اشعار

شهادت حضرت مسلم(یاداشت اول)

اشعار به مناسب شهادت جانسوز حضرت مسلم ابن عقیل علیه السلام

السَلامُ عَلیکَ یا مُسلِم بن عَقیل یا سَفِیر الحُسین(علیه السلام)

 

کاش میشد بنویسم که گرفتار شدم

مثل خورشید گرفتار شب تار شدم

مرد این شهرم و به پیر زنی مدیونم

این هم از غربت من بود که ناچار شدم

من نمیخواستم علت دلواپسی

حضرت زینب کبری شوم… انگار شدم

من در این خانه تو در خانه خولی …تازه

با تو همسایه دیوار به دیوار شدم

کاش میشد بنویسم کفنی برداری

کفنی نیست اگر پیرهنی برداری

علی اکبر لطیفیان

************

آه، بدجور مرا کوفه به هم ریخت حسین
همه ی شهر به یکباره سرم ریخت حسین

باورم نیست که آواره شدم در این شهر
نیست پنهان ز تو، بیچاره شدم در این شهر

تو نبودی که ببینی چه شبی سر کردم
تا سحر گریه به تنهایی حیدر کردم

باورم نیست که آواره ی صحرا شده ای
باورم نیست که تو یکه و تنها شده ای

کاش اینجا نرسی، کوفه پر از نیرنگ است
کوچه هاشان همگی مثل مدینه تنگ است

رفته از کف همه تاب و توانم چه کنم
نامه دادم که بیا، دل نگرانم چه کنم

نگرانم نکند زینبت اینجا برسد
تو نباشی و خودش بی کس و تنها برسد

چقدَر نقشه شوم است که در سر دارند
نکند دخترکان معجر نو بر دارند

وعده زیور و خلخال به هم می دادند
وعده غارت گودال به هم می دادند

نگرانم چه کنم، پیرهنت را بردار
آه آقای غریبم کفنت را بردار

چند تا مشک پر از آب بیاور حتما
آه لب تشنه شدم، آب ندادند به من

کوفه در فکر اسیرند چه بد خواهد شد
خیزران دست بگیرند چه بد خواهد شد

کوفه از قهقه ی حرمله ها سرمست است
کمر قتلِ غریبانه ی مهمان بسته است

شاعر: وحیدمحمدی

************

بیهوده بود آن نامه ها ، آن ادعاها
رنگی ندارد غیر ِ ننگ اینجا حناها

از هرکه زد سنگم به سینه ، سنگ خوردم
ای بی وفاها ، بی وفاها ، بی وفاها

انگار تنها خون دل خوردن در اینجاست
مثل امیرالمومنین تقدیر ماها

هستند در کوفه همه چشم انتظارت
سرنیزه ها ، شمشیرها ، حتی عصاها

فکری برای فاطمه های حرم کن
قنفذ فراوان است در این بی حیاها

حالا که اسماعیل آوردی خلیلم
باید که باشد همرهت ، حتما عباها

در علقمه در کربلا در کوفه در شام
این حج ندارد یک منا ، دارد مناها

در پیش زهرا آبرویم رفت ای وای
من باز کردم پای زینب را کجاها

شاعر:محمدحسین رحیمیان

************

بر سر بام گرفتار به صد شیون و آه
میفرستم چه سلامی به اباعبدلله

دست بر سینه شدم‌ رو به بیابانم من
تو کجای سفری حیف نمیدانم من

این لب پاره فقط ذکر تو گفته ست زیاد
من گرفتار توأم ! کور شود ابن زیاد!

کوفه شهر پدرت بود ولی حالا نیست
غیر بغض علی از چهره شان پیدا نیست

کوفیان روی مسافر همه در میبندند
رسم دارند که خنجر به کمر میبندند

غم نبینی! دوسه روز است فقط غم دیدم
ظهر در دور و برم حرمله را هم دیدم

کاش که جای تو با مسلم‌ تو بد بشوند
اسب‌ها جای تو از روی تنم رد بشوند

کاش تا گودی گودال به زورم ببرند
سر من را ببرند و به تنورم ببرند

کاش پیراهن من غارت دشمن باشد
خیزران جای لبت روی لب من باشد

دور تا دور من زار غریبه مانده
از محبین تو یک اُم حبیبه مانده

نیست جای گذر از کوچه و معبر اصلا
زن و بچه طرف کوفه نیاور اصلا

کاش در کوفه «حمیده» بشود قربانی
تا کند از حرمت زود بلاگردانی..

