اشعار

ذبح عظیم (در اشعار)

(وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ)

(وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ)

ذبح عظیم

فکری به حال ماهی در التهاب کن

بابا برای تشنگی من شتاب کن

دردی عمیق در رگ من تیر می‌کشد

من را برای ذبح عظیم انتخاب کن

هل من معین توست که لبیک می‌دهم

أمّن یجیب‌های مرا مستجاب کن

من روی دست‌های تو قد می‌کشم، پدر

از این به بعد روی نبَردم حساب کن

داغ جوان چه زود تو را پیر کرده است!

با خون من محاسن خود را خضاب کن

گهواره هم که تاب ندارد بدون من

فکری به حال خاطره‌های رباب کن

وقتش رسیده نیزهٔ خود را علم کنند

هفتاد و دومین غزلت را کتاب کن

شاعر:وحید گرجی

************

زبان حال جبرئیل با امام حسین علیه‌السلام

آورده‌ام دو ظرف پر از رنگ، سبز و سرخ

یک رنگ را برای خودت انتخاب کن

این رنگ، سرنوشت تو را نقش می‌زند

سنگینی‌اش به پای خودت، انتخاب کن!‍

انگار جز به سرخ تمایل نداشتی

یک‌راست دست بر دل خونم گذاشتی

می‌ریزم اشک با همۀ جبرئیلی‌ام

مولا! مرا به جای خودت انتخاب کن!

آورده‌ام به هیأت «کلبی»* برایتان

سیب بهشت، انار و گلابی از آسمان

تو سیب را به مقصد خونین کربلا

هم‌رنگ ماجرای خودت انتخاب کن

یک کوه نامه است و هزاران طوافگر

چند آشنا و دوست، برادر، زنان، پسر

وقتش رسیده است، رفیقان راه را

در شأن کربلای خودت انتخاب کن

گفتی رسیده‌ایم، چه صحرای محشری!

با چشم زینبی که به گودال بنگری

روزی به خاک خون شده‌اش سجده می‌بری

این خاک را سرای خودت انتخاب کن

تا عرش را کنیم تبرک به خونتان

بفرست قطره‌های زلالی به آسمان

این ذبح تا عظیم ‌ترین ذبح‌ها شود

از بین بچه‌های خودت انتخاب کن

تا کی به زیرهروله پرپر شوی و من

تنها به بال بال زدن اکتفا کنم؟

بگذار تا ملائکه را با خبر کنم

«هل مِن…»؟ نه! با رضای خودت انتخاب کن

سرخی شبیه سیب… همان رنگ کودکی

لبخند می‌زنی، چه وصال مبارکی

خون را چگونه پاک کنی از جبین خود؟

بال من و قبای خودت، انتخاب کن…

شاعر: انسیه سادات هاشمی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*. دحيۀ كلبى از اصحاب رسول خدا(ص) بوده كه بر اساس اخبار فريقين، جبرئيل در هیأت او بر آن حضرت نازل می‌شده است.

************

دو اسماعیل

دو خورشید جهان‌آرا، دو قرص ماه، دو اختر

دو آزاده، دو دلداده، دو رزمنده، دو هم‌سنگر…

دو یاس ارغوانی نه، بگو دو آیۀ قرآن…

گرفته چون دو قرآن دخت زهرا هر دو را در بر

به سر شور و به رخ اشک و به کف تیغ و به دل آتش

به سیرت، سیرتِ قاسم، به صورت، صورتِ اکبر…

گرفته دستشان را برده با خود زینب کبری

که قربانی کند در مقدم ثار الله اکبر

بگفت ای جان جان، جان دو فرزندم به قربانت

تو ابراهیمی و اینان دو اسماعیل ای سرور!

دو اسماعیل نه، دو ذبح کوچک، نه دو قربانی

قبول درگهت کن منتی بگذار بر خواهر…

سفارش کرده عبدالله جعفر بر من ای مولا

که این دو شاخۀ گل را کنم در مقدمت پرپر

به اذن یوسف زهرا دو ماه زینب کبری

درخشیدند در میدان چو خورشید فلک‌گستر

فلک در آتش غیرت، ملک در وادی حیرت

که رو آورده در میدان دو حیدر یا دو پیغمبر!

یکی می‌گفت دو خورشید از گردون شده نازل

یکی گفتا دو مه تابیده یا دو آسمان اختر…

خروشیدند همچون شیر با شمشیر یک لحظه

دو حیدر حمله‌ور گشتند بر دریایی از لشکر

تو گفتی در اُحد تابیده دو بدر جهان‌آرا

و یا دو حیدر کرار رو آورده در خیبر…

به خاک افتاد جسم پاکشان ناگاه چون قرآن

دریغا ماند زیر دست و پا دو سورۀ کوثر

چو بشنید از حرم فریادشان را یوسف زهرا

به سرعت آمد و بگرفت همچون جانشان در بر…

چو دید از قتلگه آرند آن دو سرو خونین را

درون خیمه زینب گشت پنهان با دو چشم تر

نهان شد در حرم کو را نبیند یوسف زهرا

مبادا چشم حق گردد خجل ز آن مهربان مادر…

شاعر :غلامرضا سازگار

************

زمزمۀ عشق

ای لوای تو برافراشته بر قلّۀ نور

کرده نور رُخَت از پردۀ ابهام، عبور

معنی مکتب آزادی و آزادگی است

سر و جان دادن و تسلیم نگشتن، بَرِ زور

آمد از ذبح عظیم تو، سرافکنده خلیل

ای که موسی شده حیران تو در وادی طور

صبر، از صبر تو، لبریز شدش کاسۀ صبر

چاک زد پیرهن صبر، به تن، سنگ صبور

از عدو آب طلب کَردنَت از رحمت بود

سلسبیلی تو خود و آب نبودت منظور

از کران تا به کران زمزمۀ عشق تو رفت

شد چو پامال، تن پاک تو از سُمّ ستور

شُهرت خانۀ خولی همه آفاق گرفت

تا درخشید مه روی تو از شرق تنور

سر فرو برد به دامان خجالت خورشید

تا که شمش رُخَت از مَشرق نِی، کرده ظهور…

شاعر : علی رضا فولادی

************

عزايى بى‏‌ريا

شيعيان! ديگر هواى نينوا دارد حسين

روى دل با كاروان كربلا دارد حسين‏

از حريم كعبۀ جدّش به اشكى شُست دست

مروه پشت سر نهاد امّا صفا دارد حسين‏

مى‌‏برد در كربلا هفتاد و دو ذبح عظيم

بيش از اين‏‌ها حرمت كوى منا دارد حسين…

او وفاى عهد را با سر كند سودا ولى

خون به دل از كوفيان بی‌وفا دارد حسين‏…

آب را با دشمنان تشنه قسمت مى‌‏كند

عزّت و آزادگى بين تا كجا دارد حسين‏…

دست آخر كز همه بيگانه شد، ديدم هنوز

با دم خنجر نگاهى آشنا دارد حسين‏

شمر گويد گوش كردم تا چه خواهد از خدا

جاى نفرين هم به لب ديدم دعا دارد حسين‏

اشک خونين، گو بيا بنشين به چشم «شهريار»

كاندرين گوشه عزايى بى‏‌ريا دارد حسين

شاعر: سید محمد حسین شهریار

************

ذبح عظیم!

ای ذبح عظیم! یااباعبدالله!

مولای کریم! یااباعبدالله!

الحق که عجیب‌تر بود، قصّۀ تو

از کهف و رقیم، یااباعبدالله!

شاعر : جواد هاشمی

************

طفل عظیم

ای اشک معطّر شده از پلک محرّم

ای ریخته بر دامنم از چشمۀ زمزم

انداخته­‌ای بر جگرم سوز عطش را

جاری شده در سرخرگم خون محرّم

ای بارش بی‌وقفه که جانسوز بباری

سرچشمۀ تو؛ بغض رسولان مکرّم

***

پیراهن خورشید که در غارت باد است

برپا کنم از چادر شب، خیمۀ ماتم

در پنجۀ یغماست عقیق یمنش، آه

لرزید به جنّت تن پیغمبر خاتم

شش ماهۀ او کوچکی‌اش روح بزرگی است

این طفل عظیمی است که شد ذبح معظّم

با سرخ‌ترین حنجره بر نیزه غزل خواند

جایی که غزلوارۀ این نظم منظّم …

شاعر ز غزل­خوانی او قافیه‌ات باخت

بگذار زمین دفتر و بگذار قلم را

شاعر: رضا یزدانی

************

ذبحِ عظیم

اگرچه حکم، ز ربِّ جلیل آمده بود

وتیغ تیز به دستِ خلیل آمده بود

اگرچه، رغمِ همه حیله هایِ شیطانی

به پایِ خویش به مَقتَل، قتیل آمده بود

اگر خلیلِ خدا قصدِ سر، بریدن داشت

ولیک، تیغ ، نه آندم سرِ  بریدن داشت

اگر به خاک ، رخِ همچو آفتاب افکند

پَی یِ وداعِ گل از نرگسان، گلاب افکند

اگرچه خنجر و حنجر به اختیارش بود

وَ خویش را به بریدن ، در التهاب افکند

ولیک، چیزِ دگر بود، حکمِ رحمانی

خلیل، یاء مُرُنی وَالجلیل یَنها نی *

بنا نبود ، خلیلِ خدا شکسته شود

فراق، پوید و راهِ وصال بسته شود

بنا نبود که هاجر، ز هجر بگدازد

فراغتش  زفراقِ پسر گسسته شود

خلیل! مژده  که لطفِ عمیم  می آید

ذبیح! بهرِ تو ذبحِ عظیم می آید **

دوباره بر بدنی  بی رمق، توان آمد

خلیل، باز سر افراز از امتحان آمد

دهید مژده به هاجر، زلطفِ بی حدِ دوست

زِ دست، شسته روان را دوباره جان آمد

ذبیح، مَقتَلِ  عشق آمد و قتیل نشد

اَبا شهید شدن ، روزی یِ خلیل نشد***

شاعر :محمد حسین اخباری

************

ذبح عظیم

باز این چه نواست، وز کجا می‌آید؟

کاین نغمه به گوش آشنا می‌آید؟

یا رب چه غبار دلنشینی است که باز

بر لوح دل از خاطره ها می‌آید؟

این کیست، که از قِصه ی پر غُصه ی او

غم های دگر، به انتها می‌آید؟

این کیست، که بر پرده دل چنگ زند

کز شور غمش، دل به نوا می‌آید؟

این کیست، که حج خویش، ناکرده تمام

لبیک به لب، به نینوا می‌آید؟

خون در دل عاشقان حق، می‌جوشد

یک لاله عذار حق نما می‌آید

از شهر نبی، مسافری سرگردان

با قافله اش، به کربلا می‌آید

این عاشق سرگشته، حسین است، حسین

کاینجا به مَشیت خدا می‌آید

این ذبح عظیم است، که از بیت خدا

با جمله عزیزان به منا می‌آید

اکبر به شتاب، از پی ثار الله

با قلب حسین، پا به پا می‌آید

قاسم که درین سفر به جای حسن است

آید به نظر که مجتبی می‌آید

عباس به پاس محمل خواهر خویش

چون سایه ی زینب، ز قفا می‌آید

گر جنگ و ستیز است، خدایا، در پیش

پس دختر زهرا به کجا می‌آید؟

کس نیست «حسانا» که بپرسد ز رباب

با اصغر شش ماهه، چرا می‌آید؟

شاعر: حبيب الله چايچيان (حِسان)

************

قربانگه ذبح عظیم

باربگشائید، اینجا کربلاست

آب و خاکش با دل و جان آشناست

بر مشام جان رسد بوی بهشت

به به از این تربت مینو سرشت

کربلا، ای آفرینش را هدف

قبله گاه عاشقان از هر طرف

طور عشق است و مطاف انبیا

نور حق اینجاست، ای موسی بیا

جسم را احیا اگر عیسی کند

جان و تن را کربلا احیا کند

گر سلامت رفت، از آتش خلیل

نور ثا الله شد او را دلیل

کربلا، قربانگه ذبح عظیم

عرش رحمان را صراط مستقیم

گر خدا خواهی، برو این راه را

کن زیارت کوی ثار الله را

شاعر: حبيب الله چايچيان (حِسان)

************

ذبح عظیم

وه چه زیبا در جهان وجهِ نکو دارد حسین

پیشِ حق در هر دو عالم  آبرو دارد حسین

قبله اش کعبه ولی کعبه به دورش در طواف

رو کند هرسو خدا را روبرو دارد حسین

گرچه سرّ الله اعظم هست آن ذبح عظیم

در میان سینه بس رازِ مگو دارد حسین

حاجیان بر دور کعبه زائرانش در طواف

آن به سنگ و این خدا در پشت و رو دارد حسین

مست می سازد  جهانی را بحق با جرعه ای

لذّتِ لا یوصفی را در سبو دارد حسین

اختیارِ جمله دریاها به دستش هست لیک

تشنه لب  خون گلو را بر وضو دارد حسین

خیمه ها در دست غارت پیکرش غرقاب خون

آنزمانهم ذکر یارب در گلو دارد حسین

در مقامِ صبرِ او ایّوب شد کمتر غلام

زیرخنجر هم رضا از لطف هو دارد حسین

بر شفاعت در حضورحضرت ربّ العباد

دوستان را مژده ی ( لا تقنطوا ) دارد حسین

بانگ هل من ناصرٍ ینصرنی اش آید بگوش

هر زمان با رهروانش گفتگو دارد حسین

با ولائی گو که گوید از ولایش هرزمان

صد خذف چون او روان در آبِ جو دارد حسین

شهریار و بزمِ خلوت گریه های بی ریا

از حسین است و عنایت را از او دارد حسین

شاعر ناصر ولائی زنجانی

************

ذبح عظیم

مقتل به فصل ذبح عظیم خدا رسید
راوی داستان به غروب منا رسید

پیچید بانگ هَل مِن مردی میان دشت
او یار خواست لشگر تیر از هوا رسید

افتاد بر زمین تن مجروح آفتاب
باد مخالف آمد و ابر بلا رسید

بازی تیر و نیزه و خنجر تمام شد
وقت هنرنمایی سنگ و عصا رسید

از تل زینبیه سرازیر شد زنی
آری رسید خواهرش اما کجا رسید

جایی که حنجری شده درگیر خنجری
جایی که جان او به لب تیغ ها رسید

جشن است! دور هلهله‌ ها هم گذشت و حال
هنگام پایکوبی اسبان فرا رسید

برگشت ذوالجناح ولی شاه برنگشت
ساحل گریست، کشتی بی ناخدا رسید

شاعر:میلاد حسنی

************

حاجیّ عشق

حج از حجاز عازم دشت بلا شده
حاجیّ عشق راهی کرب و بلا شده

این حاجیان سلاله ی زهرای اطهرند
یک کاروان نور، سفیر خدا شده

اینهـا فدائیـان تولّای حـیدرنـد
ذبح عظیم، راهی دشت منا شده

پنهان کنید از عرفه خیمه گاه را
این خیمه گاه بازدِهش نینوا شده

نور خدا به ظلمت شب بار بسته است
یعنی که وقت هدیه ی خون خدا شده

ای محرمـان رکاب بگیرید عمّـه را
زینب پیمبـر سفـر کربـلا شـده

رؤیت شده ستاره ی دنباله دار عشق
از آسمان به سوی زمین راه وا شده

اطفالِ خردسالِ زبان بسته را ببین
حالا زبانشان به عمو آب وا شده

شاعر: محمود ژولیده

************

من ذبیحم

کیست اصغر؟ اکبر ذبح عظیم

خود به تنهایی صراط المستقیم

اختری بر شانۀ خون خدا

آبروی روی گلگون خدا

به! چه می‌گویم؟ حسین کوچکی

شیرمردی در لباس کودکی

ماه رویش قاب عکس پنج تن

خنده‌هایش؛ دوست‌کُش، دشمن‌شکن

دست‌های کوچکش دست حسین

روز عاشورا همه هست حسین

دامن خورشید را مه‌پاره بود

شانۀ ثارالله ش گهواره بود

گرد غربت گشته بر مو مُشک او

حوض کوثر در گلوی خشک او

صورتش پژمرده اما دل‌گشا

دست‌های بسته‌اش مشکل‌گشا

شیرخواری با پدر هم‌درد بود

آخرین سرباز و اول‌مرد بود

حنجر خشکیده را کرده سپر

چشم‌هایش حرف می‌زد با پدر

کای پدر گرچه علی اصغرم

من به تنهایی تو را یک لشکرم

مُهر مظلومیت عترت منم

رمز پیروزیت در غربت منم

تو «محمد» من «یدالله» توام

همدم و همرزم و همراه توام

ای پیامت در لب خاموش من

بانگ «هل من ناصرت» در گوش من

من به باغِ سرخِ خون، یاس توام

با دو دست بسته عباس توام

مظهر رب جلیلی ای پدر

من ذبیحم تو خلیلی ای پدر

زودتر کن پیش پیکانم نشان

ترسم آید گوسفند از آسمان

بس‌که سوزد از عطش پا‌ تا سرم

آب هم آتش شود در حنجرم

او ز جام وصل حق سیراب بود

هم تلظّی داشت هم در تاب بود

راه سبحان‌الّذی‌اسری گرفت

گردنِ افتاده را بالا گرفت

بر فراز دست بابا تاب خورد

از دم تیر سه‌شعبه آب خورد

تا صف محشر سلام از داورش

اشک «میثم» وقف خون حنجرش

شاعر :غلامرضا سازگار

************

حُسنُ القَضا

هلا ای شیعیان آن مقتدا را سر بریدند

هُمای مَه لقای مُصطفی را سر بریدند

درعاشورا چه غوغایی به پا درکربلا بود

جواهر دانه ی آلِ عَبا را سر بریدند

زِ هفتاد و دو یاران، کُشته ها را پُشته کردند

همه شیرانِ دشتِ نینوا را سر بریدند

قساوتها نمودند از نبردِ نا برابر

جوانمردانِ نابِ «هَل اَتی» را سر بریدند

پس از قطعِ دو دستانِ ابالفضل دلاور

پلیدان آن یل و شیرِ خدا را سر بریدند

نه شرم از روی پیغمبر نمودند و نه قرآن

«خَلیلُ الله و روحُ اللهِ» ما را سر بریدند

به رویِ منبر پیغمبرِ خاتم خزیدند

شغالان ازقَضا «حُسنُ القَضا» را سر بریدند

سَرِ قرآنِ ناطق را به نامِ دین شکستند،

هلا «کَهفُ التُّقی، غَوثَ الوَری» را سربریدند

چنان بَراهلِ بیتِ پاکِ پیغمبرجفا رفت،

که: اَرکانِ کَرَم، بحرِسخا را سربریدند

برای بُردَنِ انگشترِ سلطانِ دلها،

تمامِ غیرت و حُجبِ حَیا را سربریدند

لبِ تشنه خدایا از قفا با دشنه ای کُند،

زِ پیکر زاده ی «بَدرُالدُّجی» را سربریدند

خیانتها به نسلِ آدم از قومِ دَغا رفت

چنان آیینه ی داورنما را سر بریدند

پس از آن پیکرش را با سُتوران مُثله کردند

جوانمردی، شَرَف، صدق وصفا را سر بریدند

عجب «ذِبحِ عظیمی» را خدا در نینوا کَرد

چو قرآن، در منای کربلا را سر بریدند

شاعر: مهدوی

************

ذبح عظیم

رفته صبر از کفم این حال نمی‌فهمم چیست
عمق این فاجعه صد سال نمی‌فهمم چیست
در سرم هست از او طرح ِ سری خون‌آلود
من که نقاشی و تمثال نمی‌فهمم چیست
درکَم از اوست همین قدر که شد ذبح عظیم
باقی روضه ي گودال نمی‌فهمم چیست
کشتن تشنه‌ی زخمی عمل سختی نیست
بر سرش این همه جنجال نمی‌فهمم چیست
سر کجا رفته و انگشتر و انگشت کجاست؟
بسمل کَنده پر و بال نمی‌فهمم چیست
نحر این سر که خودش جایزه دارد، دیگر
غارت خیمه و اموال نمی‌فهمم چیست
زره و خود و سپر باز هم ارزش دارد
غارت چادر اطفال نمی‌فهمم چیست!
بین گودال و شلوغیش تنش خُرد شده
نعل آوردن و پامال نمی‌فهمم چیست

شاعر: محمد رسولي

************

روضه پایانی :

از محمّد بن جرير طبرى مى‌نويسد : چون سنان ملعون نيزه‌اش را در گودى گلوى حضرت فروبرد و بيرون آورد روح مقدس امام عليه السّلام به اعلى علييّن جنان طيران كرد لذا برخى از ارباب مقاتل قاتل امام عليه السّلام را سنان بن انس نوشته‌اند و هيچ بعدى هم ندارد چه آنكه نيزه اين ملعون گلوى حضرت را پاره كرد و آن سرور با آن نحر شد چنانچه امام زمان عليه السّلام در زيارت ناحيه مى‌فرمايند :

در چند جا به این نکته اشاره شده است :

1-در کلمات حضرت زینب (س) است که آمده است:”…. یا محمداه بناتک سبایا و ذریتک مقتلة تسفی علیهم ریح الصبا و هذا حسین مجزوز الرأس من القفا ..” [1]

یعنی:”…ای محمد اکنون دخترانت اسیر، فرزندانت کشته ،باد صبا بر بدن آنان می وزد و این حسین است که سرش از پشت سر جداکرده اند…”

2-در خطبه امام سجاد (ع) به این نکته اشاره شده است:”… ً أَنَا ابْنُ الْمَجْزُوزِ الرَّأْسِ مِنَ الْقَفَا….”  [2]

یعنی:”…من فرزند کسی هستم که سرش را پشت گردن جدا کردند….”

3-در زیارت ناحیه مقدسه ،حضرت مهدی(ع) می فرماید:”… ِ السَّلَامُ عَلَی الْمَنْحُورِ فِی الْوَرَی‏…” [3]

یعنی :”…سلام بر کسی که او را از پشت سر نحر کردند…”

والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته/ التماس دعا


[1]. مجلسی، محمد باقر بحارالأنوار ج : 45 ص : 59 ،انتشارات دارالوفاء، بیروت1404 ه.ق،110جلدی؛ سید بن طاووس ،اللهوف ص : 131،انتشارات جهان،تهران، 1348ه.ش؛مازندرانی،ابن شهر آشوب، المناقب ج : 4 ص : 113،انتشارات علامه، قم ،1379ه.ق،4جلدی

[2]. بحارالأنوار ج : 45 ص : 175

[3]. بحارالأنوار ج : 98 ص : 318 حدیث: 8

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا