوَدَّتَنَا فَإِنَّهَا مِنَ الْبَاقِیَاتِ الصَّالِحَاتِ» [۲۶]

مودت ما اهل بیت را کوچک نشمار زیرا آن از باقیات الصالحات است.

آخر امر دشمن متوجه شد که امام باقر (ع) چه کرده است لذا حضرت را به شهادت رساندند و ایشان را مسموم کردند.

——————————————————————————

[۱] – مستدرک‏الوسائل ج : ۱۷ ص : ۲۷۴
[۳] – بحارالأنوار ج : ۴۶ ص : ۲۹۶
[۴] – الانوار الکاشفه جزء ۱۵۳ ص ۵۷
[۵] -کافى ج ۸ ص ۱۰
[۶] – الصواعق المحرقه ص ۲۰۱
[۷] – ارشاد-ترجمه رسولى محلاتى، ج‏۲، ص: ۱۵۹
[۸] – بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج‏۴۶، ص: ۲۵۸
[۹] – بحارالأنوار ج : ۴۷ ص : ۳۹۰
[۱۰] – صحیفه امام ج‏۲۱ ۳۹۷ وصیتنامه سیاسى – الهى
[۱۱] – سوره نجم آیات ۳ -۴
[۱۲] -ارشاد-ترجمه ساعدى خراسانى، ص: ۳۳
[۱۳] – بحارالأنوار ج : ۴۶ ص : ۲۴۰
[۱۴] – نمل : ۴۰
ترجمه: (امّا) کسی که دانشی از کتاب (آسمانی) داشت گفت: پیش از آنکه چشم بر هم زنی، آن را نزد تو خواهم آورد!
[۱۵] – بحارالأنوار ج : ۲۶ ص : ۱۹۷
[۱۶] – بحارالأنوار ج : ۴۶ ص : ۲۳۷
[۱۷] – مائدة : ۳ ترجمه : امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم‏
[۱۸] – ایمان و کفر-ترجمه الإیمان و الکفر بحار الانوار، ج‏۲، ص: ۴۲۷
[۱۹] – مستدرک‏الوسائل ج : ۱۷ ص : ۲۷۴
[۲۰] – مراجعه شود به کتاب اصول کافی بَابٌ «نَادِرٌ جَامِعٌ فِی فَضْلِ الْإِمَامِ وَ صِفَاتِهِ»
[۲۱] – سوره نساء: ۳۵
[۲۲] – الاحتجاج ج : ۲ ص : ۳۲۴
[۲۳] – مستدرک‏الوسائل ج : ۱۰ ص : ۳۱۰
[۲۴] – سوره حج : ۴۱
همان کسانى که هر گاه در زمین به آنها قدرت بخشیدیم، نماز را برپا مى‏دارند، و زکات مى‏دهند، و امر به معروف و نهى از منکر مى‏کنند، و پایان همه کارها از آن خداست!
[۲۵] – الکافی ج : ۱ ص : ۶۸
[۲۶] – بحارالأنوار ج : ۲۳ ص : ۲۵۰
[المناقب لابن شهرآشوب‏] کِتَابُ ابْنِ عُقْدَةَ قَالَ الصَّادِقُ ع لِلْحُصَیْنِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ یَا حُصَیْنُ لَا تَسْتَصْغِرْ مَوَدَّتَنَا فَإِنَّهَا مِنَ الْبَاقِیَاتِ الصَّالِحَاتِ قَالَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَا أَسْتَصْغِرُهَا وَ لَکِنْ أَحْمَدُ اللَّهَ عَلَیْهَا

منبع: حوزه نیوز


 

 


 ادامه مطلب "سیری سیری در زندگی وارث علم انبیاء حضرت امام محمد باقر‌(ع)" را بخوانید.
بازديد : 330 views  موضوع: اهل بیت علیهم السلام  تاريخ: ۲۸ فروردین ۱۳۹۰

vares

بالاترین فضیلت فاطمه(س)مراوده با جبرئیل بالاترین فضیلت حضرت زهرا سلام الله علیها

فاطمه علیها السلام در اندیشه امام خمینی رحمه الله علیه

راجع به حضرت صدیقه سلام الله علیها خودم را قاصر می دانم ذکری بکنم،فقط اکتفا می کنم به یک روایت که در کافی شریفه است و با سند

معتبر نقل شده و آن روایت این است که حضرت صادق علیه السلام می فرماید: فاطمه سلام الله علیها بعد از پدرش ۷۵روز زنده بودند، در این

دنیا بودند و حزن و شدت بر ایشان غلبه داشت و جبرئیل امین می آمد خدمت ایشان و به ایشان تعزیت عرض می کرد و مسائلی از آینده نقل

می کرد. ظاهر روایت این است که در این ۷۵ روز ، مراوده ای بوده است  یعنی رفت و آمد جبرئیل زیاد بوده است و گمان ندارم که غیر از طبقه

اول از انبیاء عظام درباره کسی اینطور وارد شده باشد… مساله آمدن جبرئیل برای کسی یک مسأله ساده نیست ، خیال نشود که جبرئیل

برای هر کسی می آید و امکان دارد بیاید، این یک تناسب لازم است بین روح آن کسی که جبرئیل می خواهد بیاید و مقام جبرئیل که روح اعظم

است، چه ما قائل بشویم به این که قضیه ی  تنزل جبرئیل ، به واسطه روح اعظم خود این ولی است یا پیغمبر است، او تنزیل می دهد او را و

وارد می کند تا مرتبه پایین، یا بگوییم که خیر، حق تعالی او را مأمور می کندکه برو و این مسایل را بگو…تا تناسب مابین روح این کسی که

جبرئیل می آید پیش او و بین جبرئیل که روح اعظم است نباشد، امکان ندارد این معنا، و این تناسب بین جبرئیل که روح اعظم است و انبیاء

درجه اول بوده است مثل رسول خدا و موسی و عیسی و ابراهیم و امثال اینها، بین همه کس نبوده است… در هر صورت من این شرافت

و فضیلت را از همه فضایلی که برای حضرت زهرا ذکر کرده اند، با این که آنها هم فضایل بزرگی است، این فضیلت را من بالاتر از همه می دانم…

و این از فضایلی است که مختص حضرت صدیقه سلام الله علیها  است.

 

************السلام علیک یا فاطمه الزهراء***********

 

حضرت فاطمه (س) در اندیشه امام خمینی(ره)
شاخص امام خمینی در همه بحث های مربوط به حقوق زنان بر مبنای سیره مبارک حضرت فاطمه (س) و اندیشه ها و گفتارهای آن بزرگوار

شکل می گرفت. بنابراین به طور کلی حضرت فاطمه (س) در اندیشه امام خمینی در دو قسمت پررنگ است:

۱) حوزه عرفان

۲) حوزه سیاست

الف) مقام عرفانی فاطمه (س)

امام خمینی در آثارشان مقام ائمه اطهار (س) را به لحاظ مراتب معنوی و باطنی مساوی رسول الله (ص) دانسته اند، اگرچه رسول اکرم (ص)

در باطن اصل و ائمه (ع) پیرو و به تبع آن حضرت مطرح شده اند،اما از آنجا که ”کلهم نور واحد” هستند، ترتب پیامبر (ص) بر حضرت زهرا (س)

ترتب زمانی است و نه رتبی. به نظر امام خمینی رسول اکرم (ص) و ائمه (ع) قبل از این عالم، انواری بوده اند در ظل عرش، و در انعقاد نطقه

و طینت از بقیه مردم امتیاز داشته اند و مقاماتی دارند الی ماشاءالله، چنانکه در روایات معراج جبرئیل عرض میکند:

لو دنوت انمله لاحترقت (هرگاه کمی نزدیکتر میشدم، سوخته بودم) یا این فرمایش که” ان لنا مع الله حالات لایسعه ملک مقرب و لانبی مرسل”

(ما با خدا حالاتی داریم که نه فرشته مقرب آن را میتواند داشته باشد و نه پیامبر مرسل”، این جزء اصول مذهب ماست که ائمه (ع) چنین

مقاماتی دارند… این مقامات سوای وظیفه حکومت است.(ولایت فقیه ص ۵۳-۵۴)

مطابق این اندیشه، اگر حضرت زهرا (س) در زمان پیامبر (ص) میبودند رسالت را بر عهده می گرفتند. نکته عرفانی دیگری که امام به

تبع از عارفان بزرگوار اسلام در مقام حضرت زهرا (س) به خوبی تحلیل کرده اند، در تفسیر سوره لیله القدر است، عارفان در آثارشان

نماد روز را به امیرالمومنین(ع) و نماد شب را به حضرت زهرا (س) تطبیق کرده اند. روز مظهر ولایت و شب مظهر غیب است.

در روز ماه رمضان تکلیف روزه داری بر عهده روزه دار است و در شب رمضان، تکلیف برداشته می شود. در روایات شیعه، لیله القدر را

به صدیقه طاهره (س) تطبیق نموده اند.در حقیقت لیله القدر از باطن مبارک فاطمه نازل میشود. به اعتقاد امام خمینی دلالت بر آنچه

احتمال دادیم از حقیقت لیله القدر میکند حدیث شریف طولانی که در تفسیر برهان از کافی شریف نقل فرموده و در آن حدیث است که

نصرانی می گفت به حضرت موسی بن جعفر که تفسیر باطن”حم والکتاب المبین انا انزلناه فی لیله مبارکه اناکنا منذرین،

فیها یفرق کل امر حکیم” (دخان۱۱-۴) چیست، امام فرمود: اما “حم” محمد صلی الله علیه و آله است و اما “کتاب مبین” امیرالمومنین علی

است و اما “الیله” فاطمه علیهماالسلام است. (آدابالصلوه،۳۲۹-۳۳۰)

نکته عرفانی دیگری که بارها امام خمینی در مورد حضرت صدیقه (س) مطرح نموده اند، تنزیل جبرئیل در مجلس حضرت فاطمه (س)

بوده است. جبرئیل آن گونه که قرآن توصیف فرموده بزرگترین فرشته خداست که مأمور علم در جهان است. تمام علومی که در عالم منتشر

می شود از خزینه فرشته ای به نام جبرئیل نازل می گردد. خداوند از وی به “قوی و امین” تعبیر نموده و کفر به جبرئیل را کفر به خدا می داند.

عارفان در تنزیل معانی از عالم غیب سخن عمیقی دارند. به نظر عرفا پیامبر صرفا آینه های نبود که سخن خدا را در خود منعکس کند

بلکه نزول و تنزیل را بطهای مستقیم با حقیقت فردی دارد که بروی وحی نازل میشود. در حقیقت مطابق اندیشه عرفانی، پیامبر (ص) به لحاظ

قدرت باطنی به درجه های بود که جبرئیل را از مرتبه عقول نازل می کردند و مانند بچه دبستانی بدنیا می آوردند و با وی گفتگو میکند…

بااین مبنا را می توان نزول جبرئیل در محضر حضرت فاطمه (س) را درک کرد. امام خمینی ضمن آنکه خود را عاجز از توصیف معنوی

حضرت فاطمه (ع) می داند، میگوید: “فقط اکتفا میکنم به یک روایت که در کافی شریفه است و با سند معتبر نقل شده است و آن روایت این

است که حضرت صادق (ع) میفرماید: فاطمه (س) بعد از پدرش ۷۵ روز زنده بودند در این دنیا، و حزن و شدت بر ایشان غلبه داشت و جبرئیل

امین میآمد خدمت ایشان و به ایشان تعزیت عرض میکرد و مسائلی از آینده نقل میکرد. ظاهر روایت این است که در این ۷۵ روز مراد دهای بوده

است، یعنی رفت و آمد جبرئیل زیاد بوده است و گمان ندارم که غیر از طبقه اول از انبیای عظام درباره کسی این طور وارد شده باشد که در

ظرف ۷۵ روز جبرئیل این رفت و آمد را داشته است و مسائلی را در آتیهای که واقع میشده است، مسائل را ذکر کرده است و آنچه که به

ذریه او میرسیده است در آتیه، ذکر کرده است و حضرت امیر هم آنها را نوشته است، کاتب وحی بوده است، حضرت امیر، همانطوری که کاتب

وحی رسول خدا بوده است، کاتب وحی حضرت صدیقه در این ۷۵ روز بوده است. مسأله آمدن جبرئیل برای کسی یک مسئله ساده

نیست. خیال نشود که جبرئیل برای همه کسی می آید و امکان دارد بیاید، این یک تناسب لازم است بین روح آن کسی که جبرئیل میخواهد

بیاید و مقام جبرئیل که روح اعظم است، چه ما قائل شویم به اینکه قضیه تنزیل، تنزل جبرئیل، بواسطه روح اعظم خود این ولی است یا

پیغمبر است. او تنزیل می دهد او را وارد میکند تا مرتبه پایین یا بگوییم که خیر، حق تعالی او را مأمور میکند که برو و این مسائل را بگو…

حتما درباره ائمه هم من ندیده ام که وارد شده باشد این طور که جبرئیل بر آنها نازل شده باشد، فقط این است که برای حضرت زهرا (س) است

که آنکه من دیده ام که جبرئیل به طور مکرر در این ۷۵ روز وارد می شده است.در هر صورت من این قرائت و فضیلت را از همه فضایلی که

برای حضرت زهرا (س) ذکر کرده اند، با اینکه آنها هم فضایل بزرگی است _ این فضیلت را من بالاتر از همه می دانم که برای غیر انبیا

(علیهمالسلام) آن هم نه همه انبیا، برای طبقه بالای انبیا (علیهمالسلام) و بعضی از اولیایی که در رتبه آنها هست، برای کس دیگر حاصل

نشده، این از مختصات حضرت صدیقه (س) است. (صحیفه نور/ ۲۰ص۴-۱۶)

 

ب) مقام سیاسی اجتماعی حضرت فاطمه (س)

 

امام در حوزه سیاست، آراء مهمی دارند. آراء سیاسی امام قبل از آنکه در حوزه سیاست مطرح شده باشد در مبانی عرفانی ایشان

طرح گردیده است. امام خمینی در کتابهای عرفانی چه در تفسیر “انعمت علیهم” و چه در تفسیری که از “کوثر” ارائه میدهند، مقام انعمت

علیهم را برزخ میان وحدت و کثرت یعنی مقام “ضالین”، “مغضوب علیهم” می دانند و تعبیرشان از “حوض کوثر” تعبیری عرفانی است، حوض

که آب در آن جمع میشود در مظهر وحدت جمعی و “کوثر” اشاره به کثرت دارد. در روایات است که سوره کوثر به معنای خیر کثیر مصداق اتمش

حضرت فاطمه (س) است. خداوند از طریق فاطمه (س) و اولاد پاک او برکات را در عالم پراکنده می کند و از قیامت تمام فضلیت ها در این حوض

تجسم پیدا میکنند. به اعتقاد امام خمینی عینیت دین و سیاست، با تفسیری که از کوثر ارائه می دهند قابل تبیین است. بنابراین فاطمه (س)

مظهر اتم رابطه دین و سیاست می گردد. از این معنای بلند عرفانی که تبیین رابطه دین و سیاست را عمق می بخشد بگذریم، برای امام

خمینی فاطمه (س) مظهر دین سیاسی است. به نظر امام اسلام حقیقی که اسلام پابرهنگان و اسلام مبارزه فقر و غنا با اشرافیت است،

در کوخ کوچک حضرت فاطمه (س) به حد اعلی درجه خود رسیده است. امام بر ساده زیستی خانه زهرا (س) تأکید زیادی می کردند و از

خانم های انقلابی می خواستند که در دنیا خود را از تعلقات پاک کنند اما مانند زهرا (س) در عرصه های اجتماعی حضور پیدا کنند، خود

را صرفا با ادعیه و زیارات مشغول نکنند. زن مسلمان حقیقی از نظر مصرفگرایی به حداقل قناعت میکند اما از نظر نفعبخشی به جامعه حداکثر

فایده را به اجتماع مسلمین میرساند. امام در توصیف خانه حضرت زهرا (س) می گویند: حضرت امیر سلام الله علیه که خلیفه مسلمین

بود، خلیفه یک مملکتی که شاید ده مقابل مملکت ایران بود، از حجاز تا مصر، آفریقا، و یک مقدار هم از اروپا، این خلیفه الهی وقتی توی

جمعیت بود مثل همه ما که نشستهایم با هم، این هم ( اشاره به زیرانداز) زیر پایش نبود. همین بود که یک پوست داشتند، به حسب نقل

_ یک پوست داشتند که شب خودش و حضرت فاطمه رویش می خوابیدند و روز روی همین پوست علوفه اشترش را میریخت پیغمبر هم همین

شیوه را داشت، اسلام این است. (سخنرانی مورخ ۱۳/۴/۵۲)

همین خانه که تا این حد ساده بود، از نظر برکات اجتماعی اعجابآور بود. این خانه کوچک فاطمه سلامالله علیها و این افرادی که در آن خانه

تربیت شدند که به حسب عدد، چهار، پنج نفر بودند بر حسب واقع، تمام قدرت حق تعالی را تجلی دادند، خدمت هایی کردند که ما را و

شما را و همه بشریت را به اعجاب آورده است. (۱۸/۱۲/۶۰)

زنی که در حجرهای کوچک و محقر، انسانهایی تربیت کرد که نورشان از بسیط خاک تا آن سوی افلاک و از عالم ملک تا آن سوی ملکوت

اعلی میدرخشد (۲۵/۱/۶۱)

ما یک کوخ چهار-پنج نفری در صدر اسلام داشتیم و آن کوخ فاطمه زهرا (س) است. از این کوخها هم محقرتر بوده لکن برکات این چی است؟

این کوخنشینان در کوخ محقر، در ناحیه معنویات آن قدر در مرتبه بالا بودند که دست ملکوتیها هم به آن نمیرسد و در جنبه های تربیتی آن

قدر بوده است که هرچه انسان میبیند برکات در بلاد مسلمین هست و خصوصا در مثل بلاد ماها، اینها از برکت آنهاست. (۱/۱/۶۲)

امام خمینی معتقد بودند که ادعاهای زنان مسلمان نسبت به دستآویز به حبل فاطمه (س) به صرف ادعا صحیح نیست و گوینده آن اگر در

مقام عمل به عامل به سیره فاطمه (ص) نباشد، دروغگو خوانده میشود. به نظر امام اگر زنان مسلمان شیعه ایرانی، زهد و تقوا و ساده

زیستی و حق پرستی زهرا را تبعیت نکند. باید بدانند که داخل در روز زن نشده اند، هر کسی نپذیرفت، این در روز زن وارد نشده است

و در این شرافت وارد نشده است. (۱۱/۱۲/۶۲)


 ادامه مطلب "بالاترین فضیلت حضرت زهرا (سلام الله علیها)" را بخوانید.
بازديد : 196 views  موضوع: اهل بیت علیهم السلام  تاريخ: ۵ اسفند ۱۳۸۹

برخى از مزاحهاى پیامبرص و امیرمؤ منان ع



روایت شده که حضرت رسول صلى علیه و آله از پشت سر بعضى از اشخاص مى آمد بطورى که او نفهمد

و دستهاى مبارک خود را بر چشمان او مى گذاشت که او را امتحان کند و بدینوسیله مزاح مى نمود.


*****


و نیز نقل شده است که آن حضرت با پسر عمویش امیر المؤ منین على علیه السلام رطب مى خورد

و هسته هاى رطب را پیش حضرت على علیه السلام مى گذاشت ، پس وقتى از خوردن فارغ مى شدند،

همه هسته ها در پیش حضرت على علیه السلام بود، آن حضرت مى فرمود:

یا رسول الله علیه و آله پرخور آن است که ، رطب ها و هسته ها را با هم بخورد.


*****
و از مزاحهاى آن حضرت است که پیره زنى از انصار گفت :

یا رسول الله براى من دعا کن که خدا مرا بیامرزد، آن حضرت صلى الله علیه و آله فرمود:

آیا نمى دانى که پیره زنها داخل بهشت نمى شوند؟ پیره زن فریاد کرد،

پیامبر خدا صلى علیه و آله تبسم فرمود و به آن پیره زن فرمود: آیا فرمایش خدا را در قرآن نخوانده اى ؟


(( ((انا انشانا هن انشاء فجعلنا هن ابکارا عربا اترابا)). ))


یعنى ما آنها را (زنها را دوباره ) ایجاد مى کنیم و آنها را باکره مى گردانیم ،

و آنها را شوهر دوست و هم سال قرار مى دهیم .


*****


و نیز روایت شده : که زنى به پیامبر اکرم (ص ) رسیده ، و حاجتى مربوط به شوهرش داشت ،

حضرت فرمود: شوهر تو کیست ؟ آن زن گفت : فلانى است ، آن حضرت فرمود:

آنکه در چشمش سفیدى است زن گفت : نه ، حضرت (ص ) فرمود: چرا،

پس آن زن با شتاب به پیش شوهر خود رفت و در چشمش دقت مى کرد، شوهرش گفت :

چه کار دارى ؟ زن گفت : پیامبر خدا(ص ) به من خبر داده که در چشم تو سفیدى است شوهرش گفت :

آیا نمى بینى که سفیدى چشم من بیشتر از سیاهى آن است ؟.


*****


و روایت شده که مردى به خدمت امیر المؤ منین على علیه السلام رسید، و به او عرض کرد:

زنى دارم که هر وقت به نزدیک او مى روم ، مى گوید: مرا کشتى مرا کشتى ، حضرت فرمود:

او را با این کارت بکش ، گناهش به گردن من .


 ادامه مطلب "مزاحهاى پیامبرص و امیرمؤ منان ع" را بخوانید.
بازديد : 176 views  موضوع: اهل بیت علیهم السلام  تاريخ: ۳۰ بهمن ۱۳۸۹

http://vares.ir/

بالاترین رحمت اللهی

تاریخچه زندگی رسول اکرم (ص)

شهید مطهرى:


ولادت و دوران کودکى


ولادت پیغمبر اکرم به اتفاق شیعه و سنى در ماه ربیع الاول است , گو اینکه اهل تسنن بیشتر روز دوازدهم را گفته اند و شیعه بیشتر روز هفدهم را , به استثناى شیخ کلینى صاحب کتاب کافى که ایشان هم روز

دوازدهم را روز ولادت مى دانند . رسول خدا در چه فصلى از سال متولد شده است ؟ در فصل بهار . در السیرة الحلبیة مى نویسد : ولد فى فصل الربیع در فصل ربیع به دنیا آمد . بعضى از دانشمندان امروز

حساب کرده اند تا ببینند روز ولادت رسول اکرم با چه روزى از ایام ماههاى شمسى منطبق مى شود , به این نتیجه رسیده اند که دوازدهم ربیع آن سال مطابق مى شود با بیستم آوریل , و بیستم آوریل مطابق

است با سى و یکم فروردین . و قهرا هفدهم ربیع مطابق مى شود با پنجم اردیبهشت . پس قدر مسلم این است که رسول اکرم در فصل بهار به دنیا آمده است حال یا سى و یکم فروردین یا پنجم اردیبهشت . در

چه روزى از ایام هفته به دنیا آمده است ؟ شیعه معتقد است که در روز جمعه به دنیا آمده اند , اهل تسنن بیشتر گفته اند در روز دوشنبه . در چه ساعتى از شبانه روز به دنیا آمده اند ؟ شاید اتفاق نظر باشد که

بعد از طلوع فجر به دنیا آمده اند , در بین الطلوعین .


مسافرتها


رسول اکرم , به خارج عربستان فقط دو مسافرت کرده است که هر دو قبل از دوره رسالت و به سوریه بوده است. یکسفر در دوازده سالگى همراه عمویش ابوطالب , و سفر دیگر در بیست و پنج سالگى به

عنوان عامل تجارت براى زنى بیوه به نام خدیجه که از خودش پانزده سال بزرگتر بود و بعدها با او ازدواج کرد . البته به بعد از رسالت , در داخل عربستان مسافرتهایى کرده اند . مثلا به طائفرفته اند , به خیبر که

شصتفرسخ تا مکه فاصله دارد و در شمال مکه است رفته اند , به تبوک که تقریبا مرز سوریه استو صد فرسخ تا مدینه فاصله دارد رفته اند , ولى در ایام رسالت از جزیرة العرب هیچ خارج نشده اند .


شغلها

پیغمبر اکرم چه شغلهایى داشته است ؟ جز شبانى و بازرگانى , شغل و کار دیگرى را ما از ایشان سراغ نداریم . بسیارى از پیغمبران در دوران قبل از رسالتشان شبانى مى کرده اند ( حالا این چه از الهى اى

دارد , ما درست نمى دانیم ) همچنانکه موسى شبانى کرده است . پیغمبر اکرم هم قدر مسلم این است که شبانى مى کرده است . گوسفندانى را با خودش به صحرا مى برده است , رعایت مى کرده و مى

چرانیده و بر مى گشته است . بازرگانى هم که کرده است . با اینکه یک سفر , سفر اولى بود که خودش مى رفت به بازرگانى ( فقط یک سفر در دوازده سالگى همراه عمویش رفته بود ) . آن سفر را با چنان

مهارتى انجام داد که موجب تعجب همگان شد .


پیغمبر اکرم در عصر جاهلیت


سوابق قبل از رسالت پیغمبر اکرم چه بوده است ؟ در میان همه پیغمبران جهان , پیغمبر اکرم یگانه پیغمبرى استکه تاریخ کاملا مشخصى دارد … الف-در همه آن اهل سال قبل از بعثت , در آن محیط که فقط و

فقط محیط بت پرستى بود , او هرگز بتى را سجده نکرد . البته عده قلیلى بوده اند معروف به ( حنفا)که آنها هم از سجده کردن بتها احتراز داشته اند ولى نه اینکه از اول تا آخر عمرشان , بلکه بعدا این فکر

برایشان پیدا شد که این کار , کار غلطى است و از سجده کردن بتها اعراض کردند و بعضى از آنها مسیحى شدند . اما پیغمبر اکرم در همه عمرش , از اول کودکى تا آخر , هرگز اعتنائى به بت و سجده بت نکرد .

این , یکى از مشخصات ایشان است.

ب -پیش از بعثت براى خدیجه که بعد به همسرى اش در آمد , یک سفر تجارتى به شام انجام داد در آن سفر بیش از پیش لیاقت و استعداد و امانتو درستکارى اش روشن شد او در میان مردم آنچنان به درستى

شهره شده بود که لقب ( محمد امین)یافته بود امانتها را به او مى سپردند . پس از که با او پیدا کردند , باز هم امانتهاى خود را به او مى سپردند , از همین بعثت نیز قریش با همه دشمنى اى رو پس از هجرت به

مدینه , على ( علیه السلام ) را چند روزى بعد از خود باقى گذاشت که امانتها را به صاحبان اصلى برساند .

در بسیارى از کارها به عقل او اتکا مى کردند . عقل و صداقت و امانت از صفاتى بود که پیغمبر اکرم سختبه آنها مشهور بود به طورى که در زمان رسالت وقتى که فرمود آیا شما تاکنون از من سخن خلافى شنیده

اید , همه گفتند : ابدا , ما تو را به صدق و امانت مى شناسیم .

یکى از جریانهایى که نشان دهنده عقل و فطانت ایشان است , این است که وقتى خانه خدا را خراب کردند ( دیوارهاى آن را برداشتند ) تا دو مرتبه بسازند , حجر الاسود را نیز برداشتند . هنگامى که مى خواستند

دو مرتبه آنرا نصب کنند , این قبیله مى گفت من باید نصب کنم , آن قبیله مى گفتمن باید نصب کنم , و عنقریب بود که زد و خورد شدیدى روى دهد . پیغمبر اکرم آمد قضیه را به شکل خیلى ساده اى حل کرد .

قضیه , معروف است , دیگر نمى خواهم وقت شما را بگیرم .

مسئله دیگرى که باز در دوران قبل از رسالت ایشان هست , مسئله احساس تأییدات الهى است . پیغمبر اکرم بعدها در دوره رسالت , از کودکى خودش فرمود . از جمله فرمود من در کارهاى اینها شرکت نمى

کردم . . . گاهى هم احساس مى کردم که گویى یک نیروى غیبى مرا تأیید مى کند . مى گوید من هفت سالم بیشتر نبود , عبدالله بن جدعان که یکى از اشراف مکه بود , عمارتى مى ساخت . بچه هاى مکه به

عنوان کار ذوقى و کمکدادن به او مى رفتند از نقطه اى به نقطه دیگر سنگ حمل مى کردند . من هم مى رفتم همین کار را مى کردم . آنها سنگها را در دامنشان مى ریختند , دامنشان را بالا مى زدند و چون

شلوار نداشتند کشف عورت مى شد . من یک دفعه تا رفتم سنگ را گذاشتم در دامنم , مثل اینکه احساس کردم که دستى آمد و زد دامن را از دستم انداخت, حس کردم که من نباید این کار را بکنم , با اینکه

کودکى هفت ساله بودم .

از جمله قضایاى قبل از رسالت ایشان , به اصطلاح متکلمین ( ارهاصات) است که همین داستان ملک هم جزء ارهاصات به شمار مىآید . رؤیاهاى فوق العاده عجیبى بوده که پیغمبر اکرم مخصوصا در ایام نزدیک

به رسالتش مى دیده است . مى گوید من خوابهایى مى دیدم که : یأتى مثل فلق الصبح مثل فجر , مثل صبح صادق , صادق و مطابق بود , اینچنین خوابهاى روشن مى دیدم . چون بعضى از رؤیاها از همان نوع

وحى و الهام است, نه هر رؤیایى , نه رؤیایى که از معده انسان بر مى خیزد , نه رؤیایى که محصول عقده ها , خیالات و توهمات پیشین است . جزء اولین مراحلى که پیغمبر اکرم براى الهام و وحى الهى در دوران

قبل از رسالت طى مى کرد , دیدن رؤیاهایى بود که به تعبیر خودشان مانند صبح صادق ظهور مى کرد , چون گاهى خود خواب براى انسان روشن نیست , پراکنده است, و گاهى خوابروشن است ولى تعبیرش

صادق نیست , اما گاه خواب در نهایت روشنى است , هیچ ابهام و تاریکى و به اصطلاح آشفتگى ندارد , و بعد هم تعبیرش در نهایت وضوح و روشنایى است.

از سوابق دیگر قبل از رسالت رسول اکرم یعنى در فاصله ولادت تا بعثت , این است که – عرض کردیم – تا سن بیستو پنج سالگى دو بار به خارج عربستان مسافرت کرد .

پیغمبر فقیر بود , از خودش نداشت یعنى به اصطلاح یک سرمایه دار نبود . هم یتیم بود , هم فقیر و هم تنها . یتیم بود , خوب معلوم است , بلکه به قول ( نصا ب(لطیم هم بود یعنى پدر و مادر هر دو از سرش رفته

بودند . فقیر بود , براى اینکه یکشخص سرمایه دارى نبود , خودش شخصا کار مى کرد و زندگى مى نمود , و تنها بود . وقتى انسان روحى پیدا مى کند و به مرحله اى از فکر و افق فکرى و احساسات روحى و

معنویات مى رسد که خواه ناخواه دیگر با مردم زمانش تجانس ندارد , تنها مى ماند . تنهایى روحى از تنهایى جسمى صد درجه بدتر است . اگر چه این مثال خیلى رسا نیست , ولى مطلب را روشن مى کند : شما

یک عالم بسیار عالم و بسیار با ایمانى را در میان مردمى جاهل و بى ایمان قرار بدهید . ولو آن افراد , پدر و مادر و برادران و اقوام نزدیکش باشند , او تنهاست. یعنى پیوند جسمانى نمى تواند او را با اینها پیوند بدهد

. او از نظر روحى در یک افق زندگى مى کند و اینها در افق دیگرى . گفت : ( چندان که نادان را از دانا وحشت است , دانا را صد چندان از نادان نفرت است( .پیغمبر اکرم در میان قوم خودش تنها بود , همفکر نداشت

. بعد از سى سالگى در حالى که خودش با خدیجه زندگى و عائله تشکیل داده است , کودکى را در دو سالگى از پدرش مى گیرد و مىآورد در خانه خودش . کودک , على بن ابى طالب است . تا وقتى که مبعوث

مى شود به رسالت و تنهائیش با مصاحبت وحى الهى تقریبا از بین مى رود , یعنى تا حدود دوازده سالگى این کودک , مصاحب و همراهش فقط این کودک است . یعنى در میان همه مردم مکه کسى که لیاقت

همفکرى و همروحى و هم افقى او را داشته باشد , غیر از این کودک نیست . خود على ( ع ) نقل مى کند که من بچه بودم , پیغمبر وقتى به صحرا مى رفت , مرا روى دوش خود سوار مى کرد و مى برد .

در بیست و پنج سالگى , معنى خدیجه از او خواستگارى مى کند . البته مردم باید خواستگارى بکند ولى این زن شیفته خلق و خوى و معنویت و زیبایى و همه چیز حضرت رسول است . خودش افرادى را تحریک

مى کند که این جوان را وادار کنید که بیاید از من خواستگارى کند . مىآیند , مى فرماید آخر من چیزى ندارم . خلاصه به او مى گویند تو غصه این چیزها را نخور و به او مى فهمانند که خدیجه اى که تو مى گویى

اشرافو اعیان و رجال و شخصیتها از او خواستگارى کرده اند و حاضر نشده است , خودش مى خواهد . تا بالاخره داستان خواستگارى و ازدواج رخ مى دهد . عجیب این است :

حالا که همسر یک زن بازرگان و ثروتمند شده است, دیگر دنبال کار بازرگانى نمى رود . تازه دوره وحدت یعنى دوره انزوا , دوره خلوت , دوره تحنف و دوره عبادتش شروع مى شود . آن حالت تنهایى یعنى آن فاصله

روحى اى که او با قوم خودش پیدا کرده است , روز بروز زیادتر مى شود . دیگر این مکه و اجتماع مکه , گویى روحش را مى خورد . حرکتمى کند تنها در کوههاى اطراف مکه ( ۱) راه مى رود , تفکر و تدبر مى کند

. خدا مى داند که چه عالمى دارد , ما که نمى توانیم بفهمیم . در همین وقت است که غیر از آن کودک یعنى على ( ع ) کس دیگر , همراه و مصاحب او نیست .

ماه رمضان که مى شود در یکى از همین کوههاى اطراف مکه – که در شمال شرقى این شهر است و از سلسله کوههاى مکه مجزا و مخروطى شکل است – به نام کوه ( حرا( که بعد از آن دوره اسمش را

گذاشتند جبل النور ( کوه نور ) خلوت مى گزیند . شاید خیلى از شما که به حج مشرف شده اید این توفیق را پیدا کرده اید که به کوه حرا و غار حرا بروید . و من دو بار این توفیق نصیبم شده است و جزء آرزوهایم

این است که مکرر در مکرر این توفیق براى من نصیب بشود . براى یک آدم متوسط حداقل یک ساعتطول مى کشد که از پائین دامنه این کوه برسد به قله آن , و حدود سه ربع هم طول مى کشد تا پائین بیاید .

ماه رمضان که مى شود اصلا به کلى مکه را رها مى کند و حتى از خدیجه هم دورى مى گزیند . یک توشه خیلى مختصر , آبى , نانى با خودش بر مى دارد و مى رود به کوه حرا و ظاهرا خدیجه هر چند روز یک

مرتبه کسى را مى فرستاد تا مقدارى آب و نان برایش ببرد . تمام این ماه را به تنهایى در خلوت مى گذراند . البته گاهى فقط على ( ع ) در آنجا حضور داشته و شاید همیشه على ( ع ) بوده , این را من الان نمى

دانم . قدر مسلم این است که گاهى على ( ع ) بوده است , چون مى فرماید :

و لقد جاورت رسول الله ( ص ) بحراء حبن نزول الوحى .

آن ساعتى که وحى نزول پیدا کرد من آنجا بودم .

از آن کوه پائین نمىآمد و در آنجا خداى خودش را عبادت مى کرد . اینکه چگونه تفکر مى کرد , چگونه به خداى خودش عشق مى ورزید و چه عوالمى رادرآنجا طى مى کرد , براى ما قابل تصور نیست . على ( ع )

در این وقتبچه اى است حداکثر دوازده ساله . در آن ساعتى که بر پیغمبر اکرم وحى نازل مى شود , او آنجا حاضر است . پیغمبر یک عالم دیگرى را دارد طى مى کند . هزارها مثل ما اگر در آنجا مى بودند چیزى را

در اطراف خود احساس نمى کردند ولى على ( ع ) یک دگرگونیهایى را احساس مى کند . قسمتهاى زیادى از عوالم پیغمبر را درک مى کرده است , چون مى گوید :

و لقد سمعت رنة الشیطان حین نزول الوحى .

من صداى ناله شیطان را در هنگام نزول وحى شنیدم .

مثل شاگرد معنوى که حالات روحى خودش را به استادش عرضه مى دارد , به پیغمبر عرض کرد : یا رسول الله ! آن ساعتى که وحى داشت بر شما نازل مى شد , من صداى ناله این ملعون را شنیدم . فرمود بله

على جان !

انک تسمع ما اسمع و ترى ما ارى و لکنک لست بنبى .

شاگرد من ! تو آنها که من مى شنوم , مى شنوى و آنها که من مى بینم , مى بینى ولى تو پیغمبر نیستى .

پاره اى از شب, گاهى نصف, گاهى ثلثو گاهى دو ثلث شب را به عبادت مى پرداخت با اینکه تمام روزش خصوصا در اوقات توقف در مدینه در تلاش بود , از وقت عبادتش نمى کاست او آرامش کامل خویش را در

عبادت و راز و نیاز با حق مى یافت عبادتش به منظور طمع بهشتو یا ترس از جهنم نبود , عاشقانه و سپاسگزارانه بود روزى یکى از همسرانش گفت : تو دیگر چرا آن همه عبادت مى کنى ؟ تو که آمرزیده اى !

جواب داد : آیا یک بنده سپاسگزار نباشم ؟

بسیار روزه مى گرفت . علاوه بر ماه رمضان و قسمتى از شعبان , یک روز در میان روزه مى گرفت دهه آخر ماه رمضان بسترش بکلى جمع مى شد و در مسجد معتکف مى گشت و یکسره به عبادتمى پرداخت ,

ولى به دیگران مى گفت: کافى است در هر ماه سه روز روزه بگیرید مى گفت : به اندازه طاقت عبادت کنید , بیش از ظرفیت خود بر خود تحمیل نکنید که اثر معکوس دارد .

با رهبانیت و انزوا و گوشه گیرى و ترک اهل و عیال مخالف بود , بعضى از اصحاب که چنین تصمیمى گرفته بودند مورد انکار و ملامت قرار گرفتند مى فرمود : بدن شما , زن و فرزند شما و یاران شما همه حقوقى

بر شما دارند و مى باید آنها را رعایت کنید .

در حال انفراد , عبادت را طول مى داد , گاهى در حال تهجد ساعتها سرگرم بود , اما در جماعتبه اختصار مى کوشید , رعایت حال اضعف مامومین را لازم مى شمرد و به آن توصیه مى کرد .

یکی ازسوابق رسول خدااین است که امی بود یعنیمکتب نرفته ودرس نخواندهبود و نزد هیچ معلمى نیاموخته و با هیچ نوشته و دفتر و کتابى آشنا نبوده است .

احدى از مورخان , مسلمان یا غیر مسلمان , مدعى نشده است که آن حضرت در دوران کودکى یا جوانى , چه رسد به دوران کهولت و پیرى که دوره رسالت است , نزد کسى خواندن یا نوشتن آموخته است , و

همچنین احدى ادعا نکرده و موردى را نشان نداده است که آن حضرت قبل از دوران رسالت یکسطر خوانده و یا یک کلمه نوشته است .

مردم عرب , بالاخص عرب حجاز , در آن عصر و عهد به طور کلى مردمى بى سواد بودند . افرادى از آنها که مى توانستند بخوانند و بنویسند انگشت شمار و انگشت نما بودند . عادتا ممکن نیست که شخصى در آن

محیط , این فن را بیاموزد و در میان مردم به این صفتمعروف نشود …

خاور شناسان نیز که با دیده انتقاد به تاریخ اسلامى مى نگرند کوچکترین نشانه اى بر سابقه خواندن و نوشتن رسول اکرم نیافته , اعتراف کرده اند که او مردى درس ناخوانده بود و از میان ملتى درس ناخوانده

برخاست. کارلایل در کتاب معروف الابطال مى گوید :

( یک چیز را نباید فراموش کنیم و آن اینکه محمد هیچ درسى از هیچ استادى نیاموخته است , صنعت خط تازه در میان مردم عرب پیدا شده بود .

به عقیده من حقیقت این است که محمد با خط و خواندن آشنا نبود , جز زندگى صحرا چیزى نیاموخته بود) .

ویل دورانت در تاریخ تمدن مى گوید :

( ظاهرا هیچ کس در این فکر نبود که وى ( رسول اکرم ) را نوشتن و خواندن آموزد . در آن موقع هنر نوشتن و خواندن به نظر عربان اهمیتى نداشت ء به همین جهت در قبیله قریش بیش از هفده تن خواندن و

نوشتن نمى دانستند . معلوم نیست که محمد شخصا چیزى نوشته باشد . از پس پیمبرى کاتب مخصوص داشت . معذلک معروف ترین و بلیغ ترین کتاب زبان عربى به زبان وى جارى شد و دقایق امور را بهتر از

مردم تعلیم داده شناخت)( ۲ ) .

غرض از نقل سخن اینان استشهاد به سخنشان نیست . براى اظهار نظر در تاریخ اسلام و مشرق , خود مسلمانان و مشرق زمینیها شایسته ترند . نقل سخن اینان براى این است که کسانى که خود شخصا

مطالعه اى ندارند بدانند که اگر کوچکترین نشانه اى در این زمینه وجود مى داشت از نظر مورخان کنجکاو و منتقد غیر مسلمان پنهان نمى ماند .

رسول اکرم در خلال سفرى که همراه ابو طالب به شام رفت , ضمن استراحت در یکى از منازل بین راه , برخورد کوتاهى با یک راهب به نام بحیرا ( ۳ ) داشته است . این برخورد , توجه خاورشناسان را جلب کرده

است که آیا پیغمبر اسلام از همین برخورد کوتاه چیزى آموخته است ؟

وقتى که چنین حادثه کوچکى توجه مخالفان را در قدیم و جدید برانگیزد , به طریق اولى اگر کوچکترین سندى براى سابقه آشنایى رسول اکرم با خواندن و نوشتن وجود مى داشت , از نظر آنان مخفى نمى ماند و

در زیر ذره بینهاى قوى این گروه چندین بار بزرگتر نمایش داده مى شد …

آنچه قطعى و مسلم است و مورد اتفاق علماى مسلمین و غیر آنهاست این است که ایشان قبل از رسالت کوچکترین آشنایى با خواندن و نوشتن نداشته اند . اما دوره رسالتآن اندازه قطعى نیست . در دوره

رسالت نیز آنچه مسلم تر استننوشتن ایشان است , ولى نخواندنشان آن اندازه مسلم نیست . از برخى روایات شیعه ظاهر مى شود که ایشان در دوره رسالت مى خوانده اند ولى نمى نوشته اند , هر چند روایات

شیعه نیز در این جهت وحدت و تطابق ندارند . آنچه از مجموع قراین و دلایل استفاده مى شود این است که در دوره رسالت نیز نه خوانده اند و نه نوشته اند

براى اینکه دوره ما قبل رسالترا رسیدگى کنیم لازم است درباره وضع عمومى عربستان در آن عصر از لحاظ خواندن و نوشتن بحث کنیم .

از تواریخ چنین استفاده مى شود که مقارن ظهور اسلام , افرادى در آن محیط که خواندن و نوشتن مى دانسته اند بسیار معدود بوده اند .

در اسد الغابه ذیل احوال تمیم بن جراشه ثقفى داستانى از او نقل مى کند که به صراحت مى فهماند پیغمبر اکرم حتى در دوره رسالتنه مى خوانده و نه مى نوشته است ,

در کتب تواریخ نام دبیران رسول خدا آمده است . یعقوبى در جلد دوم تاریخ خویش مى گوید :

دبیران رسول خدا که وحى , نامه ها و پیمان نامه ها را مى نوشتند اینان اند : على بن ابى طالب ( ع ) , عثمان بن عفان , عمرو بن العاص , معاویة بن ابى سفیان , شرحبیل بن حسنه , عبدالله بن سعد بن ابى

سرح , مغیره بن شعبه , معاذ بن جبل , زید بن ثابت , حنظلة بن الربیع , ابى بن کعب , جهیم بن الصلت , حصین النمیرى( ( ۴ ) .

مسعودى در التنبیه والاشراف تا اندازه اى تفصیل مى دهد که این دبیران , هر کدام چه نوع کارى را به عهده داشته اند و نشان مى دهد که این دبیران بیش از این توسعه کار داشته و نوعى نظم و تشکیلات و

تقسیم کار در میان بوده است .


دعوت ازخویشاوندان


در اوائل بعثت پیغمبر اکرم آیه آمد :  انذر عشیرتک الاقربین ( ۵ ) خویشاوندان نزدیکت را انذار و اعلام خطر کن .هنوز پیغمبر اکرم اعلام دعوت عمومى به آن معنا نکرده بودند .مى دانیم در آن هنگام على ( ع ) بچه

اى بوده در خانه پیغمبر . ( على ( ع ) از کودکى در خانه پیغمبر بودند که آن هم داستانى دارد ) رسول اکرم به غذایى ترتیب بده و بنى هاشم و بنى عبدالمطلب را دعوت کن . على ( ع ) هم غذایى از گوشت

درست کرد و مقدارى شیر نیز تهیه کرد که آنها بعد از غذا خوردند . پیغمبر اکرم اعلام دعوتکرد و فرمود من پیغمبر خدا هستم و از جانب خدا مبعوثم . من مأمورم که ابتدا شما را دعوت کنم و اگر سخن مرا بپذیرید

سعادت دنیا و آخرت نصیبشما خواهد شد . ابولهب که عمومى پیغمبر بود تا این جمله را شنید , عصبانى و ناراحت شد و گفت تو ما را دعوت کردى براى اینکه چنین مزخرفى را به ما بگویى ؟ ! جارو جنجال راه

انداخت و جلسه را بهم زد . پیغمبر اکرم براى بار دوم به على ( ع ) دستور تشکیل جلسه را داد . خود امیرالمؤمنین که راوى هم هست مى فرماید که اینها حدود چهل نفر بودند یا یکى کم یا یکى زیاد . در دفعه

دوم پیغمبر اکرم به آنها فرمود هر کسى از شما که اول دعوت مرا بپذیرد , وصى , وزیر و جانشین من خواهد بود . غیر از على ( ع ) احدى جواب مثبت نداد و هر چند بار که پیغمبر اعلام کرد , على ( ع ) از جا بلند

شد . در آخر پیغمبر فرمود بعد از من تو وصى و وزیر و خلیفه من خواهى بود .


قریش وبیامبر (ص)


زمانى که هنوز حضرت رسول در مکه بودند و قریش مانع بودند که ایشان تبلیغ کنند و وضع سخت و دشوار بود , در ماههاى حرام ( ۶ ) مزاحم پیغمبر اکرم نمى شدند یا لااقل زیاد مزاحم نمى شدند یعنى مزاحمت

بدنى مثل کتک زدن نبود ولى مزاحمت تبلیغاتى وجود داشت. رسول اکرم همیشه از این فرصت استفاده مى کرد و وقتى مردم در بازار عکاظ در عرفات جمع مى شدند ( آن موقع هم حج بود ولى با یک سبک

مخصوص ) مى رفت در میان قبائل گردش مى کرد و مردم را دعوت مى نمود . نوشته اند در آنجا ابولهب مثل سایه پشت سر پیغمبر حرکتمى کرد و هر چه پیغمبر مى فرمود , او مى گفت دروغ مى گوید , به

حرفش گوش نکنید . رئیس یکى از قبائل خیلى با فراست بود . بعد از آنکه مقدارى با پیغمبر صحبت کرد , به قوم خودش گفت اگر این شخص از من مى بود لاکلتبه العرب. یعنى من اینقدر در او استعداد مى بینم

که اگر از ما مى بود , به وسیله وى عربرا مى خوردم . او به پیغمبر اکرم گفت من و قومم حاضریم به تو ایمان بیاوریم ( بدون شک ایمان آنها ایمان واقعى نبود ) به شرط اینکه تو هم به ما قولى بدهى و آن اینکه

براى بعد از خودت من یا یک نفر از ما را تعیین کنى . فرمود اینکه چه کسى بعد از من باشد , با من نیست با خداست . این , مطلبى است که در کتب تاریخ اهل تسنن آمده است .


مردم مدینه ورسول اکرم(ص)


مردم مدینه دو قبیله بودند به نام اوس و خزرج که همیشه با هم جنگ داشتند . یک نفر از آنها به نام اسعد بن زراره مىآید به مکه براى اینکه از قریش استمداد کند . وارد مى شود بر یکى از مردم قریش .

کعبه از قدیم معبد بود گو اینکه در آن زمان بتخانه بود و رسم طواف که از زمان حضرت ابراهیم معمول بود هنوز ادامه داشت. هرکس که مىآمد , یک طوافى هم دور کعبه مى کرد . این شخص وقتى خواست

برود به زیارت کعبه و طواف بکند , میزبانش به او گفت : ( مواظب باش ! مردى در میان ما پیدا شده , ساحر و جادوگرى که گاهى در مسجد الحرام پیدا مى شود و سخنان دلرباى عجیبى دارد . یک وقت سخنان او

به گوش تو نرسد که تو را بى اختیار مى کند . سحرى در سخنان او هست). اتفاقا او موقعى مى رود براى طواف که رسول اکرم در کنار کعبه در حجر اسماعیل نشسته بودند و با خودشان قرآن مى خواندند . در

گوش این شخص پنبه کرده بودند که یکوقت چیزى نشنود . مشغول طواف کردن بود که قیافه شخصى خیلى او را جذب کرد . ( رسول اکرم سیماى عجیبى داشتند ) . گفت نکند این همان آدمى باشد که اینها مى

گویند ؟ یک وقت با خودش فکر کرد که عجب دیوانگى است که من گوشهایم را پنبه کرده ام . من آدمم , حرفهاى او را مى شنوم , پنبه را از گوشش انداخت بیرون . آیات قرآن را شنید . تمایل پیدا کرد . این امر

منشأ آشنایى مردم مدینه با رسول اکرم ( ص ) شد . بعد آمد صحبتهایى کرد و بعدها ملاقاتهاى محرمانه اى با حضرت رسول کردند تا اینکه عده اى از اینها به مکه آمدند و قرار شد در موسم حج در یکى از شبهاى

تشریق یعنى شب دوازدهم وقتى که همه خواب هستند بیایند در منا , در عقبه وسطى , در یکى از گردنه هاى آنجا , رسول اکرم ( ص ) هم بیایند آنجا و حرفهایشان را بزنند . در آنجا رسول اکرم فرمود من شما را

دعوتمى کنم به خداى یگانه و . . . و شما اگر حاضرید ایمان بیاورید , من به شهر شما خواهم آمد . آنها هم قبول کردند و مسلمان شدند , که جریانش مفصل است . زمینه اینکه رسول اکرم ( ص ) از مکه به مدینه

منتقل بشوند فراهم شد . این اولین حادثهبود . بعد حضرت رسول ( ص ) مصعب بن عمیر را فرستادند به مدینه و او در آنجا به مردم قرآن تعلیم داد . اینهایى که ابتدا آمده بودند , عده اندکى بودند , به وسیله این

مبلغ بزرگوار عده زیاد دیگرى مسلمان شدند و تقریبا جو مدینه مساعد شد .قریش هم روز بروز برسختگیرى خود مى افزودند , و در نهایت امر تصمیم گرفتند که دیگر کاررسول اکرم را یکسره کنند . در( دارالندوه )

تشکیل جلسه دادند , که این آیه قرآن یکسره اشاره به آنهاست .


جلسه دار الندوه


دار الندوه حکم مجلس سناى مکه بوده . مکه اساسا نه از خودش حکومتى داشت به شکل پادشاهى یا جمهورى , و نه تابع یک مرکزى بود . یکنوع حکومت ملوک الطوایفى داشتند . قرارى داشتند که از هر قبیله

اى چند نفر با شرایطى و از جمله اینکه از چهل سال کمتر نداشته باشند بیایند در آنجا جمع بشوند و درباره مشکلاتى که پیش مىآید با یکدیگر مشورت کنند و هر چه در آنجا تصمیم مى گرفتند , دیگر مردم قریش

عمل مى کردند . ( دارالندوه) یکى از اطاقهایى بود که در اطراف مسجد الحرام بود . الان آن محل خراب شده و داخل مسجد الحرام است .

در آنجا پیشنهادهایى کردند , گفتند بالاخره باید به یک شکلى آزادى را از محمد سلب کنیم , یا اساسا او را بکشیم یا حبسش کنیم و یا لااقل شرش را از اینجا بکنیم و تبعیدش کنیم , هر جا مى خواهد برود . در

اینجاست که هم شیعه و هم سنى نوشته اند پیرمردى در این مجلس ظاهر شد با اینکه قرار نبود که غیر قریش کس دیگر را در آنجا راه بدهند و گفت من اهل نجد هستم . گفتند اینجا جاى تو نیست . گفت نه ,

من راجع به همین موضوعى که قریش در اینجا بحث مى کنند صحبت و فکر دارم . بالاخره اجازه گرفت و داخل شد . و در اخبار وارد شده که این پیرمرد انسان نبود و شیطان بود که به صورت یک پیرمرد مجسم

شد . به هر حال در تاریخ , او به نام ( شیخ نجدى) معروف شد که در آن مجلس شیخ نجدى هم اظهار نظر کرد و در آخر هم نظر شیخ نجدى تصویب شد . آن پیشنهاد که گفتند یک نفر را بفرستند پیغمبر را بکشد رد

شد . همان شیخ نجدى گفت این عملى نیست . اگر شما یک نفر بفرستید , قطعا بنى هاشم به انتقام خون محمد او را خواهند کشت و کیست که یقین داشته باشد که کشته مى شود و حاضر شود این کار را

انجام دهد . گفتند او را حبس مى کنیم . گفت حبس هم مصلحت نیست زیرا باز بنى هاشم به اعتبار اینکه به آنها بر مى خورند که فردى از آنها محبوس باشد , اگر چه به تنهایى زورشان به شما نمى رسد ولى

ممکن است در موقع حج که مردم جمع مى شوند , از نیروى مردم استمداد کنند و محمد را از حبس بیرون بکشند . پیشنهاد تبعید شد . گفت این از همه خطرناکتر است . او مردى خوش صورت و خوش بیان و گیرا

است. الان به تنهایى در این شهر افراد شما را به تدریج دارد جذب مى کند .یک وقت مى بینید رفتدر میان قبایل عرب چندین هزار نفر را پیرو خودش کرد و با چندین هزار مسلح آمد سراغ شما . در آخر پیشنهاد شد

و مورد قبول واقع شد که او را بکشند ولى به این شکل که از هر یک از قبایل قریش یک نفر در کشتن شرکت کند , و از بنى هاشم هم یک نفر باشد ( چون از بنى هاشم , ابولهب را در میان خودشان داشتند ) و

دسته جمعى او را بکشند و به این ترتیب خونش را لوث کنند , و اگر بنى هاشم ادعا کردند , مى گوییم قبیله شما هم شرکت داشتند . حداکثر این است که به آنها دیه مى دهیم . دیه ده انسان را هم خواستند ,

مى دهیم .

هجرت پیامبر اکرم (ص)


همان شبى که اینها تصمیم گرفتند این تصمیم محرمانه را اجرا بکنند وحى الهى بر پیغمبر اکرم نازل شد ( همان حرفى که به موسى گفته شد : & ان الملا یأتمرون بک یقتلوک فاخرج ) : و اذ یمکر بک الذین کفروا

لیثبتوکاو یقتلوک او یخرجوک و یمکرون و یمکر الله و الله خیر الماکرین & . از مکه بیرون برو , خواستند شبانه بریزند . ابولهب که یکى از آنها بود مانع شد . گفت شب ریختن به خانه کسى صحیح نیست . در آنجا زن

هست , بچه هست , یک وقت اینها مى ترسند یا کشته مى شوند . باید صبر کنیم تا صبح شود . ( باز همین مقدار وجدان و شرف داشت ) . گفتند بسیار خوب . آمدند دور خانه پیغمبر حلقه زدند و کشیک مى دادند ,

منتظر که صبح بشود و در روشنایى بریزند خانه پیغمبر . این مطلب مورد اتفاق جمیع محدثین و مورخین استو در این جهت حتى یک نفر تشکیک نکرده است که پیغمبر اکرم , على علیه السلام را خواست و فرمود

على جان ! تو امشب باید براى من فداکارى بکنى . عرض کرد یا رسول الله ! هر چه شما امر بفرمایید . فرمود امشب , تو در بستر من مى خوابى و همان برد و جامه اى را که من موقع خواب به سر مى کشم به

سر میکشى . عرض کرد : بسیار خوب . قبلا على علیه السلام و ( هند بن ابى هاله( آن نقطه اى که رسول اکرم باید بروند در آنجا مخفى بشوند یعنى غار ثور را در نظر گرفتند , چون قرار بود در مدتى که حضرت

در غار هستند رابطه مخفیانه اى در کار باشد و این دو , مرکب فراهم کنند و آذوقه برایشان بفرستند . شب , على ( ع ) آمد خوابید و پیغمبر اکرم ( ص ) بیرون رفت . در بین راه که حضرت مى رفتند به ابوبکر

برخورد کردند . حضرت, ابوبکر را با خودشان بردند . در نزدیکى مکه غارى است به نام غار ثور , در غربمکه و در یکراهى است که اگر کسى بخواهد به مدینه برود از آنجا نمى رود . مخصوصا راه را منحرف کردند .

پیغمبر اکرم ( ص ) با ابوبکر رفتند و در آن محل مخفى شدند . قریش هم منتظر که صبح دسته جمعى بریزند و اینقدر کارد و چاقو به حضرت بزنند نه با شمشیر که بگویند یک نفر کشته که حضرت کشته بشود و

بعد هم اگر بگویند کى کشت , بگویند هر کسى یک وسیله اى داشت و ضربه اى زد . اول صبح که شد اینها مراقب بودند که یک وقت پیغمبر اکرم از آنجا بیرون نرود . ناگاه کسى از جا بلند شد . نگاه کردند دیدند

على است . این صاحبک رفیقت کجاست ؟ فرمود مگر شما او را به من سپرده بودید که از من مى خواهید ؟ گفتند پس چه شد ؟ فرمود : شما تصمیم گرفته بودید که او را از شهرتان تبعید کنید , او هم خودش

تبعید شد . خیلى ناراحت شدند . گفتند بریزیم همین را به جاى او بکشیم , حالا خودش نیست جانشینش را بکشیم . یکى از آنها گفت او را رها کنیم , جوان است و محمد فریبش داده است. فرمود : به خدا قسم

اگر عقل مرا در میان همه مردم دنیا تقسیم کنند , اگر همه دیوانه باشند عاقل مى شوند . از همه تان عاقل تر و فهمیده ترم .


غارثور


حضرت رسول ( ص ) را تعقیب کردند . دنبال اثر پاى حضرت را گرفتند تا به آن غار رسیدند . دیدند اینجا اثرى که کسى به تازگى درون غار رفته باشد نیست . عنکبوتى هست و در اینجا تنیده است , و مرغى هست

و لانه او . گفتند نه , اینجا نمى شود کسى آمده باشد . تا آنجا رسیدند که حضرت رسول ( ص ) و ابوبکر صداى آنها را مى شنیدند و همین جا بود که ابوبکر خیلى مضطرب شده و قلبش به طپش افتاده بود و مى

ترسید . این آیه قرآن است, یعنى روایت نیست که بگوییم فقط شیعه ها قبول دارند و سنیها قبول ندارند . آیه این است : & الا تنصروه فقد نصره الله اذ اخرجه الذین کفروا ثانى اثنین اذ هما فى الغار اذ یقول

لصاحبه لا تحزن ان الله معنا & . یعنى اگر شما مردم قریش پیغمبر را یارى نکنید , خدا او را یارى کرد و یارى مى کند همچنانکه در داستان غار , پیغمبر را یارى کرد , در شب هجرت در حالى که آن دو در غار بودند .

( هما(نشان مى دهد که غیر از پیغمبر یکنفر دیگر هم بوده است که همان ابوبکر است . & اذ یقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا & . ( کلمه ( صاحب)اصلا در لغت عرب یعنى همراه . حتى به حیوانى هم که همراه

کسى باشد عرب مى گوید : صاحب ) . آنگاه که پیغمبر به همراه خود گفت : نترس , غصه نخور , خدا با ماست . & فانزل الله سکینته علیه و ایده بجنود لم تروها & ( ) خداوند وقار خودش را بر پیغمبر نازل کرد .

دیگر نمى گوید وقار را بر هر دو نفر نازل کرد . رحمت خودش را بر پیغمبر نازل کرد و پیغمبر را تأیید نمود . نمى گوید هر دو را تأیید کرد . حالا بگذاریم از این قضیه .

تا به این مرحله رسید , از همان جا برگشتند . گفتند ما نفهمیدیم این چطور شد ؟ به آسمان بالا رفت یا به زمین فرو رفت ؟ مدتى گشتند . پیدا نکردند که نکردند . سه شبانه روز یا بیشتر پیغمبر اکرم ( ص ) در همان

غار بسر بردند . آن دلهاى شب که مى شد , هند بن ابى هاله که پسر خدیجه است از شوهر دیگرى , و مرد بسیار بزرگوارى است محرمانه آذوقه مى برد و بر مى گشت . قبلا قرار گذاشته بودند مرکب تهیه کنند .

دو تا مرکب تهیه کردند و شبانه بردند کنار غار , آنها سوار شدند و راه مدینه را پیش گرفتند .

حالا قرآن مى گوید ببینید خداوند پیغمبر را در چه سختیهایى به چه نحوى کمک و مدد کرد . آنها نقشه کشیدند و فکر کردند و سیاست به کار بردند ولى نمى دانستند که خدا اگر بخواهد , مکر او بالاتر است . & و اذ

یمکر بک الذین کفروا & و آنگاه که کافران درباره تو مکر و حیله به کار مى برند براى اینکه یکى از سه کار را درباره تو انجام بدهند : & لیثبتوک & ( اثبات)معنایش حبس است . چون کسى را که حبس مى کنند در

یکجا ثابت و ساکن نگه مى دارند . عرب وقتى مى گوید ( اثبت(یعنى حبس کن ) براى اینکه تو را در یک جا ثابتنگه دارند یعنى زندانیت کنند . & او یقتلوک & یا خونت را بریزند . & او یخرجوک & یا تبعیدت کنند . & و

یمکرون & آنها مکر مى کنند . قریش به مکر و حیله هاى خودشان خیلى اعتماد داشتند و مثلا مى گفتند چنان مى کنیم که خونش لوث بشود , ولى نمى دانستند که بالاى همه این تدبیرها و نقشه ها تقدیر و

اراده الهى است و اگر بنده اى مشمول عنایت الهى بشود , هیچ قدرتى نمى تواند او را از میان ببرد . ( مکر)نقشه اى استکه هدفش روشن نیست. اگر انسان نقشه اى بکشد که آن نقشه هدف معینى در نظر

دارد اما مردم که مى بینند خیال مى کنند براى هدف دیگرى است , این را مى گویند ( مکر). خدا هم گاهى حوادث را طورى به وجود مىآورد که انسان نمى داند این حادثه براى فلان هدف و مقصد است , خیال

مى کند براى هدف دیگرى است , ولى نتیجه نهائیش چیز دیگرى است . این است که خدا هم مکر مى کند یعنى خدا هم حوادثى به وجود مىآورد که ظاهرش یک طور است ولى هدف اصلى چیز دیگر است . آنها

مکر مى کنند, خدا هم مکر مى کند , و خدا از همه مکر کنندگان بالاتر و بهتر است .


مهاجرین


گروهى از مسلمانهاى صدر اسلام , مهاجرین اولین یا به تعبیر قرآن ( &سابقون الاولون)& نامیده مى شوند . مهاجرین اولین یعنى کسانى که قبل از آنکه پیغمبر اکرم به مدینه تشریف ببرند مسلمان شده بودند و

آن وقتى که بنا شد پیغمبر اکرم خانه و دیار را , مکه را رها کنند و بیایند به مدینه , اینها همه چیز خود را یعنى زن و زندگى و مال و ثروت و خویشاوندان و اقارب خویش را یکجا رها کردند و به دنبال ایده و عقیده و

ایمان خودشان رفتند . این یک مسئله شوخى نیست . فرض کنید براى ما چنین چیزى پیش بیاید و بخواهیم براى ایمان خودمان کار بکنیم . خودمان را در نظر بگیریم با کار و شغل و زن و بچه خود , با همین وضعى

که الان داریم . یکدفعه از طرف رهبر دینى و ایمانى ما فرمان صادر مى شود که همه یکجا باید از اینجا حرکت کنیم برویم در یک مملکت دیگر یا در یک شهر دیگر , آنجا را مرکز قرار بدهیم . ناگهان باید شغل و زن و

بچه و پدر و مادر و برادر و خواهر و خلاصه زندگیمان را رها کنیم و راه بیفتیم . این از کمال خلوص و از نهایت ایمان حکایت مى کند . قرآن اینها را مهاجرین اولین مى نامد . ..


انصار


دسته دوم که اینجا به آنها اشاره شده است , کسانى هستند که قرآن آنها را ( انصار)مى نامد یعنى یاوران . مقصود , مسلمانانى هستند که در مدینه بودند و در مدینه اسلام اختیار کرده بودند و حاضر شدند که

شهر خودشان را مرکز اسلام قرار بدهند و برادران مسلمانشان را که از مکه و جاهاى دیگر و البته بیشتر از مکه مىآیند در حالى که هیچ ندارند و دست خالى مىآیند بپذیرند و نه تنها در خانه هاى خود جاى بدهند

و به عنوان یک مهمان بپذیرند بلکه از جان و مال و حیثیت آنها حمایت کنند مثل خودشان . به طورى که در تاریخ آمده است , منهاى ناموس , هر چه داشتند با برادران مسلمان خود به اشتراکدر میان گذاشتند و

حتى برادران مسلمان را بر خودشان مقدم مى داشتند : & و یؤثرون على انفسهم ولو کان بهم خصاصه & ( 8 ) . آن هجرت بزرگمسلمین صدر اسلام خیلى اهمیت داشتولى اگر پذیرش انصار نمى بود آنها نمى

توانستند کارى انجام بدهند . اینها را هم قرآن تحت عنوان & و الذین آووا و نصروا &ذکر مى کند .آنان که پناه دادند و یارى کردند این مهاجران را . هم مهاجرت آنها در روزهاى سختى اسلام بود , هم یارى کردن اینها

. هم آنها گذشت و فداکاریشان زیاد بود هم اینها .


منافقین وبیامبر اکرم (ص)


& ان الذین جاؤا بالافک عصبه منکم لا تحسبوه شرا لکم بل هو خیر لکم لکل مرىء منهم ما اکتسب من الاثم و الذى تولى کبره منهم له عذاب عظیم ۰ لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون والمؤمنات بانفسهم خیرا و

قالوا هذا افک مبین.&

آیات به اصطلاح ( افک(است .( افک) دروغ بزرگى ( تهمتى ) است که براى بردن آبروى رسول خدا بعضى از منافقین براى همسر رسول خدا جعل کردند . داستانش را قبلا به تفصیل نقل کردیم ( ۹ ) . اکنون آیاترا

مى خوانیم و نکاتى که از این آیات استفاده مى شود که نکات تربیتى و اجتماعى بسیار حساسى است و حتى مورد ابتلاى خود ما در زمان خودمان است بیان مى کنیم . آیه مى فرماید . ( & ان الذین جاؤا بالافک

عصبه منکم)& آنان که ( افک)را ساختند و خلق کردند , بدانید یک دسته متشکل و یک عده افراد به هم وابسته از خود شما هستند . قرآن به این وسیله مؤمنین و مسلمین را بیدار مى کند که توجه داشته باشید

در داخل خود شما , از متظاهران به اسلام , افراد و دسته جاتى هستند که دنبال مقصدها و هدفهاى خطرناکمى باشند , یعنى قرآن مى خواهد بگوید قصه ساختن این ( افک)از طرف کسانى که ساختند روى

غفلت و بى توجهى و ولنگارى نبود , روى منظور و هدف بود , هدف هم بى آبرو ساختن پیغمبر و از اعتبار انداختن پیغمبر بود , که به هدفشان نرسیدند . قرآن مى گوید آنها یک دسته به هم وابسته از میان خود

شما بودند , و بعد مى گوید این شرى بود که نتیجه اش خیر بود , و در واقع این شر نبود : ( & لا تحسبوه شرا لکم بل هو خیر لکم)& , گمان نکنید که این یک حادثه سوئى بود و شکستى براى شما مسلمانان بود ,

خیر , این داستان با همه تلخى آن به سود جامعه اسلامى بود . حال چرا قرآن این داستان را خیر مى داند نه شر و حال آن که داستان بسیار تلخى بود ؟ داستانى براى مفتضح کردن پیغمبر اکرم ساخته بودند و

روزهاى متوالى حدود چهل روز گذشت تا اینکه وحى نازل شد و تدریجا اوضاع روشن گردید . خدا مى داند در این مدت بر پیغمبر اکرم و نزدیکان آن حضرت چه گذشت !

این را به دو دلیل قرآن مى گوید خیر است : یکدلیل اینکه این گروه منافق شناخته شدند . در هر جامعه اى یکى از بزرگترین خطرها این استکه صفوف مشخص نباشد , افراد مؤمن و افراد منافق همه در یک صف

باشند . تا وقتى که اوضاع آرام است خطرى ندارد .

یک تکان که به اجتماع بخورد اجتماع از ناحیه منافقین بزرگترین صدمه ها را مى بیند . لهذا به واسطه حوادثى که براى جامعه پیش مىآید باطنها آشکار مى شود و آزمایش پیش مىآید , مؤمنها در صف مؤمنین

قرار مى گیرند و منافقها پرده نفاقشان دریده مى شود و در صفى که شایسته آن هستند قرار مى گیرند . این یک خیر بزرگ براى جامعه است .

آن منافقینى که این داستان را جعل کرده بودند , آنچه برایشان به تعبیر قرآن ماند ( اثم( بود . ( اثم) یعنى داغ گناه . تا زنده بودند , دیگر اعتبار پیدا نکردند .

فایده دوم این بود که سازندگان داستان , این داستان را آگاهانه جعل کردند نه ناآگاهانه , ولى عامه مسلمین نا آگاهانه ابزار این ( عصبه) قرار گرفتند . اکثریت مسلمین با اینکه مسلمان بودند , با ایمان و مخلص

بودند و غرض و مرضى نداشتند بلند گوى این ( عصبه) قرار گرفتند ولى از روى عدم آگاهى و عدم توجه , که خود قرآن مطلب را خوب تشریح مى کند .

این یک خطر بزرگ است براى یک اجتماع , که افرادش نا آگاه باشند . دشمن اگر زیرک باشد خود اینها را ابزار علیه خودشان قرار مى دهد , یک داستان جعل مى کند , بعد این داستان را به زبان خود اینها مى اندازد

, تا خودشان قصه اى را که دشمنشان علیه خودشان جعل کرده بازگو کنند . این علتش ناآگاهى است و نباید مردمى اینقدر نا آگاه باشند که حرفى را که دشمن ساخته ندانسته بازگو کنند . حرفى که دشمن

جعل مى کند وظیفه شما این است که همان جا دفنش کنید . اصلا دشمن مى خواهد این پخش بشود . شما باید دفنش کنید و به یک نفر هم نگویید , تا به این وسیله با حربه سکوت نقشه دشمن را نقش برآب

کنید ( ۱۰ ) .

فایده دوم این داستان این بود که اشتباهى که مسلمین کردنداین بود که ( مشخص شد)یعنى حرفى را که یک عصبه ( یک جمعیت و یک دستهبه هم وابسته ) جعل کردند , ساده لوحانه و ناآگاهانه از آنها شنیدند

و بعد که به هم رسیدند , گفتند : چنین حرفى شنیدم , آن یکى گفت : من هم شنیدم , دیگرى گفت : نمى دانم خدا عالم است , باز این براى او نقل کرد و نتیجه این شد که جامعه مسلمان , ساده لوحانه و نا

آگاهانه بلند گوى یک جمعیت چند نفرى شد .

این داستان ( افک) که پیدا شد یک بیدار باش عجیبى بود . همه چشمها را به هم مالیدند : از یک طرف آنها را شناختیم و از طرفدیگر خودمان را شناختیم . ما چرا چنین اشتباه بزرگى را مرتکبشدیم , چرا ابزار دست

اینها شدیم ؟ !…

فایده دومداستان افک همین بود که به مسلمین یک آگاهى و یک هوشیارى داد . در خود قرآن آورد که براى همیشه بماند , مردم بخوانند و براى همیشه درس بگیرند که مسلمان ! نا آگاهانه ابزار قرار نگیر , نا

آگاهانه بلندگوى دشمن نباش .

خدا مى داند این یهودیها در درجه اول و بهاییها که ابزار دستیهودیها هستند چقدر از این جور داستانها جعل کردند . گاهى یک چیزى را یک یهودى یا یک مسیحى علیه مسلمین جعل کرده , آنقدر شایع شده که کم

کم داخل کتابها آمده , بعد آنقدر مسلم فرض شده که خود مسلمین باورشان آمده است , مثل داستان کتابسوزى اسکندریه .


تاریخجه نبرد مسلمین


مى دانیم که اسلام دین توحید است و براى هیچ مسئله اى به اندازه توحید یعنى خداى یگانه را پرستش کردن و غیر او را پرستش نکردن اهمیت قائل نیست و نسبت به هیچ مسئله اى به اندازه این مسئله

حساسیت ندارد . مردم قریش که در مکه بودند مشرک بودند . این بود که یک نبرد پى گیرى میان پیغمبر اکرم و مردم قریش که همان قبیله رسول اکرم بودند در گرفت. سیزده سال پیغمبر اکرم در مکه بودند .

در تمام دوره سیزده ساله مکه به احدى اجازه جهاد و حتى دفاع نداد , تا آنجا که واقعا مسلمانان به تنگ آمدند و با اجازه آن حضرت گروهى به حبشه مهاجرت کردند , اما سایرین ماندند و زجر کشیدند . تنها در

سال دوم مدینه بود که رخصت جهاد داده شد .

در دوره مکه مسلمانان تعلیمات دیدند , با روح اسلام آشنا شدند , ثقافت اسلامى در اعماق روحشان نفوذ یافت. نتیجه این شد که پس از ورود در مدینه هر کدام یک مبلغ واقعى اسلام بودند و رسول اکرم که آنها را

به اطراف و اکناف مى فرستاد خوب از عهده بر مىآمدند . هنگامى هم که به جهاد مى رفتند مى دانستند براى چه هدفو ایده اى مى جنگند . به تعبیر امیرالمؤمنین علیه السلام :

و حملوا بصائرهم على اسیافهم ( ۱۱ ) .

( همانا بصیرتها و اندیشه هاى روشن و حساب شده خود را بر شمشیرهاى خود حمل مى کردند).

چنین شمشیرهاى آبدیده و انسانهاى تعلیمات یافته بودند که توانستند رسالت خود را در زمینه اسلام انجام دهند . وقتى که تاریخ را مى خوانیم و گفتگوهاى این مردم را که تا چند سال پیش جز شمشیر و شتر

چیزى را نمى شناختند مى بینیم , از اندیشه بلند و ثقافت اسلامى اینها غرق در حیرت مى شویم .

بعداز۱۳سال ,رسول اکرم (ص) آمدند مدینه و در مدینه بود که مسلمین قوت و قدرتى پیدا کردند . جنگ بدر و جنگ احد و جنگ خندق و چند جنگ کوچک دیگر میان مسلمین که در مدینه بودند با مشرکین قریش که

در مکه بودند درگرفت . در جنگ بدر مسلمانها فتح خیلى بزرگى نمودند .


غزوه احد


چنانکه مى دانیم , ماجراى احد به صورت غم انگیزى براى مسلمین پایان یافت . هفتاد نفر از مسلمین و از آن جمله جناب حمزه , عموى پیغمبر , شهید شدند . مسلمین در ابتدا پیروز شدند و بعد در اثر بى

انضباطى گروهى که از طرف رسول خدا بر روى یک ( تل)گماشته شدند , مورد شبیخون دشمن واقع شدند . گروهى کشته و گروهى پراکنده شدند و گروه کمى دور رسول اکرم باقى ماندند . آخر کار همان گروه

اندک بار دیگر نیروها را جمع کردند و مانع پیشروى بیشتر دشمن شدند . مخصوصا شایعه اینکه رسول اکرم کشته شد بیشتر سبب پراکنده شدن مسلمین گشت, اما همین که فهمیدند رسول اکرم زنده است

نیروى روحى خویش را بازیافتند .


صلح حدیبیه


پیغمبر اکرم در زمان خودشان صلحى کردند که اسباب تعجب و بلکه اسباب ناراحتى اصحابشان شد , ولى بعد از یکى دو سال تصدیق کردند که کار پیغمبر درست بود . سال ششم هجرى است , بعد از آن است

که جنگ بدر , آن جنگ خونین به آن شکل واقع شده و قریش بزرگترین کینه ها را با پیغمبر پیدا کرده اند , وبعد از آن است که جنگ احد پیش آمده و قریش تا اندازه اى از پیغمبر انتقام گرفته اند و باز مسلمین

نسبتبه آنها کینه بسیار شدیدى دارند , و به هر حال , از نظر قریش دشمن ترین دشمنانشان پیغمبر , و از نظر مسلمین هم دشمن ترین دشمنانشان قریش است . ماه ذى القعده پیش آمد که به اصطلاح ماه حرام

بود . در ماه حرام سنت جاهلیتنیز این بود که اسلحه به زمین گذاشته مى شد و نمى جنگیدند . دشمنهاى خونى , در غیر ماه حرام اگر به یکدیگر مى رسیدند , البته همدیگر را قتل عام مى کردند ولى در ماه حرام

به احترام این ماه اقدامى نمى کردند . پیغمبر خواست از همین سنت جاهلیت در ماه حرام استفاده کند و برود وارد مکه شود و در مکه عمره اى بجا آورد و برگردد . هیچ قصدى غیر از این نداشت . اعلام کرد و

باهفتصد نفر و به قول دیگر با هزار و چهارصد نفر – از اصحابش و عده دیگرى حرکت کرد , ولى از همان مدینه که خارج شدند محرم شدند , چون حجشان حج قران بود که سوق هدى مى کردند یعنى قربانى را

پیش از خودشان حرکت مى دادند و علامت خاصى هم روى شانه قربانى قرار مى دادند , مثلا روى شانه قربانى کفش مى انداختند – که از قدیم معمول بود – که هر کسى مى بیند بفهمد که این حیوان قربانى

است . دستور داد که اینها که هفتصد نفر بودند هفتاد شتر به علامت قربانى در جلوى قافله حرکت دهند که هر کسى که از دور مى بیند بفهمد که ما حاجى هستیم نه افراد جنگى . زى و همه چیز , زى حجاج

بود . از آنجا که کار , مخفیانه نبود و علنى بود , قبلا خبر به قریش رسیده بود . پیغمبر در نزدیکیهاى مکه اطلاع یافت که قریش , زن و مرد و کوچک و بزرگ , از مکه بیرون آمده و گفته اند : ( به خدا قسم که ما اجازه

نخواهیم داد که محمد وارد مکه شود) . با اینکه ماه , ماه حرام بود , اینها گفتند ما در این ماه حرام مى جنگیم . از نظر قانون جاهلیت هم کار قریش بر خلافسنت جاهلیت بود . پیغمبر تا نزدیک اردوگاه قریش رفت و

در آنجا دستور داد که پایین آمدند . مرتب رسولها و پیامرسانها از دو طرف مبادله مى شدند . ابتدا از طرف قریش چندین نفر به ترتیبآمدند که تو چه مى خواهى و براى چه آمده اى ؟ پیغمبر فرمود من حاجى هستم

و براى حج آمده ام , کارى ندارم , حجم را انجام مى دهم , بر مى گردم و مى روم . هر کس هم که مىآمد , وضع اینها را که مى دید مى رفت به قریش مى گفت : مطمئن باشید که پیغمبر قصد جنگ ندارد . ولى

آنها قبول نکردند و مسلمین ( خود پیغمبر اکرم هم ) چنین تصمیم گرفتند که ما وارد مکه مى شویم ولو اینکه منجر به جنگیدن شود , ما که نمى خواهیم بجنگیم , اگر آنها با ما جنگیدند با آنها مى جنگیم . ( بیعت

الرضوان( در آنجا صورت گرفت . مجددا با پیغمبر بیعت کردند براى همین امر , تا اینکه نماینده اى از طرف قریش آمد و گفت که ما حاضریم با شما قرار داد ببندیم . پیغمبر فرمود : من هم حاضرم . پیغامهایى که

پیغمبر مى داد پیغامهاى مسالمت آمیزى بود . به چند نفر از این پیامرسانها فرمود : ( ویح قریش (۱۲) اکلتهم الحرب واى به حال قریش , جنگ اینها را تمام کرد . اینها از من چه مى خواهند ؟ مرا وا بگذارند با دیگر

مردم , یا من از بین مى روم , در این صورت آنچه آنها مى خواهند به دست دیگران انجام شده , و یا من بر دیگران پیروز مى شوم که باز به نفع اینهاست , زیرا من یکى از قریش هستم , باز افتخارى براى

اینهاست(فایده نکرد . گفتند قرار داد صلح مى بندیم . مردى به نام سهل بن عمرو را فرستادند و قرار داد صلح بستند که پیغمبر امسال بر گردد و سال آینده حق دارد بیاید اینجا و سه روز در مکه بماند , عمل عمره

اش را انجامدهد و باز گردد .

نشانى به همان نشانى که همین که این قرار داد صلح رابستند و بعد مسلمین آزادى پیدا کردند وآزادانه مى توانستند اسلام را تبلیغ کنند , در مدت یک سال یا کمتر , از قریش آن اندازه مسلمان شد که در تمام آن

مدت بیست سال مسلمان نشده بود . بعد هم اوضاع آنچنان به نفع مسلمین چرخید که مواد قرار داد خودبخود از طرف خود قریش از بین رفتو یک شور عملى و معنوى در مکه پدید آمد .

سهیل بن عمرو یک پسر داشتکه مسلمان و در جیش مسلمین بود . این قرار داد را که امضا کردند , پسر دیگرش دوان دوان از قریش فرار کرد و آمد نزد مسلمین . تا آمد , سهیل گفت قرار داد امضا شده , من باید

او را برگردانم . پیغمبر هم به او – که اسمش ابوجندل بود – فرمود برو , خداوند براى شما مستضعفین هم راهى باز مى کند . این بیچاره مضطرب شده بود , داد مى کشید و مى گفت : مسلمین ! اجازه ندهید مرا

ببرند میان کفار که مرا از دینم برگردانند . مسلمین هم عجیبناراحتبودند و مى گفتند : یا رسول الله ! اجازه بده این یکى را دیگر ما نگذاریم ببرند . فرمود : نه , همین یکى هم برود .

داستان شیرینى نقل کرده اند که مردى از مسلمین به نام ابوبصیر که در مکه بود و مرد بسیار شجاع و قویى هم بود فرار کرد آمد به مدینه . قریش طبق قرار داد خودشان دو نفر فرستادند که بیایند او را برگردانند

. آمدند گفتند ما طبق قرار داد باید این را ببریم . حضرت فرمود : بله همینطور است . هر چه این مرد گفت : یا رسول الله ! اجازه ندهید مرا ببرند , اینها در آنجا مرا از دینم بر مى گردانند , فرمود : نه , ما قرار داد

داریم و در دین ما نیستکه بر خلافقرار داد خودمان عمل بکنیم , طبق قرار داد تو برو , خداوند هم یک گشایشى به تو خواهد داد . رفت او را تقریبا در یک حالت تحت الحفظ مى بردند . او غیر مسلح بود و آنها مسلح

بودند . رسیدند به ذوالحلیفه , تقریبا همین محل مسجد الشجره که احرام مى بندند و تا مدینه هفت کیلومتر است . در سایه اى استراحت کرده بودند . یکى از آندو شمشیرش در دستش بود . این مرد به او گفت :

این شمشیر تو خیلى شمشیر خوبى است , بده من ببینم . گفت بگیر . تا گرفت زد او را کشت . تا او را کشت , نفر دیگر فرار کرد و مثل برق خودش را رساند به مدینه . تا آمد , پیغمبر فرمود مثل اینکه خبر تازه اى

است ؟ بله , رفیق شما رفیق مرا کشت . طولى نکشید که ابوبصیر آمد . گفت : یا رسول الله ! تو به قرار دادت عمل کردى . قرار داد شما این بود که اگر کسى از آنها فرار کرد تو او را تسلیم بکنى , و تو تسلیم

کردى , پس کارى به کار من نداشته باشید . بلند شد رفت و در کنار دریاى احمر , نقطه اى را پیدا کرد و آنجا را مرکز قرار داد . مسلمینى که در مکه تحت زجر و شکنجه بودند همینکه اطلاع پیدا کردند که پیغمبر

کسى را جوار نمى دهد ولى او رفته در ساحل دریا و آنجا نقطه اى را مرکز قرار داده , یکى یکى رفتند آنجا . کم کم هفتاد نفر شدند و خودشان قدرتى تشکیل دادند . قریش دیگر نمى توانستند رفت و آمد بکنند .

خودشان به پیغمبر نوشتند که یا رسول الله ! ما از خیر اینها گذشتیم , خواهش مى کنیم به آنها بنویسید که بیایند مدینه و مزاحم ما نباشند , ما از این ماده قرار داد خودمان صرف نظر کردیم , و به همین شکل

صرف نظر کردند .

به هر حال این قرار داد صلح براى همین خصوصیت بود که زمینه روحى مردم براى عملیات بعدى فراهم تر بشود , و همین طور هم شد , عرض کردم مسلمین بعد از آن در مکه آزادى پیدا کردند , و بعد از این

آزادى بود که مردم دسته دسته مسلمان مى شدند , و آن ممنوعیتها به کلى از میان برداشته شده بود .


فتح مکه


در سال هشتم هجرت , پیغمبر اکرم مکه را فتح کرد , فتحى بدون خونریزى .

فتح مکه براى مسلمین یکموفقیت بسیار عظیم بود چون اهمیت آن تنها از جنبه نظامى نبود , از جنبه معنوى بیشتر بود تا جنبه نظامى . مکه ام القراء عرب و مرکز عربستان بود . قهرا قسمتهاى دیگر تابع مکه

بود و به علاوه یک اهمیتى بعد از قضیه عام الفیل و ابرهه که حمله برد به مکه و شکست خورد پیدا کرده بود . بعد از این قضیه این فکر براى همه مردم عرب پیدا شده بود که این سرزمین تحت حفظ و حراست

خداوند استو هیچ جبارى بر این شهر مسلط نخواهد شد . وقتى پیغمبر اکرم به آن سهولت آمد مکه را فتح کرد گفتند پس این امر دلیل بر آن است که او بر حق است و خدا راضى است . به هر حال این فتح خیلى

براى مسلمین اهمیت داشت. مسلمین وارد مکه شدند . مشرکین هم در مکه بودند . تدریجا از قریش هم خیلى مسلمان شده بودند .

یک جامعه دوگانه اى در مکه به وجود آمده بود , نیمى مسلمان و نیمى مشرک . حاکم مکه از طرف پیغمبر اکرم معین شده بود یعنى مشرکین و مسلمین تحت حکومت اسلامى زندگى مى کردند . بعد از فتح مکه

مسلمین و مشرکین با هم حج کردند با تفاوتى که میان حج مشرکین و حج مسلمین وجود داشت . آنها آداب خاصى داشتند که اسلام آنها را نسخ کرد . ..


برائت ازمشرکین


حج یک سنت ابراهیمى ست که کفار قریش در آن تحریفهاى زیادى کرده بودند . اسلام با آن تحریفها مبارزه کرد . پس یک سال هم به این وضع باقى بود . } سال نهم هجرى شد در این سال پیغمبر اکرم در ابتدا به

ابوبکر مأموریت داد که از مدینه برود به مکه و سمت امیرالحاجى مسلمین را داشته باشد , ولى هنوز از مدینه چندان دور نشده بود ( ۱۳ ) که جبرئیل بر رسول اکرم نازل شد ( این را شیعه و سنى نقل کرده اند )

و دستور داد پیغمبر , على ( ع ) را مأموریت بدهد براى امارت حجاج و براى ابلاغ سوره برائت . این سوره اعلام خیلى صریح و قاطعى است به عموم مشرکین به استثناى مشرکینى که با مسلمین هم پیمان اند و

پیمانشان هم مدتدار استو بر خلاف پیمان هم رفتار نکرده اند , مشرکینى که با مسلمین یا پیمان ندارند یا اگر پیمان دارند بر خلاف پیمان خودشان رفتار کرده اند و قهرا پیمانشان نقض شده است . اعلام سوره

برائت این است که على ( ع ) بیاید در مراسم حج در روز عید قربان که مسلمین و مشرکین همه جمع هستند , به همه مشرکین اعلام کند که از حالا تا مدت چهار ماه شما مهلت دارید و آزاد هستید هر تصمیمى

که مى خواهید بگیرید . اگر اسلام اختیار کردید یا از این سرزمین مهاجرت کردید , که هیچ , و الا شما نمى توانید در حالى که مشرک هستید در اینجا بمانید . ما دستور داریم شما را قلع و قمع کنیم به کشتن , به

اسیر کردن , به زندان انداختن و به هر شکل دیگرى . در تمام این چهار ماه کسى متعرض شما نمى شود . این چهار ماه مهلت است که شما درباره خودتان فکر بکنید . این سوره با کلمه ( برائه(( ۱۴ ) شروع مى

شود : & برائه من الله و رسوله الا الذین عاهدتم من المشرکین & . اعلام عدم تعهد استاز طرف خدا و از طرف پیغمبر خدا در مقابل مردم مشرک و در آیات بعد تصریح مى کند همان مردم مشرکى که شما قبلا با

آنها پیمان بسته اید و آنها نقض پیمان کرده اند.

على ( ع ) آمد در مراسم حج شرکت کرد . اول در خود مکه این عدم تعهد را اعلام کرد , ظاهرا ( تردید از من است ) در روز هشتم که حجاج حرکت مى کنند به طرف عرفات ( ۱۵ ) در یک مجمع عمومى در

مسجدالحرام سوره برائت را به مشرکین اعلام کرد ولى براى اینکه اعلام به همه برسد و کسى نباشد که بى خبر بماند , وقتى که مى رفتند به عرفات و بعد هم به منا , در مواقع مختلف , در اجتماعات مختلف

هى مى ایستاد و بلند اعلام مى کرد و این اعلام خدا و رسول را با فریاد به مردم ابلاغ مى نمود . نتیجه این بود که ایها الناس ! امسال آخرین سالى است که مشرکین با مسلمین حج مى کنند . دیگر از سال آینده

هیچ مشرکى حق حج کردن ندارد و هیچ زنى حق ندارد لخت و عریان طواف کند .

یکى از بدعتهایى که قریش به وجود آورده بودند این بود که به مردم غیر قریش اعلام کرده بودند هر کس بخواهد طواف بکند حق ندارد با لباس خودش طواف بکند , باید از ما لباس عاریه کند یا کرایه کند , و اگر

کسى با لباس خودش طواف مى کرد مى گفتند این لباس را تو باید اینجا صدقه بدهى یعنى به فقرا بدهى . زورگویى مى کردند . یک سال زنى آمده بود براى حج و مى خواستبا لباس خودش طواف بکند . گفتند این

کار ممنوع است . باید این لباس را بکنى و لباس دیگرى را در اینجا تهیه بکنى . گفت بسیار خوب , پس لخت و عور طواف مى کنم . گفتند مانعى ندارد . آنوقت بعضیها که نمى خواستند با لباس قریش طواف بکنند و

از لباس خودشان صرف نظر بکنند , لخت و عور دور خانه کعبه طواف مى کردند .

جزء اعلامها این بود که طواف لختو عریان قدغن شد , هیچکس حق ندارد لخت و عور طواف بکند و این حرف مهملى هم که قریش گفته اند باید از ما لباس کرایه کنید غلط است. این هم که اگر کسى با لباس

احرام خود یا غیر لباس احرام ( لباس احرام را شرط نمى دانستند ) طواف کرد باید آن را بدهد به فقرا , لازم نیست , باید نگه دارد براى خود .

به هر حال امیرالمؤمنین آمد و مکرر در مکرر و در جاهاى مختلف این اعلام را به مردم ابلاغ کرد . نوشته اند آنقدر مکرر مى گفت که صداى على ( ع ) گرفته بود , از بس که در مواقع مختلف , هر جا اجتماعى بود

این آیات را مى خواند و ابلاغ مى کرد تا یک نفر هم باقى نماند که بعد بگوید به من ابلاغ نشد . وقتى که على ( ع ) خسته مى شد و صدایش مى گرفت , صحابه دیگر پیغمبر مىآمدند از او نیابت مى کردند و همان

آیات را ابلاغ مى نمودند .

یک اختلافى میان شیعه و سنى در ابلاغ سوره برائت موجود است و آن اینکه اهل تسنن بیشترشان به این شکل تاریخ را نقل مى کنند که پس از آنکه وحى خدا به رسول اکرم رسید که این سوره را یا باید خودت

ابلاغ کنى یا کسى از خودت , و پیغمبر على ( ع ) را مأمور ابلاغ سوره برائت کرد , على به سوى مکه آمد . تا آمد , ابوبکر مضطربشد , پرسید آیا امیرى یا رسول ؟ یعنى آیا آمده اى امیرالحاج باشى یا یک کار

مخصوص دارى ؟ فرمود : نه , من یک رسالت مخصوص دارم , فقط براى آن آمده ام . پس ابوبکر از شغل خودش منفصل و معزول نشد , او کار خودش را انجام داد و على ( ع ) هم کار خودش را . ولى اقلیتى از

اهل تسنن که در ( مجمع البیان) نقل شده و همه اهل تشیع مى گویند وقتى که على ( ع ) آمد , ابوبکر به کلى از شغل خودش منفصل شد و برگشت به مدینه . تعبیر قرآن این است که این سوره را نباید به

مردم ابلاغ کند مگر خود تو یا کسى که از تو است . اهل تشیع روى این کلمه ( از تو است)تکیه مى کنند , مى گویند این کلمه ( کسى که از تو است ) : رجل منک که در بسیارى از روایات هست , مفهوم خاصى

دارد .


حجة الوداع


حجة الوداع (۱۶)آخرین حج پیغمبر اکرم ( ص ) است و شایدایشان بعد از فتح مکه یک حج بیشتر نکردند , البته قبل از حجة الوداع حج عمره کرده بودند . رسول اکرم صلاى عام دادند و مخصوصا مردم را دعوت

کردند که به این حج بیایند . همه را جمع کردند و بعد در مواقع مختلف , در مسجد الحرام , در عرفات , در منا و بیرون منا , در غدیر خم و در جاهاى دیگر خطابه هاى عمومى خود را القا کردند . از جمله در غدیر خم

بعد از آنکه جا به جا مطالبى را فرموده بود , مطلبى را به عنوان آخرین قسمت با بیان شدیدى ذکر نمود . به نظر من فلسفه اینکه پیغمبر این مطلب را در آخر فرمود همین آیه اى است که در آنجا قرائت کرد : & یا

ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته & (17) بعد از اینکه پیغمبر اکرم در عرفات و منا و مسجد الحرام کلیات اسلامى را در باب اصول و فروع بیان کرده که مهمترین سخنان ایشان

است , یک مرتبه در غدیر خم اینطور مى فرماید : مطلبى است که اگر آنرا نگویم هیچ چیز را نگفته ام &فما بلغت رسالته & به من گفته اند که اگر آنرا نگویى هیچ چیز را نگفته اى یعنى همه هبا و هدر است .

بعد مى فرماید : الست اولى بکم من انفسکم ؟ ( اشاره به آیه قرآن است که : & النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم & آیا من حق تسلط و ولایتم بر شما از خودتان بیشتر نیست ؟ همه گفتند بلى یا رسول الله .

حضرت فرمود : من کنت مولاه فهذا على مولاه . این حدیث هم مثل حدیث ثقلین داراى اسناد زیادى است .


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ . کسانى که مشرفشده اند مى دانند اطراف مکه همه کوه است.
۲ . ترجمه فارسى ج ۱۱ / ص ۱۴ . ۳ . پروفسور ماسینیون , اسلام شناس و خاورشناس معروف, در کتاب سلمان پاک , در اصل وجود چنین شخصى , تا چه رسد به برخورد پیغمبر با او , تشکیک مى کند و او را شخصیتافسانه اى تلقى مى نماید , مى گوید : بحیرا سرجیوس و تمیم دارى و دیگران که رواه در پیرامون پیغمبر جمع کرده اند اشباحى مشکوک و نایافتنى اند . ۴ . تاریخ یعقوبى , ج ۲ / ص ۶۹ . ۵ – سوره شعرا آیه ۲۱۴ . ۶ – ماههاى ذى القعده , ذى الحجه و محرم چون ماه حرام بود , ماه آزاد بود یعنى در این ماهها همه جنگها تعطیل بود , دشمنان از یکدیگر انتقام نمى گرفتند و رفت و آمدها در میانشان معمول بود . در بازار عکاظ جمع مى شدند و حتى اگر کسى قاتل پدرش را که مدتها دنبالش بود پیدا مى کرد , .به احترام ماه حرام متعرضش نمى شد ۷ – سوره توبه , آیه ۴۰ .

۸- سوره حشر , آیه ۹ .
۹- نوار مذکور در دست نیست ولى خلاصه داستان به نقل اهل سنت این است که عایشه همسر پیامبر هنگام بازگشت مسلمین از یک غزوه , در یکى از منزلها براى قضاى حاجت داخل جنگلى شد , در آنجا طوق ( روبند ) او به زمین افتاد و مدتى دنبال آن مى گشت و در نتیجه از قافله باز ماند و توسط صفوان که از دنبال قافله براى جمع آورى از راه ماندگان حرکت مى کرد , با تأخیر وارد مدینه شد . به دنبال این حادثه منافقین تهمتهایى را علیه همسر پیامبر شایع کردند . ۱۰- . . مثلا یک وقتى شایع بود و شاید هنوز هم در میان بعضیها شایع است , یک وقتى دیدم یک کسى مى گفت : این فلسطینیها ناصبى هستند . ( ناصبى ( یعنى دشمن على علیه السلام . ناصبى غیر از سنى است . سنى یعنى کسى که خلیفه بلا فصل را ابوبکر مى داند و على علیه السلام را خلیفه چهارم مى داند و معتقد نیست که پیغمبر شخصى را بعد از خود به عنوان خلیفه نصب کرده است . مى گوید پیغمبر کسى را به خلافت نصب نکرد و مردم هم ابوبکر را انتخاب کردند . سنى براى امیرالمؤمنین احترام قائل است چون او را خلیفه چهارم و پیشواى چهارم مى داند , و على را دوستدارد . ناصبى یعنى کسى که على را دشمن مى دارد . سنى مسلمان است ولى ناصبى کافر است , نجس است . ما با ناصبى نمى توانیم معامله مسلمان بکنیم . حال یک کسى مىآید مى گوید این فلسطینیها ناصبى هستند . آن یکى مى گوید . این به آن مى گوید , او هم یک جاى دیگر تکرار مى کند , و همین طور . اگر ناصبى باشند کافرند و در درجه یهودیها قرار مى گیرند . هیچ فکر نمى کنند که این , حرفى است که یهودیها جعل کرده اند . در هر جایى یک حرف جعل مى کنند براى اینکه احساس همدردى نسبت به فلسطینیها را از بین ببرند . مى دانند مردم ایران شیعه اند و شیعه دوستدار على و معتقد است هر کس دشمن على باشد کافر است , براى اینکه احساس همدردى را از بین ببرند , این مطلب را جعل مى کنند . در صورتى که ما یکى از سالهایى که مکه رفته بودیم , فلسطینیها را زیاد مى دیدیم , یکى از آنها آمد به من گفت : فلان مسأله از مسائل حج حکمش چیست ؟ بعد گفت من شیعه هستم , این رفقایم سنى اند . معلوم شد داخل اینها شیعه هم وجود دارد . بعد خودشان مى گفتند بین ما شیعه و سنى هست . شیعه هم زیاد داریم . همین لیلا خالد معروف شیعه است . در چندین نطق و سخنرانى خودش در مصر گفته من شیعه ام . ولى دشمن یهودى یک عده مزدورى را که دارد , مأمور مى کند و مى گوید : شما پخش کنید که اینها ناصبى اند . قرآن دستور داده در این موارد اگر چنین نسبتهایى نسبت به افرادى که جزو شما هستند و مثل شما شهادتین مى گویند , شنیدید وظیفه تان چیست . ۱۱ – نهج البلاغه , خطبه ۱۵۰ . ۱۲- ( ویح( همان واى است که ما مى گوییم اما ( واى( در حال خوش و بش . در عربى یک( ویل(داریم و یک( ویح(. ما در فارسى کلمه اى بجاى ( ویح( نداریم . وقتى مى گویند ویلک , این در مقام تندى و شدت است . وقتى مى گویند و یحک , این در مقام خوش و بش و مهربانى است . ۱۳-. ۱۴-. ۱۵-. ۱۶ – حجة الوداع در سال آخر عمر حضرت رسول دو ماه مانده به وفات ایشان رخ داده است . وفات حضرت رسول در بیست و هشتم صفر یا به قول سنیها در دوازدهم ربیع الاول اتفاق افتاده . در هجدهم ذى الحجة به غدیر خم رسیده اند . مطابق آنچه که شیعه مى گوید حادثه غدیر خم دو ماه و ده روز قبل از وفات حضرت روى داده و مطابق آنچه که سنیها مى گویند این حادثه دو ماه و بیست و چهار روز قبل از رحلت حضرت رسول اتفاق افتاده است . ۱۷ – سوره مائده , آیه ۶۷ .


تاریخ اسلام در آثار شهید مطهرى – جلد اول



 ادامه مطلب "با لاترین رحمت اللهی" را بخوانید.
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت وارث متعلق به مدیر آن ( محسن زماني) می باشد وهيچ گونه ارتباطي با سازمان و يا اداره اي ندارد. طراحی و پشتیبانی : تمپلیت فا