شاعر: سیدپوریا هاشمی

************

بگو حسین کجایی؟بگو چه کار کنم؟
برای اینکه نیایی ؛بگو چکار کنم؟

به هر دری زدم اما نشد پیام دهم
به دستِ بسته از اینجا به تو سلام دهم

تمام شب سر بازار راه رفتم من
غریب و بی کس و بی یار راه رفتم من

اگر که نامه نوشتم« بیا» حلالم کن
نشد پیام رسانم ؛نیا… حلالم کن

قسم به حولهٔ احرام تو امیرِ حرم
تمام شهر به یکباره ریختند سرم

دعا کنم که نگاه از دیارشان بٍبُری
خدا نیاورد آن لحظه را زمین بخوری

همینکه زانوی من زیر ِ ضربه خورد زمین
تمام ِ کوفه سرم ریخت از یسار و یمین

به دور بازوی من ریسمان که پیچیدند
شبیه شهر مدینه بلند خندیدند

خدا رو شکر که طوعه میان ِ خانه نشست
ولی غرور عمویم میان کوچه شکست

بگو به خواهر خود کوفه با مدینه یکیست
اگر اسیر شوی چادر توهم خاکیست

بگو که نیزهٔ کوفی شبیه مسمار است
مسیر قافله آخر به سوی بازار است

ز چشم ِ بی ادب ِ کوفیان خبرداری؟
خداکند که تو چادر اضافه برداری

مسیر قافله را از عراق برگردان
خداکند نشوی بین کوفه سرگردان

سرم شکسته فدای سرت فقط برگرد
قسم به بی کسی مادرت فقط برگرد

خداکند که صدایم به کاروان برسد
وگرنه زیور زنها به ساربان برسد

خبر رسید اگر مسلمت زدنیا رفت
حمیده را بغلش کن بگو که بابا رفت

بجای من پدری کن برای دخترمن
خداکند که نبیند به نیزه ها سرمن

شاعر: قاسم نعمتی

************

در کوچه وقتی سنگها بر صورتم خورد
خیلی برای خواهر تو گریه کردم

درازدحام کوچه های کوفه ، یادِ
اهل وعیالِ مضطر تو گریه کردم

تا مادران را در بر اطفال دیدم
یاد رباب و اصغر تو گریه کردم

وقت اذان ظهر دلتنگ تو بودم
یاد اذان اکبر تو گریه کردم

گفتم به طوعه که نرو در پشت آن در
با روضه های مادر تو گریه کردم

تا کاخ آن ملعون مرا با زجر بردند
مردانه پای دختر تو گریه کردم

در زیر لب گفتم به قربان سر تو
از بام اینجا بر سرِ تو گریه کردم

اینجا میا که آب هم فکر لبت نیست
لب تشنه یاد حنجر تو گریه کردم

شاعر: محمدجواد مطیع ها

************

کم کم غروب شد همه رفتند خانه ها
پشت سرم چه زود درآمد بهانه ها

کم کم غروب شد همه در کوفه جا زدند
در کوچه ها چقدر به من پشت پا زدند

تا نیمه شب چقدر قدم میزدم حسین
من ماندمو دوتا پسر کوچکم حسین

در بین یک سپاه ازین مردهای پست
یک پیرزن به بی کسیم رحم کرده است

من سنگ میخورم به گناه محبتت
این صورت شکسته بقربان صورتت

افتاده ام زمین و بیاد تن توام
من غصه دار زیر لگد بودن توام

هرچند دست بسته شدم خواهرم که نیست
هنگام دست و پا زدنم مادرم که نیست

اینها که زیر نامه ات انگشت میزنند
فردا بروی زینب تو مشت میزنند

من ذبح میشوم زنم اما اسیر نیست
در کوفه دخترم ز غم و غصه پیر نیست

تیر سه شعبه دیدم و آب از سرم گذشت
یک لحظه حال و روز رباب از سرم گذشت

در کوفه هیچ کس جگرم را زمین نزد
در پیش چشم من پسرم را زمین نزد

هرچند سخت بود خزانم حسین جان
روی عبا نرفت جوانم حسین جان

شاعر: سید پوریا هاشمی

************

باور نمی کردم گذرها را ببندند

من را که می بینند درها را ببندند

خورشید بودم زیر نور ماه رفتم

جان خودت تا صبح خیلی راه رفتم

در شهر کوفه کوچه گردی کم نکردم

این چند شب یک خواب راحت هم نکردم

من شیر بودم کوفه در زنجیرم انداخت

این کوچه های تنگ آخر گیرم انداخت

امروز جان دادم اگر جانت سلامت

دندان من افتاد دندانت سلامت

حالا که می آیی کفن بردار حتما

ای یوسف من پیرهن بردار حتما

حالا که می آیی ستاره کم بیاور

با دخترانت گوشواره کم بیاور

حیرانم اما هیچکس حیران من نیست

باور کن اینجایی که دیدم جای زن نیست

اینجا برای خیزران لب را نیاری

آقا خدا ناکرده زینب را نیاری

اصلا ببین گل ها توان خار دارند؟

پرده نشینان طاقت بازار دارند؟

من راضی ام انگشتر من را بگیرند

وقت کنیزی دختر من را بگیرند

اینجا برای نعل پا دارند آنقدر

کنج تنور خانه جا دارند آنقدر

مهر و وفا که نه جفا دارند، اما

اینجا کفن نه بوریا دارند اما

باید مسیر تو چرا اینجا بیفتد

حیف از سر تو نیست زیر پا بیفتد

باور نمی کردم گذرها را ببندند

من را که می بینند درها را ببندند

خورشید بودم زیر نور ماه رفتم

جان خودت تا صبح خیلی راه رفتم

در شهر کوفه کوچه گردی کم نکردم

این چند شب یک خواب راحت هم نکردم

من شیر بودم کوفه در زنجیرم انداخت

این کوچه های تنگ آخر گیرم انداخت

امروز جان دادم اگر جانت سلامت

دندان من افتاد دندانت سلامت

حالا که می آیی کفن بردار حتما

ای یوسف من پیرهن بردار حتما

حالا که می آیی ستاره کم بیاور

با دخترانت گوشواره کم بیاور

حیرانم اما هیچکس حیران من نیست

باور کن اینجایی که دیدم جای زن نیست

اینجا برای خیزران لب را نیاری

آقا خدا ناکرده زینب را نیاری

اصلا ببین گل ها توان خار دارند؟

پرده نشینان طاقت بازار دارند؟

من راضی ام انگشتر من را بگیرند

وقت کنیزی دختر من را بگیرند

اینجا برای نعل پا دارند آنقدر

کنج تنور خانه جا دارند آنقدر

مهر و وفا که نه جفا دارند، اما

اینجا کفن نه بوریا دارند اما

باید مسیر تو چرا اینجا بیفتد

حیف از سر تو نیست زیر پا بیفتد

شاعر: علی اکبر لطیفیان

************

در سلام نماز مغرب بود

مسجد از ازدحام خالی شد

واژه های کلام مردم شهر

از علیک السلام، خالی شد

بین پس کوچه های نامردی

کوفه تنها گذاشت مردش را

با کمی سنگ از سرش وا کرد

روزه داریِ کوچه گردش را

هیچکس بار آن مسافر را

از سر شانه اش پیاده نکرد

وای بر حال منبر کوفه

که از آن مرد استفاده نکرد

کلماتِ که “این چه کاری بود؟”

دائماً راهی صدایش بود

التماسی شبیه “کوفه میا”

سر سجاده ی دعایش بود

هیچکس پا به پای او غیر از

سایه از پشت سر نمی آمد

روشنائی خانه ها رفتند

سایه اش هم دگر نمی آمد

علی اکبر لطیفیان

************

—————————التماس دعا—————————

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا